حلالیت خواهی حضرت زهرا از امیرالمؤمنین علیهما السلام و وصیت به دفن شیشه به نقل از تبر المذاب
متن کتاب
عن التبر المذاب، ذكر في كتاب العقائد هذا الخبر، فمحصله: إنّه لما اشتدّ المرض بسيدة النساء عليها السّلام، دخل عليّ عليه السّلام و عندها ولداها و تحت رأسها مخدّة من جلد كبش و فراشها من وبر جمل، و لسانها لا تفتر عن ذكر ربها. فقالت: «يا ابن عمي و يا باب مدينة علم النبي و يا زوجي في الدنيا و الآخرة و يا صاحب السلالة الطاهرة، أوصيك من بعدي بحفظ هذين الولدين، فهما قرّتا عين الرسول صلّى اللّه عليه و آله، و كفاهما ما لقياه من فراق جدهما و عن قريب يفقدان أمهما،و لا تمنعهما من زيارة قبري؛ فإنّ قلبي معهما.
ثمّ اعلم يا ابن عمي، إنّي راضية عنك، فهل أنت راض عني؟ خدمتك بقدر جهدي و طاقتي، و أعنتك على دنياك مقدار قوتي؛ طحنت الشعير بالنهار و استقيت بالقربة بالليل، و بعد ذلك فإنّي أعترف بالتقصير في حقك فسامحني؛ فإنّ أمامنا عقبة لا يقطعها إلا المحقّون».
فبكى عليّ عليه السّلام و قال: «يا بنت المصطفى و يا سيدة النساء، روحي لروحك الفداء يا بنت البشير النذير و مَن أُرْسِلَ رحمة للعالمين».
فلمّا عرفت الرضا من المرتضى قالت: «إذا فرغت من أمري و وضعتني في قبري، فخذ تلك القارورةَ و الحقّةَ و ضعهما في لحدي». فقال علي عليه السّلام: «يا سيدة النساء، ما الذي في هذه القارورة»؟ قالت: «يا أبا الحسن،إنّي سمعت أبي يقول: «إنّ الدمعة تطفئ غضب الرب، و إنّ القبر لا يكون روضة من رياض الجنة إلّا أن يكون العبد قد بكى من خيفة اللّه»، و قد علم العزيز الجبار إنّي بكيت خوفاً بهذه الدموع التي في القارورة عند الأسحار و جعلتها ذخيرة في قبري، أجدها يوم حشري».
فبكى عليّ عليه السّلام، فجعلت فاطمة عليها السّلام تأخذ من دموعه و تمسح به وجهها، ثمّ قالت: «يا أبا الحسن، لو بكى محزون في أمة محمد صلّى اللّه عليه و آله لرحم اللّه تعالى تلك الأمة، و إنّك لمحزون- يا ابن عمي- لفراقي، و دمعة المحزون إذا وقعت على الأُمّة خصّها اللّه بالرحمة، فكيف إذا وقعت على أَمَةٍ، و قد مسحتُ وجهي بها طمعاً للرحمة؛ فإنّي أَمَةُ اللّه و بنت رسول اللّه».
و أخذتْ بالبكاء، فبكى الحسن و الحسين. ثمّ سألها علي عليه السّلام: «ما في هذه الحقّة»؟ ففتحها، فإذا فيها حريرة خضراء، و في الحريرة ورقة بيضاء، فيها أسطر مكتوبة و النور يلمع. قالت: «يا أبا الحسن، لمّا زوّجني منك أبي، كان عندي في ليل الزواج قميصان: أحدهما جديد و الآخر عتيق مرقّع. فبينما أنا على سجّادة إذ طرق الباب سائل و قال: «يا أهل بيت النبوة و معدن الخير و الفتوة، جرت العادة في الناس يقصدون بيوت الأعراس؛ لأنّها لا تخلوا من الطعام لمن حضر من الخاص و العام، و إن كان عندكم قميص خلق فإنّي به جدير؛ لأنّي رجل فقير يا أهل بيت محمد، فقيركم عاري الجسد». فعمدت إلى القميص الجديد فدفعته إليه و لبست القميص الخلق».
قالت: «يا أبا الحسن، فلمّا أصبحت عندك بالقميص الخلق، دخل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عَلَيَّ فقال: «يا بنيّة،أ ليس قد كان لك القميص الجديد، فلِمَ لا تلبسيه»؟ فقلت: «يا أبة، تصدّقتها لسائل». فقال: «نِعْمَ ما فعلتِ، و لو لبست الجديد لأجل بعلك و تصدّقت بالعتيق لحصل لك بالحالين التوفيق». قلت: «يا رسول اللّه، بك اهتدينا و اقتدينا؛ إنّك لما تزوّجتَ بأمي خديجة و انفقتَ جميع ما أعطتْك في طاعة المولى، حتّى أفضت بك الحال أن وقف ببابك بعض السائلين فأعطيته قميصك و التحفت بالحصير، حتى نزل جبرئيل بهذه الآية: «وَ لَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا» [الإسراء: ۲۹]».
