باب الحوائج بودن حضرت عباس به نقل از معالی السبطین علیهم السلام

3 دقیقه
,
متن کتاب

و سمعتُ من بعض الأساتيذ: كان رجل من ساكني كربلا و هو من أهل الخير و الصلاح و له ولد صالح قد مرض، فجاء به إلى الروضة المقدّسة و توسّل بالعبّاس و استشفع به إلى الله في شفاء ابنه، فلمّا أصبح أقبل إليه رجلٌ من أخلّائه و قال له: «رأيتُ رؤياً أريد أن أقصّها عليك و هي هذه: كأنّ العبّاس سأل الله و طلب منه شفاء ابنك، فأقبل إليه ملك من قِبَل رسول الله [صلّی الله عليه و آله] يقول له: «يا أبا الفضل، لا تشفع في شفاء هذا الشابّ؛ فإنّه قد بلغ الكتاب أجله، قد انقطعت مدّته و تصرّمت أيّامه». فقال العبّاس علیه السلام للملك: «ابلغ رسول الله عنّي السلام و قل: اَسْتَشْفِعُ بك إلى الله و أطلب منه شفاءه».

فمضى الملك ثمّ عاد و قال مثل كلامه الأوّل، إلى ثلاث مرّات، و أجاب العبّاس بمثل جوابه الأوّل، ففي الرابع لمّا جاء الملك و أعاد الكلام، قام العبّاس متغيّر اللون أقبل على رسول الله – صلّی الله علیه و آله و سلّم – و سلّم عليه و قال: «يا رسول الله، أ و ليس أنّ الله قد سمّاني بـ«باب الحوائج» و الناس علموا ذلك و يستشفعون و يتوسّلون بي إلی الله، و إن لم يكن كذلك فليسلب هذا الإسم منّي». فتبسّم النبيّ صلّی الله علیه و آله و سلّم و قال: «ارجع، أقرّ الله عينك، فأنت باب الحوائج و اشفع لمن شئتَ، و هذا الشابّ المريض قد شفاه الله ببركتك» فانتبهتُ هكذا، نعم و الله».

ترجمه

از بعضی از اساتیدم شنیدم: شخص صالحی در کربلا پسری داشت که بیمار شد. پسرش را به حرم حضرت عباس علیه‌السلام آورد و از آن حضرت شفاعت خواست تا خداوند پسرش را شفا دهد. صبح روز بعد یکی از دوستانش آمد و گفت: «خوابی دیدم که می‌خواهم برایت تعریف کنم: گویا حضرت عباس علیه‌السلام از خداوند شفای پسرت را درخواست کرد. پس فرشته‌ای از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد او آمد و گفت: «ای ابوالفضل، برای شفای این جوان شفاعت مکن؛ زیرا که اجلش رسیده و روزگارش سپری شده است». حضرت عباس علیه‌السلام فرمود: «سلام مرا به رسول خدا برسان و بگو: من به‌وسیلۀ شما در پیشگاه خدا شفاعت می‌کنم و شفای او را می‌خواهم».

فرشته رفت و دوباره بازگشت و همان سخن اول را تکرار کرد، حضرت عباس علیه‌السلام نیز همان پاسخ اول را داد. این عمل سه بار تکرار شد. در مرتبۀ چهارم، چون فرشته آمد و سخن قبلی را گفت، حضرت عباس علیه‌السلام رنگش تغییر کرد، به سمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت، سلام داد و فرمود: «ای رسول خدا، مگر خداوند مرا «باب‌الحوایج» نام ننهاده است؟ مردم این را می‌دانند و به من توسل می‌جویند و از من شفاعت می‌خواهند. اگر چنین نیست، این نام را از من بگیر».

پیامبر صلی الله علیه و آله تبسمی کرد و فرمود: «بازگرد، خداوند چشمت را روشن کند. تو باب‌الحوایج هستی و برای هرکه بخواهی شفاعت کن. این جوان بیمار به برکت تو شفا یافت». سپس از خواب بیدار شدم».

منبع

معالی السبطین علیهماالسلام، ج۱، ص۴۵۳.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *