هجوم به خانه وحی از زبان سلمان به نقل از کتاب سلیم
متن کتاب
[قال سلمان]: … فَلَمَّا رَأَى عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ خِذْلاَنَ النَّاسِ ايَّاهُ، و تَرْكَهُمْ نُصْرَتَهُ، و اِجْتِمَاعَ كَلِمَتِهِمْ مَعَ أَبِي بَكْرٍ، و تَعْظِيمِهِم ايَّاهُ، لَزِمَ بَيْتَهُ. فَقَالَ عُمَرُ لِأَبِي بَكْرٍ: «مَا يَمْنَعُكَ أَنْ تَبْعَثَ اِلَيْهَ فَيُبَايِعَ؟ فَإنَّهُ لَم يَبْقِ أَحَدٌ الاَّ قَدْ بَايَعَ غَيْرَهُ و غَيْرُ هَؤُلاَءِ الأَرْبَعَةِ». و كَانَ أَبُو بَكْرٍ أَرَقَّ اَلرَّجُلَيْنِ، و أَرْفَقَهُمَا، و أَدْهَاهُمَا، و أَبْعَدَهُمَا غَوْراً، و الآخَرُ أَفَظَّهُمَا، و أَغْلَظَهُمَا، و أَجْفَاهُمَا.
فَقَالَ لَهُ أَبُو بَكْرٍ: «مَنْ نُرْسِلُ إِلَيْهِ»؟ فَقَالَ عُمَرُ: «نُرْسِلُ إِلَيْهِ قُنْفُذَاً» و هُوَ رَجُلٌ فَظٌّ، غَلِيظٌ، جَافٍ، مِنَ اَلطُّلَقَاءِ، أَحَدُ بَنِي عَدِيِّ بْنِ كَعْبٍ، فَأَرْسَلَهُ و أَرْسَلَ مَعَهُ أَعْوَانَاً و اِنْطَلَقَ، فَاسْتَأْذَنَ عَلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَأَبَى أَنْ يَأْذَنَ لَهُمْ، فَرَجَعَ أَصْحَابُ قُنْفُذٍ إِلَى أَبِي بَكْرٍ و عُمَرَ و هُمَا جَالِسَانِ فِي اَلْمَسْجِدِ و اَلنَّاسُ حَوْلَهُمَا، فَقَالُوا: «لَمْ يُؤْذَنْ لَنَا». فَقَالَ عُمَرُ: «إذْهَبُوا! فَإنْ أَذِنَ لَكُمْ، و إلِّا فَادْخُلُوا بِغَيْرِ إذْنٍ».
فَانْطَلَقُوا فَاسْتَأْذَنُوا، فَقَالَتْ فَاطِمَةُ عَلَيهَا السَّلاَمُ: «أُحَرِّجُ عَلَيْكَم أَنْ تَدخُلُوا عَلَى بَيتِي بِغَيْرِ إذْنٍ». فَرَجَعُوا، و ثَبَتَ قُنْفُذٌ اَلْمَلْعُونُ، فَقَالُوا: «إنَّ فَاطِمَةَ قَالَتْ كَذَا و كَذَا، فَتَحَرَّجْنَا أَنْ نَدْخُلَ بَيْتَهَا بِغَيْرِ إذْنٍ». فَغَضِبَ عُمَرُ و قَالَ: «مَا لَنَا و لِلنِّسَاءِ»!