فبكى النبي صلّى اللّه عليه و آله ثم ضمّني إلى صدره، فنزل جبرئيل و قال: «إن اللّه يقرؤك السلام و يقول لك: «اقرأ على فاطمة السلام و قل لها: تطلب ما شاءت و لو طلبت ما في الخضراء و الغبراء و بَشِّرْها أني أحبّها»». فقال لي: «بنيّة، إنّ ربّك يسلّم عليك و يقول لك: اطلبي ما شئت». فقلت: «يا أبتاه، قد شغلني لذة خدمته عن مسألته حاجة لي، غير النظر إلى وجهه الكريم في دار السلام». فقال: «يا بنية، ارفعي يديك». فرفعتُ يدي و رفع يديه و قال: «اللهم اغفر لأمتي»، و أنا أقول: «آمين».
فجاء جبرئيل برسالة من الجليل: «قد غفرتُ لعصاة أمتك ممّن في قلبه محبة فاطمة و أمّها و بعلها و بنيها عليهم السّلام». فقال صلّى اللّه عليه و آله: «أريد بذلك سجلّاً». فأمر اللّه جبرئيل أن يأخذ سندسة خضراء و سندسة بيضاء و كان فيهما: «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» [الأنعام: ۵۴] و شهد جبرئيل و ميكائيل و شهد الرسول. و قال: «يا بنية، يكون هذا الكتاب في هذه الحقّة، فإذا كان يوم وفاتك فعليك بالوصية أن يوضع في لحدك. فإذا قام الناس في القيامة و انقطع المذنبون و سحبتْهم الزبانية إلى النار، فسلّمي الوديعة إليّ حتى أطلب ما أنعم اللّه عليّ و عليك؛ فأنت و أبوك رحمة للعالمين».
ترجمه
در کتاب تبر مذاب که مصنف آن از عامه است، از کتاب عقایق روایت کرده است که: چون شدید شد مرض سیدة النساء حضرت فاطمۀ زهراء علیهاالسلام، حسنین علیهماالسلام در خدمت آن مظلومه بودند که حضرت امیرالمؤمنین وارد شد بر آن مخدّره، و در آن حال زیر سر آن مظلومه بالشی بود از پوست گوسفند، و دوشک آن مخدّره از موی شتری بود که در جوف آن حلقاء – که علفی است معروف – ریخته بودند و نبود در نزد آن مخدره مشروباتی که به جهت مرض سزاوار است، ولکن زبان مبارک او مشغول بود به ذکر خدا و لمحهای از ذکر سستی نمیورزید.
پس در آن حال چون نظر مبارک آن مخدّره به حضرت امیرالمؤمنین افتاد عرض کرد: «ای ابن عمّ من، و ای مفرّج هم و غم من، ای مخلوق از طینت پدر من، و ای درِ شهر علم پیغمبر خدا، و ای شوهر من در دنیا و عقبی، ای پدر ذریۀ طاهره، وصیت میکنم تو را به محافظتنمودن این دو فرزندی که نور چشم من و نور چشم پیغمبرند، و کفایت میکند ایشان را آن مصائبی که به ایشان از مفارقت جد بزرگوارشان [رسید] و این مصیبت من نیز ردیف آن مصائب گردید، و لکن ممانعت منما ایشان را از زیارت قبر من؛ زیرا که قلب من با ایشان است.
و بدان که جناب شما احتیاج به وصیت ندارید و من از شما راضی میباشم، پس آیا جناب شما نیز از من راضی میباشید؟ من به قدر قوه و طاقت خود خدمت کردم تو را و اعانت نمودم تو را بر دنیای تو مقدار قوۀ خود، روزها جو آسیا کردم و شبها از مشک آب کشیدم و با وجود این معترفم که من مقصرم در حق تو، پس از تقصیر من درگذر ای ابن عم من؛ به درستی که در پیش روی ما عَقَبهای است که نمیگذرد از آن عقبه مگر سبکباران»!
چون حضرت امیرالمؤمنین این کلمات جانسوز را از آن مظلومه شنید گریست و فرمود: «ای دختر مصطفی، و ای سیدۀ نساء، روح من مر روح تو را فدا! ای دختر بشیر و نذیر، و ای دختر کسی که فرستادهشده است رحمة للعالمین»!
چون حضرت فاطمه این نوع کلمات را از آن قدوۀ ممکنات شنید، از آن کلمات رضا فهمید، بعد عرض نمود به خدمت آن برگزیدۀ معبود: «چون از امر من فارغ شدی و مرا در قبرم گذاشتی، پس این شیشه و این حُقّه را بردار و آنها را در لحدم با من گذار».
