ورود امام سجاد علیه السلام بر ابن زیاد به نقل از الطبقات الکبری
متن کتاب
قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ: فَغَيَّبْنِي رَجُلٌ مِنْهُمْ و أَكْرَمَ نُزُلِي و اخْتَصَّنِي و جَعَلَ يَبْكِي كُلَّمَا خَرَجَ وَ دَخَلَ، حَتَّى كُنْتُ أَقُولُ: «إِنْ يَكُنْ عِنْدَ أَحَدٍ مِنْ النَّاسِ خَيْرٌ وَ وَفَاءٌ فَعِنْدَ هَذَا». إلى أن نادى منادي ابْنَ زِيَادٍ: «أَلَا مَنْ وَجَدَ عَلِيَّ بْنَ حُسَيْنٍ فَلْيَأْتِ بِهِ، فَقَدْ جَعَلْنَا فِيهِ ثَلَاثَمِائَةِ دِرْهَمٍ». قَالَ: فَدَخَلَ و اللّٰهِ عَلَيَّ و هُوَ يَبْكِي و جَعَلَ يَرْبُطُ يَدَيَّ إِلَى عُنُقِي و هُوَ يَقُولُ: «أَخَافُ»! فَأَخْرَجَنِي و اللّٰهِ إِلَيْهِمْ مَرْبُوطاً حَتَّى دَفَعَنِي إِلَيْهِمْ و أَخَذَ ثَلَاثَمِائَةِ دِرْهَمٍ و أَنَا أَنْظُرُ إِلَيْهَا.
فَأُخِذْتُ و أُدْخِلْتُ عَلَى ابْنِ زِيَادٍ، فَقَالَ: «مَا اسْمُكَ»؟ فَقُلْتُ: «عَلِيُّ بْنُ حسين». قَالَ: «أ وَ لَمْ يَقْتُلِ اللّٰهُ عَلِيًّا»؟ قَالَ: قُلْتُ: «كَانَ لِي أَخٌ يُقَالُ لَهُ: «عَلِيٌّ» أَكْبَرُ مِنِّي، قَتَلَهُ النَّاسُ». قَالَ: «بَلِ اللّٰهُ قَتَلَهُ». قُلْتُ: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا» [الزمر: ۴۲]. فأمر بقتله، فَصَاحَتْ زَيْنَبُ بِنْتُ عَلِيٍّ: «يَا ابْنَ زِيَادٍ، حَسْبُكَ مِنْ دِمَائِنَا! أَسْأَلُكَ بِاللَّهِ إِنْ قَتَلْتُهُ إِلَّا قَتَلْتَنِي مَعَهُ». فَتَرَكَهُ.
ترجمه
امام سجاد علیهالسلام فرمودند: مردی از میان کوفیان مرا پنهان کرد و به بهترین وجه پذیرایی نمود و با من مهربانی میکرد. هرگاه وارد یا خارج میشد، شروع به گریستن میکرد، تا جایی که با خود میگفتم: «اگر خیر و وفایی در میان مردم باشد، در این مرد است». تا اینکه جارچی ابنزیاد ندا داد: «آگاه باشید، هرکس علی بن الحسین را بیابد و او را بیاورد، سیصد درهم جایزه خواهد گرفت».
به خدا سوگند، آن مرد درحالیکه گریه میکرد نزد من آمد و دستانم را به گردنم بست و میگفت: «میترسم»! به خدا سوگند، مرا دستبسته نزد آنان بُرد و تحویل داد و سیصد درهم را گرفت، درحالیکه من به آن پول نگاه میکردم.
سپس مرا گرفتند و نزد ابنزیاد بردند. پرسید: «نامت چیست»؟ گفتم: «علی بن حسین». پرسید: «مگر خدا علی را نکشت»؟ گفتم: «برادری داشتم که «علی» نام داشت و از من بزرگتر بود؛ مردم او را کشتند». ابنزیاد گفت: «بلکه خدا او را کشت». گفتم: «خداوند جانها را به هنگام مرگشان قبض میکند» [الزمر: ۴۲]. (در این هنگام) ابنزیاد دستور به قتل امام سجاد علیهالسلام داد. حضرت زینب علیهاالسلام فریاد زد: «ای پسر زیاد، از خون ما دیگر بس است! تو را به خدا سوگند میدهم، اگر میخواهی او را بکشی، مرا نیز با او بکش». ابنزیاد از کشتن او صرفنظر کرد.
منبع
الطبقات الکبری (دار الکتب العلمیة بیروت)، ج۵، ص۱۶۳؛ نسب قریش مصعب زبیری (دارالمعارف)، ص۵۸؛ شرح الاخبار (چاپ جامعه مدرسین)، ج۳، ص۱۵۶، ح۱۰۸۹.
نظرات