مبارزه و دستگیری حضرت مسلم علیه السلام
متن کتاب
… [أُخبِرَ ابن زياد] أنّ مسلم بن عقيل في دار طوعة… ثمّ أمر عبيد اللّه بن زياد خليفته عمرو بن حريث المخزومي أن يبعث مع محمد بن الأشعث ثلاثمائة راجل من صناديد أصحابه… سمع مسلم بن عقيل وقع حوافر الخيل و زعقات الرجال فعلم أنّه قد أتى في طلبه، فبادر رحمه اللّه إلى فرسه فأسرجه و ألجمه، و صبّ عليه درعه، و اعتجر بعمامة، و تقلّد بسيفه، و القوم يرمون الدار بالحجارة، و يلهبون النار في نواحي القصب. قال [الراوي]: فتبسّم مسلم رحمه اللّه، ثم قال: «يا نفس، اخرجي إلى الموت الذي ليس منه محيص و لا محيد»!
…خرج مسلم في وجوه القوم كأنّه أسد مغضب، فجعل يضاربهم بسيفه حتى قتل منهم جماعة… جعل يقاتل حتى أثخن بالجراح و ضعف عن القتال، و تكاثروا عليه فجعلوا يرمونه بالنبل و الحجارة، فقال مسلم: «ويلكم! ما لكم ترمونني بالحجارة كما ترمى الكفّار! و أنا من أهل بيت الأنبياء الأبرار، ويلكم! أما ترعون حق رسول اللّه صلّى اللّه عليه [و آله] و سلّم و ذريته»!
قال: ثمّ حمل عليهم على ضعفه فكسرهم و فرّقهم في الدروب، ثم رجع و أسند ظهره إلى باب دار هناك، فرجع القوم إليه فصاح بهم محمد بن الأشعث: «ذروه حتى أكلّمه بما يريد». قال: ثمّ دنا منه ابن الأشعث حتّى وقف قبالته و قال: «ويلك يا ابن عقيل! لا تقتل نفسك، أنت آمن و دمك في عنقي». فقال له مسلم: «أ تظنّ يا ابن الأشعث أنّي أعطي بيدي أبداً و أنا أقدر على القتال! لا و اللّه لا كان ذلك أبداً»!
ثمّ حمل عليه حتى ألحقه بأصحابه. ثمّ رجع موضعه فوقف و قال: «اللّهمّ، إنّ العطش قد بلغ منّي»! قال: فلم يجسر أحد أن يسقيه الماء و لا قرب منه. فأقبل ابن الأشعث على أصحابه و قال: «ويلكم! إنّ هذا لهو العار و الفشل أن تجزعوا من رجل واحد هذا الجزع، احملوا عليه بأجمعكم حملة واحدة».
[فَلَمَّا رَأَوْا ذَلِكَ أَشْرَفُوا عَلَيْهِ مِنْ فَوْقِ اَلْبَيْتِ فَأَخَذُوا يَرْمُونَهُ بِالْحِجَارَةِ وَ يُلْهِبُونَ اَلنَّارَ فِي أَطْنَانِ اَلْقَصَبِ، ثُمَّ يُلْقُونَهَا عَلَيْهِ مِنْ فَوْقِ اَلْبَيْتِ (الارشاد)]
قال: فحملوا عليه و حمل عليهم، فقصده من أهل الكوفة رجل يقال له: «بكير بن حمران الأحمري»، فاختلفا بضربتين فضربه بكير ضربة على شفته العليا و ضربه مسلم بن عقيل ضربة فسقط إلى الأرض قتيلاً، قال: فطُعِن من ورائه طعنة فسقط إلى الأرض، فأخذ أسيراً، ثمّ أخذ فرسه و سلاحه. و تقدّم رجل من بني سليمان يقال له: «عبيد اللّه بن العباس» فأخذ عمامته.
[فأقبل عليهم لعين و قال لهم: «أنا أنصب له شركاً لا يخلص منه». قالوا: «بماذا»؟ قال: «نحفر له بئراً في الطّريق، و نطمّها بالدّغل و التّراب، و نحمل عليه، و ننهزم قدّامه، و أرجو أن لا يفلت منها». ففعلوا ذلك، و مسلم عليه السّلام لا يعلم بما فعلوا من المكر، ثمّ حملوا عليه، و حمل عليهم، فانهزموا بين يديه، فوقع في البئر، فأحاطوا به من كلّ جانب و مكان، فأخرجوه إليهم، فضربه ابن الأشعث لعنه اللّه على محاسن وجهه، فلعب السّيف في عرنين أنفه، فسقطت أضراسه، و أخذوه أسيرا إلى ابن زياد لعنه اللّه. (مقتل أبومخنف)]
فجعل يقول: «اسقوني شربة من الماء»! فقال له مسلم بن عمرو الباهلي: «و اللّه لا تذوق الماء يا ابن عقيل أو تذوق الموت»! … ثمّ قال مسلم بن عقيل رحمه اللّه: «ويحكم يا أهل الكوفة! اسقوني شربة من ماء»! فأتاه غلام لعمرو بن حريث الباهلي بقلّة فيها ماء و قدح فيها فناوله القلّة، فكلما أراد أن يشرب امتلأ القدح دماً، فلم يقدر أن يشرب من كثرة الدم و سقطت ثنيتاه في القدح، فامتنع مسلم بن عقيل رحمه اللّه من شرب الما [فَقَالَ: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ، لَوْ كَانَ لِي مِنَ اَلرِّزْقِ اَلْمَقْسُومِ شَرِبْتُهُ». (الارشاد)]
[فأخذوه و حملوه على بغلة فدمعت عيناه … و بكى. فقال عبيد اللّه بن العبّاس السلمي: «من يطلب مثل الذي طلبتَ لا يبكي»! فقال: «إنّي و اللّه ما على نفسي أبكي، لكنّي أبكي على أهلي المقبلين إليكم، أبكي على الحسين و آل الحسين»! (مقتل خوارزمی)]
ترجمه
… پس از آنکه عبیدالله بن زیاد از حضور مسلم بن عقیل در خانۀ طوعه باخبر شد… سپاهی را به فرماندهی محمد بن اشعث برای دستگیری مسلم فرستاد… هنگامی که مسلم بن عقیل صدای سم اسبها و فریاد مردان را شنید، متوجه شد که برای دستگیری او آمدهاند. بهسرعت اسبش را آماده کرد، زرهاش را پوشید، عمامه بر سر بست و شمشیرش را به کمر زد. در همین حال، مهاجمان به خانه سنگ پرتاب کرده و اطراف آن را به آتش کشیدند. مسلم بن عقیل با تبسم گفت: «ای نفس، بهسوی مرگی بیرون شو که هیچ راه گریز و نجاتی از آن نیست»!
… سپس مسلم بن عقیل با شجاعت و خشمی مانند شیری خشمگین به میان مهاجمان رفت و با شمشیرش با آنها جنگید و عدهای از آنان را کشت. … با آنها جنگید، تا بهخاطر شدت جراحات وارده، تواناییاش برای مبارزه کاهش یافت. مهاجمان به او هجوم آوردند و با تیر و سنگ او را هدف قرار دادند. مسلم فریاد زد: «وای بر شما! چرا مانند کفار به من سنگ میاندازید؟ من از اهلبیت پیامبران گرامی هستم. وای بر شما! آیا حق رسول خدا صلی الله علیه و آله و نسل او را رعایت نمیکنید»؟
سپس مسلم با وجود ضعف، به آنها حمله کرد و آنها را پراکنده ساخت. وقتی به محل اولیه خود بازگشت و پشتش را به درب خانهای تکیه داد، مهاجمان دوباره به او نزدیک شدند. محمد بن اشعث فریاد زد: «او را رها کنید تا با او صحبت کنم». ابن اشعث نزدیک شد و به مسلم گفت: «وای بر تو ای پسر عقیل! خودت را به کشتن نده. تو در امان هستی و خونت بر گردن من». مسلم در پاسخ گفت: «ای پسر اشعث، آیا گمان میکنی که من هرگز تسلیم شوم درحالیکه توانایی مبارزه دارم؟ نه، هرگز چنین نخواهم کرد»!