پس آن مخدّره آن شیشه و حقه را طلبید، چون آنها را در پیش روی آن مظلومه بر زمین گذاردند، حضرت امیرالمؤمنین متوجه آن مخدّره گردید و فرمود: «ای سیدة النساء، در این شیشه چیست؟ آیا در آن آب زمزم است»؟ پس آن مخدّره عرض نمود که: «شنیدم از پدرم که فرمود: «اشکِ چشم فرومینشاند غضب پروردگار عالم را، و قبر روضهای[=باغی] از ریاض بهشت نمیشود مگر اینکه بنده گریسته باشد از خوف خدا». و دانسته است عزیز جبار که من گریستهام به این اشکها در جوف این شیشه در اوقات سحرها از خوف خدا و از خوف آتش، و این اشکها را ذخیرۀ خود قرار دادهام تا بیابم آن را در روز حشرم».
چون آن حضرت این کلام را از آن مظلومه شنید، اشک از دیدههای خود روان نمود و گریست، چون حضرت فاطمه گریۀ آن حضرت را مشاهده نمود، دست مبارک خود را دراز کرد و از اشکهای چشم آن حضرت گرفت و به روی مبارک خود مالید و فرمود: «اگر بِگِرید محزونی در گروهی، هرآینه حقتعالی رحم میکند آن گروه را، و تو ای ابن عم من، به سبب فراق من محزونی و اشک چشم محزون اگر بریزد بر امتی مخصوص میگرداند خدا آن امت را به رحمت، پس چگونه میباشد اگر واقع شود آن اشک چشم بر یک اَمَه [=کنیز] و کنیزی، و من آن اشک را بر روی خود گذاردم به جهت طمع رحمت؛ زیراکه امة الله و دختر رسول خدا میباشم».
پس آن مخدّره شروع نمود به گریستن و حسنین علیهماالسلام نیز گریستند، بعد آن مظلومه سر آن حقّه باز کرد و پارچۀ سبزی از آن حقّه برآورد، چون آن حریر را گشودند یک ورق سفید در جوف آن بود که چند سطر در آن نوشته بودند و نور از آن سطرها ساطع بود، حضرت امیرالمؤمنین فرمود: «این چیست ای دختر خدیجۀ کبری»؟
آن مخدّره عرض نمود: «ای سفینۀ نجات، و ای ابن عم رسول خدا، این حقّه امانتی است که از قِبَل حقتعالی آمده است و سببش این است که چون پدرم مرا به تو تزویج نمود، به من خبر داد که جهاز من در زیر درخت طوبی است و نثار آمد در عروسی من از شجرة المنتهی و موقع [=مکان] آن نثار در بهشت بود و آن نثار زیوارهایی که بودند از دُرّ که بر حورالعین نثار شد، پس آن نثارها ذخیره است در نزد حورالعین در قصرهای خود تا اینکه مؤمنین مبعوث شوند از قبور خود».
مؤلف گوید: معذورم دارید ای شیعیان که اختیار از دستم رفت! یکی از این درّهایِ نثار در مسجد کوفه یافت شد در ایام والد شیخ بهاءالدین که فرمود که آن درّ سرخرنگ بود و در آن نوشته بودند به خطی که شبیه به خط آدمیان نبود و این دو بیت را در آن نوشته بودند:
أنا درٌّ من السماء نثروني / يوم تزويج والد السبطين
من درّی بودم که از آسمان مرا نثار نمودند در روز تزویج والد حسنین.
كنتُ أصفى من اللجَيْنِ بياضاً / صبغتنى دماء نحر الحسين
من در آن روز از نقرۀ خام صافتر و سفیدتر بودم، ولکن خونِ گلوی حضرت امام حسین مرا رنگ کرد!
ای به فدای مظلومیت شوم ای اباعبدالله!
پس حضرت فاطمه به خدمت امیرالمؤمنین عرض نمود: «چون شب زفاف من در رسید و من به خانۀ تو آمدم، در نزد من نبود مگر دو پیراهن: یکی از کرباس نو و دیگری کهنۀ وصلهدار. من به حسب عادت خود در سجاده خود نشسته بودم، دیدم شخصی درِ خانه را کوبید و گفت: «ای اهلبیت نبوت و معدن خیر و فتوّت، جاری شده است عادت مردم که میروند به خانۀ عروس؛ زیرا که آن خانه خالی نیست از طعام از برای خواص و عوام، و اگر در نزد شما پیراهن کهنهای باشد به من عطا فرمایید که من فقیرم و به آن پیراهن سزاوارم، ای اهلبیت محمد، جسد این فقیر برهنه است»!