ثُمَّ أَمَرَ اُنَاسَاً حَوْلَهُ أَنْ يَحْمِلُوا اَلْحَطَبَ، فَحَمَلُوا اَلْحَطَبَ، و حَمَلَ مَعَهُمْ عُمَرُ، فَجَعَلُوهُ حَوْلَ مَنْزِلِ عَلِيِّ و فَاطِمَةَ و ابنَاهَا، ثُمَّ نَادَى عُمَرُ حَتَّى أَسْمَعَ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ و فَاطِمَةَ: «و اللّٰهِ لَتَخْرُجَنَّ يَا عَلِيُّ، و لَتُبَايِعَنَّ خَلِيفَةَ رَسُولِ اللّٰهِ، و إلِّا أَضْرَمْتُ عَلَيْكَ النَّارَ». فَقَالَتْ فَاطِمَةُ عَلَيهَا السَّلامُ: «يَا عُمَرُ مَا لَنَا و لَكَ»! فَقَالَ: «اِفْتَحِي اَلْبَابَ و إلِّا أَحْرَقْنَا عَلَيْكُمْ بَيْتَكُمْ». فَقَالَتْ: «يَا عُمَرُ أَ مَا تَتِّقِي اللَّهَ، تَدْخُلُ عَلَى بَيْتِي»!
فَأَبَى أَنْ يَنْصَرِفَ، و دَعَا عُمَرُ بِالنَّارِ فَأَضْرَمَهَا فِي اَلْبَابِ، ثُمَّ دَفَعَهُ فَدَخَلَ، فَاسْتَقْبَلَتْهُ فَاطِمَةُ عَلَيهَا السَّلاَمُ و صَاحَتْ: «يَا أَبَتَاهْ! يَا رَسُولَ اللّٰهِ»! فَرَفَعَ عُمَرُ اَلسَّيْفَ و هُوَ فِي غِمْدِهِ فَوَجَأَ بِهِ جَنْبَهَا، فَصَرَخَتْ: «يَا أَبَتَاهْ»! فَرَفَعَ اَلسَّوْطَ فَضَرَبَ بِهِ ذِرَاعَهَا، فَنَادَتْ: «يَا رَسُولَ اللّٰهِ، لَبِئْسَ مَا خَلَّفَكَ أَبُو بَكْرٍ و عُمَرُ»!
فَوَثَبَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَأَخَذَ بِتَلاَبِيبِهِ، ثُمَّ نَتَرَهُ فَصَرَعَهُ، و وَجَأَ أَنْفَهُ و رَقَبَتَهُ، و هَمَّ بِقَتْلِهِ فَذَكَرَ قَوْلَ رَسُولِ اَللّٰهِ صَلَّى اَللّٰهُ عَلَيْهِ و آلِهِ و مَا أَوْصَاهُ بِهِ، فَقَالَ: «و اَلَّذِي كَرَّمَ مُحَمَّدَاً بِالنُّبُوَّةِ يَا اِبْنَ صُهَاكَ، لَوْ لاٰ كِتٰابٌ مِنَ اَللّٰهِ سَبَقَ، و عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَىَّ رَسُولُ اللَّهِ، لَعَلِمْتَ أَنَّكَ لاَ تَدخُلُ بَيْتِي»!
فَأَرْسَلَ عُمَرُ يَسْتَغِيثُ، فَأَقْبَلَ اَلنَّاسُ حَتَّى دَخَلُوا اَلدَّارَ، و ثَارَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى سَيْفِهِ، فَرَجَعَ قُنْفُذٌ إِلَى أَبِي بَكْرٍ و هُوَ يَتَخَوَّفُ أَنْ يَخْرُجَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِسَيْفِهِ لِمَا قَدْ عَرَفَ مِنْ بَأْسِهِ و شِدَّتِهِ، فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ لِقُنْفُذٍ: «اِرْجِعْ، فَإنْ خَرَجَ، و إلِّا فَاقْتَحِمْ عَلَيهِ بَيْتَهُ، فَإِنِ امْتَنَعَ فَأَضْرِمْ عَلَيْهِمْ بَيْتَهُمُ النَّارَ».
