مقتل حضرت حمزه علیه السلام به نقل از المغازی واقدی
متن کتاب
[قال الوحشي:] … إذ رأيتُ حمزة يفرى الناس فرياً، فكمنتُ إلى صخرة، … ثم أقبل إلىّ … فأضرب بها فى خاصرته حتى خرجتْ من مثانته. و كرّ عليه طائفة من أصحابه فأسمعهم يقولون: «أبا عمارة»! فلا يجيب، فقلت: «قد، و اللّه مات الرجل». و ذكرتُ هنداً و ما لقيتْ على أبيها و عمّها و أخيها، و انكشف عنه أصحابه حين أيقنوا موته و لا يرونى، فأكرّ عليه فشققتُ بطنَه فأخرجت كبده، فجئت بها إلى هند بنت عتبة، فقلت: «ما ذا لى إن قتلتُ قاتل أبيك»؟ قالت: «سَلَبي»! فقلت: «هذه كبد حمزة». فمضغتْها ثم لفظتْها، فلا أدرى لم تسغها أو قذرتها. فنزعتْ ثيابها و حُلِيّها فأعطتْنيه، ثمّ قالت: «إذا جئتَ مكّة فلك عشرة دنانير». ثم قالت: «أرنى مصرعه». فأريتها مصرعه، فقطعتْ مذاكيره،1 و جدعت أنفه، و قطعت أذنيه، ثم جعلتْ مَسَكَتين و مِعْضَدين و خَدَمَتَين حتّى قدمتْ بذلك مكّة، و قدمتْ بكبده معها.
ترجمه
[وحشی گفت:] … وقتی حمزه را دیدم که صفوف مردم را میشکافت و پیش میآمد، پشت صخرهای کمین کردم… سپس به سمتم آمد… نیزه را به پهلویش فرو کردم تا از زیر شکمش (مثانهاش) بیرون آمد. گروهی از یارانش بهسوی او بازگشتند و شنیدم که او را صدا میزدند: «یا اباعماره»! اما پاسخی نمیداد. با خود گفتم: «به خدا قسم که این مرد جان سپرده است».
یاد هند و داغی که بر اثر (کشتهشدن) پدر، عمو و برادرش دیده بود افتادم. چون یاران حمزه از مرگ او یقین حاصل کردند، از کنارش پراکنده شدند و مرا هم نمیدیدند؛ پس به سمتش رفتم، شکمش را شکافتم و جگرش را بیرون آوردم. آن را نزد هند بنت عتبه بردم و گفتم: «اگر قاتلِ پدرت را کشته باشم، چه پاداشی دارم»؟ گفت: «هرچه به غارت بردم»! گفتم: «این جگر حمزه است».
جگر را جوید و سپس بیرون انداخت؛ نمیدانم نتوانست آن را فرو دهد یا از آن چندشش شد. پس لباسها و زیورآلاتش را درآورد و به من بخشید. سپس گفت: «وقتی به مکه بیایی، ده دینار (دیگر) هم به تو خواهم داد».
آنگاه گفت: «محل کشتهشدن او را به من نشان بده». او را به آنجا بردم؛ پس هند آلت تناسلی، بینی و گوشهای او را برید و از آنها بهعنوان خلخال، بازوبند و دستبند استفاده کرد و با همین وضعیت به مکه رسید و جگر او را نیز با خود برد.
منبع
المغازی واقدی (اعلمی بیروت)، ج۱، ص۲۸۵.
- «المذاكير»: جمع ذكر على غير قياسٍ، و لعلّه إنّما جمع شموله للخصيتين تغليباً، أو لما حوله أيضاً. اُنظر: النهاية، ج۲، ص۱۶۴ (ذكر). و قال المطرزي: «قطع مذاكيره: إذا استأصل ذكره، و إنّما جمع على ما حوله كقولهم: شابت مفارق رأسه». المغرب، ص۱۷۵ (ذكر). ↩︎
نظرات