ورود سر حبیب به کوفه به نقل از ثمرات الاعواد
متن کتاب
كان لحبيب أولاد ثلاثة: محمّد و عبد الله و القاسم أكبرهم، و لمّا أن سمعتْ زوجتُه بقدوم السبايا و أنّهم دخلوا الكوفة، دعت ولدها القاسم و قالت له: «ولدي، انطلق إلى السبايا و قل لهم: «إنّ أمّي تقول: أبي حبيب، بيّض وجوهَنا أم لا»»؟
فأقبل الغلام حتى قرب من السبايا فرأى رأس أبيه معلّق بلبان الفرس، فجعل يصرخ و يبكي، ثمّ أقبل على الموكّل برأس أبيه و قال له: «ادفع لي هذا الرأس و أنا أعطيك مقداراً من الدنانير». فقال اللعين: «إنّ جائزة الأمير خيرٌ لي».
و لمّا قاربوا دار حبيب رفع الغلام حجراً و ضرب به رأسه، و دخل على أمّه باكياً يصيح: «أمّاه، قومي و استقبلي رأس أبي»! فخرجت أمّه فلمّا رأت رأس زوجها معلّق بلبان الفرس صاحت: «حبيب، بيّض اللهُ وجهك كما بيّضتَ وجهي عند الزهراء عليها السلام»!
ترجمه
حبیب سه پسر داشت: محمد، عبدالله و قاسم که بزرگترین آنان بود. هنگامی که همسرش از آمدن اسیران و ورود آنان به کوفه آگاه شد، پسرش قاسم را فراخواند و گفت: «فرزندم، نزد اسیران برو و به آنان بگو: «مادرم میگوید: پدرم حبیب چهرۀ ما را سفید کرد یا نه»»؟
پسرک رفت تا نزدیک اسیران رسید و دید سر پدرش به پیشانی اسب آویخته است، پس شروع به فریاد و گریه کرد. سپس به کسی که موظف به نگهداری سر پدرش بود روی کرد و به او گفت: «این سر را به من بده و مقداری دینار به تو میدهم». آن ملعون گفت: «پاداش امیر برای من بهتر است».
و وقتی نزدیک خانۀ حبیب رسیدند، پسرک سنگی برداشت و به سر خودش کوبید و گریان و فریادکنان نزد مادرش آمد و گفت: «مادر، برخیز و سر پدرم را استقبال کن»! مادرش بیرون آمد و وقتی دید سر شوهرش به پیشانی اسب آویخته است، فریاد زد: «حبیب، خداوند چهرهات را سفید کند همانگونه که چهرۀ مرا نزد زهرا علیهاالسلام سفید کردی»!
منبع
ثمرات الاعواد، ج۱، ص۲۱۴.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات