توبه مرد شامی به نقل از امالی شیخ صدوق
متن کتاب
… فَلَمَّا دَخَلْنَا دِمَشْقَ أُدْخِلَ بِالنِّسَاءِ وَ اَلسَّبَايَا بِالنَّهَارِ مُكَشَّفَاتِ اَلْوُجُوهِ فَقَالَ أَهْلُ اَلشَّامِ اَلْجُفَاةُ: «مَا رَأَيْنَا سَبَايَا أَحْسَنَ مِنْ هَؤُلاَءِ، فَمَنْ أَنْتُمْ»؟ فَقَالَتْ سُكَيْنَةُ اِبْنَةُ اَلْحُسَيْنِ: «نَحْنُ سَبَايَا آلِ مُحَمَّدٍ»!
فَأُقِيمُوا عَلَى دَرَجِ اَلْمَسْجِدِ حَيْثُ يُقَامُ اَلسَّبَايَا، وَ فِيهِمْ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ وَ هُوَ يَوْمَئِذٍ فَتًى شَابٌّ، فَأَتَاهُمْ شَيْخٌ مِنْ أَشْيَاخِ أَهْلِ اَلشَّامِ فَقَالَ لَهُمُ: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي قَتَلَكُمْ وَ أَهْلَكَكُمْ وَ قَطَعَ قَرْنَ اَلْفِتْنَةِ»، فَلَمْ يَأْلُوا عَنْ شَتْمِهِمْ.
فَلَمَّا اِنْقَضَى كَلاَمُهُ، قَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ: «أَ مَا قَرَأْتَ كِتَابَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؟ قَالَ: «نَعَمْ». قَالَ: «أَ مَا قَرَأْتَ هَذِهِ اَلْآيَةَ: «قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ»»؟ [الشورى: ۲۳] قَالَ: «بَلَى». قَالَ: «فَنَحْنُ أُولَئِكَ».
ثُمَّ قَالَ: «أَ مَا قَرَأْتَ: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ»»؟ [الإسراء: ۲۶] قَالَ: «بَلَى». قَالَ: «فَنَحْنُ هُمْ».
قَالَ: «فَهَلْ قَرَأْتَ هَذِهِ اَلْآيَةَ: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»»؟ [الأحزاب: ۳۳] قَالَ: «بَلَى». قَالَ« «فَنَحْنُ هُمْ».
فَرَفَعَ اَلشَّامِيُّ يَدَهُ إِلَى اَلسَّمَاءِ ثُمَّ قَالَ: «اَللَّهُمَّ إِنِّي أَتُوبُ إِلَيْكَ» ثَلاَثَ مَرَّاتٍ «اَللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِنْ عَدُوِّ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مِنْ قَتَلَةِ أَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ؛ لَقَدْ قَرَأْتُ اَلْقُرْآنَ فَمَا شَعَرْتُ بِهَذَا قَبْلَ اَلْيَوْمِ». [فَبَلَغَ يَزِيدَ بْنَ مُعَاوِيَةَ حَدِيثُ الشَّيْخِ فَأَمَرَ بِهِ فَقُتِلَ (لهوف)] …
ترجمه
… هنگامی که وارد دمشق شدیم، زنان و اسیران را در روز، با صورتهای آشکار وارد کردند. مردم شام که مردم نادانی بودند، گفتند: «ما اسیرانی زیباتر از اینان ندیدهایم. شما کیستید»؟ سکینه دختر امام حسین علیهماالسلام فرمود: «ما اسیران خاندان محمدیم»!
پس آنان را بر پلههای مسجد، جایی که اسیران را میآورند، نشاندند. در میان آنان امام سجاد علیهالسلام بود که در آن زمان جوانسال بود. پیرمردی از بزرگان شام نزد آنان آمد و گفت: «سپاس خدای را که شما را کشت و نابود کرد و شاخۀ فتنه را قطع نمود»، و از دشنامدادن به آنان فروگذار نکرد.
هنگامی که سخنش به پایان رسید، امام سجاد علیهالسلام به او فرمود: «آیا کتاب خدا را خواندهای»؟ گفت: «بله». فرمود: «آیا این آیه را نخواندهای: «بگو: من از شما هیچ پاداشی بر آن (رسالت) جز دوستی با خویشاوندان (اهلبیتم) نمیخواهم»»؟ [الشوری: ۲۳] گفت: «آری». فرمود: «ما همان خویشاوندانیم».
سپس فرمود: «آیا نخواندهای: «و حق خویشاوند نزدیک را ادا کن»»؟ [الإسراء: ۲۶] گفت: «آری». فرمود: «ما همان خویشاوندانیم».
فرمود: «آیا این آیه را خواندهای: «خدا تنها میخواهد پلیدی را از شما اهلبیت بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند»»؟ [الأحزاب: ۳۳] گفت: «آری». فرمود: «ما همان اهلبیتیم».
پس آن شامی دست بهسوی آسمان بلند کرد و سه بار گفت: «بار خدایا، من بهسوی تو توبه میکنم». (و گفت): «بار خدایا، از دشمن خاندان محمد و از قاتلان خاندان محمد بهسوی تو بیزاری میجویم. من قرآن خواندهام، ولی پیش از امروز به این مطالب پی نبرده بودم.» [پس خبر سخن آن پیرمرد به یزید بن معاویه رسید و او دستور داد تا آن مرد را کشتند (لهوف)]. …
منبع
امالی شیخ صدوق به ترجمۀ کمرهای (نشر کتابچی)، ص۱۶۶، مجلس۳۱، حدیث۳. آنچه بین دو قلاب[] آمده، از لهوف با ترجمه فهری زنجانی (نشر جهان)، ص۱۷۸ است.
نظرات