پس من آن پیراهن نو را به آن فقیر دادم و آن پیراهن کهنۀ وصلهدار را پوشیدم، چون صبح نمودم در نزد تو به آن پیراهن کهنه که ناگاه پدرم بر ما وارد شد و نور از روی مبارکش میدرخشید پس فرمود: «ای دخترک من، آیا پیراهن نو نداشتی؟ چرا آن را نپوشیدی از برای شوهر خود»؟ من عرض کردم: «مگر شما نفرمودید آنچه را که تصدق نمودید به جهت شما باقی خواهد ماند»؟
پس حکایت سائل را بیان کردم، پس آن جناب فرمود: «خوب کاری کردی، ولکن اگر پیراهن نو را میپوشیدی به جهت شوهرت و آن پیراهن کهنه را تصدق مینمودی هرآینه جمع در میانه هر دو نموده بودی». پس عرض کردم: «علی به این عمل رضا بود».
پس آن جناب تصدیق من فرمود، پس عرض کردم: «یا رسولالله، ما به سبب تو هدایت یافتیم و به تو اقتدا نمودیم در زمانی که تو تزویج نمودی مادرم خدیجۀ کبری را و هرچه مادرم به تو داد همۀ آن را در راه خدا انفاق نمودی، تا اینکه امر تو کشید به جایی که بعضی از سؤالکنندگان [=گدایان] در درِ خانۀ تو سؤال نمودند، پس پیراهن خود دادی و حصیر بر خود پیچیدی و حالآنکه تو از اهل بهشتی و شبیه و نظیری نداری، حتی اینکه نازل شد در شأن تو «وَ لَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا؛ یعنی: و آنقدر انفاق منما که بنشینی ملامت شده و مضطر و بیچار». [الإسراء: ۲۹]
پس حضرت رسول به گریه درآمد، بعد مرا به خود چسبانید که در این حال جبرئیل نازل شد و عرض نمود که: «حقتعالی تو را سلام میرساند و میفرماید: «سلام مرا به فاطمه برسان و به او بگو آنچه میخواهد از من طلب نماید و هرچه طلب نماید جمیع چیزی را که در آسمان و زمین است هرآینه به او عطا خواهم فرمود و بشارت ده او را که من او را دوست میدارم»».
پس حضرت رسول فرمود: «ای دخترک من، پروردگار تو به تو سلام میرساند و میفرماید که از من طلب نما هرچه خواهی». پس من عرض کردم: «یا رسولالله، مشغول ساخته است مرا لذت خدمت حقتعالی از اینکه سؤال نمایم از آن جناب چیزی را و حاجتی ندارم غیر از نظرنمودن بر وجه کریم او در دارالسلام»؛ یعنی نظرنمودن به رحمت او. پس حضرت رسول به من فرمود: «دو دست خود را بلند نما».
پس من دستهای خود را بلند نمودم، پس آن حضرت نیز دستهای خود را بلند نمود بهنحوی که سفیدی زیر بالهای آن حضرت نمودار شد، بعد آن حضرت عرض نمود: «اللهمّ، اغفر لأمّتي؛ یعنی خداوندا، بیامرز امت مرا». و من گفتم: «آمین».
در این هنگام جبرئیل از قِبَل ربّ جلیل نازل شد و پیغام آورد که حقتعالی میفرماید: «قد غفرتُ لعُصاةِ أمَتِك ممّن في قلبه محبّة فاطمة و محبة أبيها و بعلها و ولدیها؛ یعنی آمرزیدم عاصیان امت تو را از اشخاصی که بوده باشد در قلب ایشان محبت فاطمه و محبت پدر فاطمه و شوهر فاطمه و دو ولد فاطمه».
پس حضرت رسول فرمود: «من در این باب سجلی میخواهم». پس خداوند عالم امر فرمود به جبرئیل که یک سندس سبز و یک سندس سفید بردارد، حقتعالی به ید قدرت خود بر آن نوشت: «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ؛ یعنی نوشت پروردگار شما بر نفس خود رحمت و بخشش را». [الأنعام: ۵۴] و شاهد گرفت جبرئیل و میکائیل و حضرت رسول را. پس حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «ای دخترک من، این مکتوب را در این حُقّه بگذار، چون روز موت تو در رسد وصیت نما که آن را در لحد تو گذارند، چون مردم از برای حساب روز قیامت برخیزند و گناهکاران درمانند و زبانیهٔ جهنم ایشان را بهسوی آتش کشند، پس در آن هنگام این امانت را به من رد نما تا اینکه طلب نمایم آن چیزی را حقتعالی به من و تو انعام فرموده است و تو و پدرت رحمة للعالمین میباشید».
منبع
متن عربی از الکوکب الدری، ج۱، ص۲۵۱، و ترجمه از مخزن البکاء، ص۱۰۱۰ است. برای دیدن از منبع اصلی رجوع شود به: التبر المذاب (تحقیق هدی حریری)، ص۲۳۷.
نظرات