فَانْطَلَقَ قُنْفُذٌ اَلْمَلْعُونُ فَاقْتَحَمَ هُوَ و أَصْحَابُهُ بِغَيْرِ إِذنٍ، و ثَاَر عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى سَيفِهِ، فَسَبَقُوهُ إِلَيهِ، و كَاثَرُوهُ و هُمْ كَثِيرُونَ، فَتَنَاوَلَ بَعْضُهُم سُيُوفَهُم فَكَاثَرُوهُ، فَأَلْقَوا فِي عُنُقِهِ حَبْلاً و حَالَتْ بَيْنَهُمْ و بَيْنَهُ فَاطِمَةُ عَلَيهَا السَّلامُ عِنْدَ بَابِ اَلْبَيْتِ، فَضَرَبَهَا قُنْفُذٌ اَلْمَلْعُونُ بِالسَّوْطِ، فَمَاتَتْ حِينَ مَاتَتْ و إِنَّ فِي عَضُدِهَا كَمِثْلِ اَلدُّمْلُجِ مِنْ ضَرْبَتِهِ لَعَنَهُ اَللّٰهُ.
ثُمَّ انطَلَقَ بِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يُعْتَلُ عَتْلاً حَتَّى اُنْتُهِيَ بِهِ إِلَى أَبِي بَكْرٍ، و عُمَرُ قَائِمٌ بِالسَّيْفِ عَلَى رَأْسِهِ، و خَالِدُ بْنُ اَلْوَلِيدِ، و أَبُو عُبَيْدَةَ بْنُ اَلْجَرَّاحِ، و سَالِمٌ مَوْلَى أَبِي حُذَيْفَةَ، و مُعَاذُ بْنُ جَبَلٍ، و اَلْمُغِيرَةُ بْنُ شُعْبَةَ، و اُسَيْدُ بْنُ حُضَيْرٍ، و بَشِيرُ بْنُ سَعْدٍ، و سَائِرُ النِّاسِ حَوْلَ أَبِي بَكْرٍ، عَلَيْهِمُ اَلسِّلاحُ.
قَالَ [سليم بن قيس]: قُلْتُ لِسَلْمَانَ: «أَ دَخَلُوا عَلَى فَاطِمَةَ عَلَيهَا السَّلاَمُ بِغَيرِ إِذْنٍ»؟ قَالَ: «إِيْ و اللّٰهِ، و مَا عَلَيْهَا خِمَارٌ، فَنَادَتْ: «يَا أَبَتَاهْ، يَا رَسُولَ اللّٰهِ، فَلَبِئْسَ مَا خَلَّفَكَ أَبُو بَكْرٍ و عُمَرُ، و عَيْنَاكَ لَمْ تَتَفَقَّأْ فِي قَبْرِكَ»! تُنَادِي بِأَعْلَى صَوْتِهَا. فَلَقَدْ رَأَيْتُ أَبَا بَكْرٍ و مَنْ حَوْلَهُ يَبْكُونَ، مَا فِيهِمْ إلاَّ بَاكٍ غَيْرَ عُمَرَ و خَالِدُ و المُغِيرَةُ ابنُ شُعْبَةَ، و عُمَرُ يَقُولُ: «إنَّا لَسْنَا مِنَ اَلنِّسَاءِ و رَأْيِهِنَّ فِي شَيْءٍ»».
… و قَدْ كَانَ قُنْفُذٌ لَعَنَهُ اَللّٰهُ حِينَ ضَرَبَ فَاطِمَةَ عَلَيهَا السَّلاَمُ بِالسَّوْطِ – حِينَ حَالَتْ بَيْنَهُ و بَيْنَ زَوْجِهَا – و أَرْسَلَ إِلَيْهِ عُمَرُ: «إِنْ حَالَتْ بَيْنَكَ و بَيْنَهُ فَاطِمَةُ فَاضْرِبْهَا»، فَأَلْجَأَهَا قُنْفُذٌ إِلَى عِضَادَةِ بَيْتِهَا و دَفَعَهَا، فَكَسَرَ ضِلْعَهَا مِنْ جَنْبِهَا، فَأَلْقَتْ جَنِيناً مِنْ بَطْنِهَا، فَلَمْ تَزَلْ صَاحِبَةَ فِرَاشٍ حَتَّى مَاتَتْ صَلَّى اَللّٰهُ عَلَيْهَا مِنْ ذَلِكَ شَهِيدَةً.
ترجمه
[سلمان میگوید]: … چون علی علیهالسلام خذلانِ مردم نسبت به خود را دید – اینکه یاریاش را ترک کردند و همراه با ابوبکر شدند، و او را بزرگ داشتند – ملازم خانهاش شد. عمر به ابوبکر گفت: «چه چیز تو را باز میدارد که بهسوی علی بفرستیم تا بیعت کند؟ زیرا هیچکس باقی نمانده مگر اینکه بیعت کرده است، جز او و این چهار نفر (سلمان، مقداد، ابوذر و زبیر)». ابوبکر ملایمتر، مهربانتر، بردبارتر و ژرفاندیشتر از عمر بود، و عمر تندخوتر، سختگیرتر و قسیتر بود.
ابوبکر گفت: «چه کسی را بهسوی او بفرستیم»؟ عمر گفت: «قنفذ را بهسوی او میفرستیم»؛ و قنفذ مردی تندخو، سخت، بیپروا، از مردمان آزادشده (طلقاء) و از بنیعدی بن کعب بود. پس قنفذ را با یارانی فرستاد. قنفذ اجازۀ ورود بر علی علیهالسلام را خواست، اما ایشان اجازۀ ورود نداد. یاران قنفذ نزد ابوبکر و عمر بازگشتند، درحالیکه آن دو در مسجد نشسته بودند و مردم گرد آنها بودند؛ گفتند: «به ما اجازه داده نشد». عمر گفت: «بروید! اگر به شما اجازه داد، وگرنه بدون اجازه وارد شوید»!
پس رفتند و اجازه خواستند؛ فاطمه علیهاالسلام فرمود: «بر شما حرام میکنم که بدون اجازه بر خانۀ من وارد شوید». آنان بازگشتند، اما قنفذِ ملعون پافشاری کرد. (به ابوبکر) گفتند: «فاطمه چنینوچنان گفت، پس ما از اینکه بدون اجازه به خانه او وارد شویم، کارمان سخت شد». عمر خشمگین شد و گفت: «ما را با زنان چه کار»!
سپس به مردانی که در اطرافش بودند دستور داد تا هیزم بیاورند؛ پس هیزم آوردند و عمر نیز با آنان هیزم حمل کرد. هیزمها را اطراف خانۀ علی، فاطمه و فرزندانشان قرار دادند. سپس عمر چنان فریاد زد که صدای او به گوش علی علیهالسلام و فاطمه برسد: «به خدا سوگند ای علی، حتماً باید از خانه بیرون بیایی و با خلیفۀ رسول خدا بیعت کنی، وگرنه آتش را بر تو میافروزم»! فاطمه علیهاالسلام فرمود: «ای عمر، ما را با تو چه کار»! گفت: «در را باز کن، وگرنه خانهتان را بر سرتان میسوزانیم»! فاطمه فرمود: «ای عمر، آیا از خدا نمیترسی که به خانه من وارد شوی»!
عمر از بازگشت خودداری کرد و آتش را طلب کرد و آن را بر در افروخت، سپس در را فشار داد و وارد شد. فاطمه علیهاالسلام با او روبهرو شد و فریاد زد: «ای پدر! ای رسول خدا»! عمر شمشیر را درحالیکه در غلاف بود بالا برد و با آن به پهلوی فاطمه علیهاالسلام کوبید، پس ایشان فریاد زد: «ای پدر»! سپس تازیانه را بلند کرد و بر بازوی فاطمه علیهاالسلام زد، پس ایشان ندا داد: «ای رسول خدا، چه بد است آنچه ابوبکر و عمر از تو به جای گذاشتند»!
پس علی علیهالسلام برخاست و گریبان عمر را گرفت، سپس او را بهشدت کشید و به زمین زد، به بینی و گردنش کوبید و قصد کشتن او را کرد، اما سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و آنچه ایشان به وی سفارش کرده بود را به یاد آورد؛ پس گفت: «سوگند به آنکه محمد را به پیامبری شرافت بخشید، ای پسر صُهاک، اگر قضا و قدری از سوی خدا پیشی نگرفته بود و پیمانی که رسول خدا با من بسته بود نبود، میدانستی که هرگز نمیتوانی به خانۀ من وارد شوی»!
پس عمر برای کمک فریاد کشید و مردم آمدند تا وارد خانه شدند. علی علیهالسلام بهسوی شمشیر خود یورش برد، پس قنفذ – درحالیکه از خروج علی علیهالسلام با شمشیرش به دلیل شناخت از قدرت و صلابت ایشان میترسید – نزد ابوبکر بازگشت. ابوبکر به قنفذ گفت: «بازگرد، اگر (برای بیعت) بیرون آمد (که هیچ)، وگرنه به درون خانهاش هجوم ببر؛ و اگر امتناع کرد، آتش را بر خانهشان افروز».
پس قنفذِ ملعون رفت و با یارانش بدون اجازه هجوم بردند. علی علیهالسلام بهسوی شمشیرش برخاست، اما آنان پیش از او به شمشیرش رسیدند و چون بسیار بودند، بر او چیره شدند. آنان شمشیرهایشان را به یکدیگر دادند و بر امام چیره شدند، سپس طنابی را بر گردن او انداختند. فاطمه علیهاالسلام در کنار درِ خانه میان آنان و او قرار گرفت، پس قنفذ ملعون با تازیانه به او زد. زمانی که فاطمه رحلت کردند، اثر آن تازیانه مثل دستبندی باقی بود؛ لعنت خدا بر او باد.
سپس علی علیهالسلام را با خشونت و بهزور میکشیدند (و میبردند) تا اینکه نزد ابوبکر آوردند؛ درحالیکه عمر با شمشیر بالای سر او ایستاده بود و خالد بن ولید، ابوعبیده بن الجراح، سالم آزادشدۀ ابوحذیفه، معاذ بن جبل، مغیره بن شعبه، اسید بن حضیر، بشیر بن سعد و دیگر مردم در اطراف ابوبکر بودند، درحالیکه همگی سلاح به دست داشتند.
سلیم بن قیس میگوید: به سلمان گفتم: «آیا آنان بدون اجازه بر فاطمه علیهاالسلام وارد شدند»؟ گفت: آری به خدا سوگند، درحالیکه او پوششِ سر (خِمار) نداشت. فاطمه با بلندترین صدای بانگ میزد: «ای پدر، ای رسول خدا! چه بد است آنچه ابوبکر و عمر از تو به جای گذاشتند، درحالیکه چشمانت در قبر از حدقه درنیامدهاند (یعنی مدت زیادی از دفن شما نگذشته است)»! ابوبکر و اطرافیانش را دیدم که گریه میکردند؛ همه گریان بودند، به جز عمر، خالد و مغیره بن شعبه. عمر میگفت: «ما از زنان و رأی آنان در هیچچیز پیروی نمیکنیم».
… و قنفذ – که لعنت خدا بر او باد – هنگامی که به فاطمه علیهاالسلام تازیانه زد – زمانی که میان قنفذ و علی قرار گرفته بود – و عمر بهسوی او فرستاد: «اگر فاطمه میان تو و علی قرار گرفت، فاطمه را بزن»، پس قنفذ فاطمه را به دیوار خانهاش فشرد و او را هل داد، پس دندۀ او را از پهلو شکست و جنینی را که در شکم داشت از دست داد. فاطمه از آن زمان همواره در بستر بیماری بود تا اینکه از آن حادثه، شهید شد؛ درود خدا بر او باد.
منبع
کتاب سلیم بن قیس تصحیح محمدباقر انصاری (چاپ یک جلدی نشر دلیل ما)، ص۱۴۸.
نظرات