سپس مسلم به او حمله کرد تا به نزد اصحابش عقب راند. پس از آن، به مکان خودش برگشت، ایستاد و گفت: «خداوندا، تشنگی بر من غلبه کرده است»! هیچکس جرئت نکرد به او آب بدهد یا نزدیکش شود. ابن اشعث رو به یارانش کرد و گفت: «وای بر شما! این ننگ و سرافکندگی است که از یک نفر اینگونه بترسید، همگی با هم به او حمله کنید».
[پس هنگامی که دشمنان این وضع را دیدند، از بالای خانه بر او احاطه پیدا کرده و با سنگ میزدند، و دستههای نی را آتش زده و از بالای خانه بر سر او میریختند (الارشاد)]
پس به او حمله کردند و او نیز به آنان حمله کرد. مردی از اهالی کوفه به نام «بکیر بن حمران احمری» بهسوی او آمد، و هر دو ضربهای زدند. بکیر ضربهای به لب بالای مسلم زد و مسلم ضربهای به او زد که به زمین افتاد و کشته شد. سپس از پشت ضربهای به مسلم زدند و به زمین افتاد و اسب و سلاح او را گرفتند. مردی از بنیسلیمان به نام «عبیدالله بن عباس» جلو آمد و عمامه او را گرفت.
[پس ملعونی بهسوی آنها رو کرد و گفت: «من برای او تلهای نصب میکنم که از آن خلاص نشود». گفتند: «چگونه»؟ گفت: «چاهی در راه برای او حفر میکنیم و آن را با خار و خاک میپوشانیم، سپس به او حمله میکنیم و جلوی او فرار میکنیم، و امیدوارم که از آن نجات نیابد». آنها این کار را کردند، و مسلم علیهالسلام از مکر و حیلهای که آنها انجام داده بودند، بیاطلاع بود. سپس به او حمله کردند و او نیز به آنها حمله کرد، آنها جلوی او فرار کردند و در چاه افتاد. از هر سو و مکانی او را احاطه کردند، (از چاه) بیرون آوردند و ابن اشعث لعنهالله بر صورتش ضربهای زد، شمشیر بر استخوان بینی او خورد، دندانهای آسیابش فرو ریخت، و او را اسیر نزد ابن زیاد لعنهالله بردند (مقتل ابومخنف)]
مسلم شروع به گفتن کرد: «مقداری آب به من بنوشانید»! مسلم بن عمرو باهلی به او گفت: «به خدا قسم آب نخواهی نوشید، مگر اینکه مرگ را بچشی»! … سپس مسلم بن عقیل رحمهالله گفت: «وای بر شما ای اهل کوفه! مرا شربتی آب بنوشانید»! غلامی از عمرو بن حریث باهلی با مشکی پر از آب و قدحی نزد او آمد و مشک را به او داد. هر بار که میخواست بنوشد، قدح پر از خون میشد و از شدت خون نتوانست بنوشد و دندانهای پیشینش در قدح افتاد، پس مسلم بن عقیل رحمهالله از نوشیدن آب امتناع کرد [و گفت: «اگر رزق مقدّر من بود، از این آب مینوشیدم». (الارشاد)]
[مسلم را گرفتند و بر الاغی نهادند، پس اشک از چشمانش جاری شد… و گریست. عبیدالله بن عباس سلمی گفت: «کسی که آنچه را تو طلب کردی، بخواهد، گریه نمیکند»! مسلم گفت: «به خدا سوگند برای خود گریه نمیکنم، بلکه برای خانوادهام که بهسوی شما میآیند گریه میکنم، برای حسین و خاندان حسین گریه میکنم»! (مقتل خوارزمی)]
منبع
الفتوح ابن اعثم (نشر دار الاضواء)، ج۵، ص۵۲. اصل مطلب از کتاب الفتوح ابن اعثم است، اما برای تکمیل بحث، از کتابهای دیگری هم استفاده شده که متن آن بین دو قلّاب [] قرار داده شده و در انتهای هر قلّاب منبع آن آمده است: الارشاد شیخ مفید (مؤسسة آل البیت علیهمالسلام)، ج۲، ص۵۸؛ مقتل الحسین علیه السلام ابومخنف (نشر الالفین)، ص۵۴؛ مقتل خوارزمی (نشر دار انوار الهدی)، ج۱، ص۳۰۰.
نظرات