آب آوردن امام حسین علیه السلام به نقل از معالی السبطین علیهما السلام
متن کتاب
قال في الأسرار: اشتدّ به العطش کادت روحه أن تطلع من شدّة العطش، حمل على القوم فقلّب أوّلهم على آخرهم فانكشفوا من بين يديه يدقّ بعضهم بعضاً. قال اسحق بن حويه: كنت موكّلاً مع أربعة آلاف على الشريعة فلمّا حمل [عليه السلام] علينا، انهزمنا من بين يدي الحسين، فدخل الماء و كنت أنظر إليه من بعيدٍ، فرأيته عَرَضَ الماءَ أوّلاً على الفرس، ذكرتُ عليَّ بن أبي طالب و نزول الآية في شأنه: «وَ يُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ» [الحشر: ۹]، فقلت في نفسي: «لعمري هو ابن أمير المؤمنين».
فمدّ يده و أخذ غرفة من الماء فرماه حصين بن نمير بسهم في حنكه، فنزع السهم و تلقّى الدم بكفّيه و رمى به إلى السماء و قال: «لا أرواك الله». ثمّ قال: «ربّ، إليك أشكو من قومٍ أراقوا دمي و منعوني شرب الماء». ثمّ أراد أن يشرب ثانياً و يملأ ركوة معه، نادى لعنه الله: «و حقّ بيعة يزيد، لو شرب الحسين من الماء لأفناكم عن آخركم». قال اسحق: قلت: «لا بدّ أن نحتال معه بحيلة حتّى لا يشرب». ناديت: «يا حسين، تتلذّذ بشرب الماء و قد هتك حريمك». و نادى خولى بن يزيد: «يا حسين، الحق الخيم؛ فقد أحرقت بالنار و أنت حيّ». فنفض الماء من يده و رجع إلى الخيم فوجدها سالمة فعلم أنّها مكيدة.
قال اسحق: فصفقنا بأيدينا و ضحكنا، فتبادرت النساء و الأطفال و ظنّوا أن الحسين علیه السلام جاءهم بالماء، فلمّا رأينه مخضّباً بالدم صحن و لطمن الخدود، و كانت له طفلة صغيرة قالت له قبل أن يمضي إلى الماء و إلى المشرعة: «يا أبه، العطش»! قال لها: «اصبري حتّى آتيك بالماء». فلمّا رجع قالت الطفلة: «يا أبه، لعلّك أتيتني بالماء» فبكى و أنشأ يقول: «شيعتي مهما شربتم عذب ماء فاذكروني» إلخ. ثمّ طلب خرقة و أدخلها في جرح حنكه.
ترجمه
در کتاب «الاسرار» آمده است: امام حسین علیهالسلام از شدت تشنگی، جانشان به لب رسیده بود. بر دشمن حمله کردند و لشکر را در هم کوبیدند، بهطوری که از پیش روی ایشان پراکنده شدند و یکدیگر را پایمال میکردند. اسحاق بن حویه گفت: من با چهار هزار نفر مأمور پاسداری از شریعه بودم، هنگامی که حسین بهسمت ما حمله کرد، ما از پیش رویش گریختیم. او وارد آب شدند و من از دور نگاه میکردم. دیدم که ابتدا آب را به اسب خود عرضه کرد، (با خود اندیشیدم و) یاد علی بن ابیطالب و نزول آیۀ شریفۀ «و آنها را بر خود مقدم میدارند، هرچند خودشان بسیار نیازمند باشند» [حشر: ۹] افتادم، پس در دلم گفتم: «به جان خودم سوگند، او پسر امیرالمؤمنین است».
امام علیهالسلام دست دراز کردند و یک مشت آب برداشتند، اما حصین بن نمیر با تیری بر گلوی ایشان (یا فک پایین) زد. امام علیهالسلام تیر را بیرون کشیدند، خون را با دستانشان گرفتند و بهسوی آسمان پاشیدند و فرمودند: «خداوند شما را سیراب نکند». سپس گفتند: «پروردگارا، به تو شکایت میآورم از قومی که خونم را ریختند و مرا از نوشیدن آب منع کردند». سپس خواستند بار دوم بنوشند و مشک خود را پر کنند که آن ملعون (حصین بن نمیر) صدا زد: «به حق بیعت یزید، اگر حسین از این آب بنوشد، همۀ شما را از بین میبرد». اسحاق (بن حویه) گفت: گفتم: «چارهای نیست جز اینکه با او حیلهای کنیم تا ننوشد». اسحاق صدا زد: «ای حسین، از نوشیدن آب لذت میبری، درحالیکه خیمههای تو هتک شده است». خولی بن یزید صدا زد: «ای حسین، بهسوی خیمهها برو؛ زیرا درحالیکه زندهای، خیمهها را به آتش کشیدهاند». امام علیهالسلام آب را از دستشان ریختند و بهسوی خیمهها بازگشتند و دیدند که سالم است، پس دانستند که (این سخنان) مکر و حیله بوده است.
اسحاق گفت: ما (از این حیله) دست زدیم و خندیدیم. زنان و کودکان (که گمان کرده بودند امام حسین علیهالسلام) برایشان آب آورده است، هجوم آوردند. هنگامی که ایشان را خونآلود دیدند، فریاد کشیدند و بر صورتهای خود زدند. (در میانشان) دختری کوچک بود که پیش از رفتن پدرش بهسوی آب، به او گفته بود: «پدر جان، تشنگی»! امام علیهالسلام فرموده بودند: «صبر کن تا برایت آب بیاورم». هنگامی که امام علیهالسلام بازگشتند، آن کودک گفت: «پدر جان، برایم آب آوردهای»؟ امام علیهالسلام گریستند و شروع به خواندن این شعر کردند: «ای شیعۀ من، هرگاه آب گوارایی نوشیدید، مرا (و تشنگی مرا) به یاد آورید…» و سپس کهنهای طلبیدند و آن را در زخم گلو (یا فک) خود قرار دادند.
منبع
معالی السبطین علیهماالسلام، ج۱، ص۳۲۵.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات