مسموم کردن امام کاظم علیه السلام به نقل از امالی شیخ صدوق
متن کتاب
عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْفَرْوِيِّ [اَلْغَرَوِيِّ]، عَنْ أَبِيهِ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى اَلْفَضْلِ بْنِ اَلرَّبِيعِ وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَى سَطْحٍ فَقَالَ لِيَ: «اُدْنُ»، فَدَنَوْتُ حَتَّى حَاذَيْتُهُ ثُمَّ قَالَ لِي: «أَشْرِفْ إِلَى اَلْبَيْتِ فِي اَلدَّارِ»، فَأَشْرَفْتُ فَقَالَ: «مَا تَرَى فِي اَلْبَيْتِ»؟ قُلْتُ: «ثَوْباً مَطْرُوحاً». فَقَالَ: «اُنْظُرْ حَسَناً».
فَتَأَمَّلْتُ وَ نَظَرْتُ فَتَيَقَّنْتُ فَقُلْتُ: «رَجُلٌ سَاجِدٌ». فَقَالَ لِي: «تَعْرِفُهُ»؟ قُلْتُ: «لاَ». قَالَ: «هَذَا مَوْلاَكَ». قُلْتُ: «وَ مَنْ مَوْلاَيَ»؟ فَقَالَ: «تَتَجَاهَلُ عَلَيَّ»؟ فَقُلْتُ: «مَا أَتَجَاهَلُ وَ لَكِنِّي لاَ أَعْرِفُ لِي مَوْلًى».
فَقَالَ: «هَذَا أَبُو اَلْحَسَنِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ…». فَقُلْتُ: «اِتَّقِ اَللَّهَ وَ لاَ تُحْدِثْ فِي أَمْرِهِ حَدَثاً يَكُونُ مِنْهُ زَوَالُ اَلنِّعْمَةِ فَقَدْ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَفْعَلْ أَحَدٌ بِأَحَدٍ مِنْهُمْ سُوءاً إِلاَّ كَانَتْ نِعْمَتُهُ زَائِلَةً».
فَقَالَ: «قَدْ أَرْسَلُوا إِلَيَّ فِي غَيْرِ مَرَّةٍ يَأْمُرُونِّي بِقَتْلِهِ فَلَمْ أُجِبْهُمْ إِلَى ذَلِكَ وَ أَعْلَمْتُهُمْ أَنِّي لاَ أَفْعَلُ ذَلِكَ وَ لَوْ قَتَلُونِي مَا أَجَبْتُهُمْ إِلَى مَا سَأَلُونِي».
فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ ذَلِكَ حُوِّلَ إِلَى اَلْفَضْلِ بْنِ يَحْيَى اَلْبَرْمَكِيِّ فَحُبِسَ عِنْدَهُ أَيَّاماً فَكَانَ اَلْفَضْلُ بْنُ اَلرَّبِيعِ يَبْعَثُ إِلَيْهِ فِي كُلِّ لَيْلَةٍ مَائِدَةً وَ مَنَعَ أَنْ يُدْخَلَ إِلَيْهِ مِنْ عِنْدِ غَيْرِهِ فَكَانَ لاَ يَأْكُلُ وَ لاَ يُفْطِرُ إِلاَّ عَلَى اَلْمَائِدَةِ اَلَّتِي يُؤْتَى بِهِ حَتَّى مَضَى عَلَى تِلْكَ اَلْحَالِ ثَلاَثَةُ أَيَّامٍ وَ لَيَالِيهَا فَلَمَّا كَانَتِ اَللَّيْلَةُ اَلرَّابِعَةُ قُدِّمَتْ إِلَيْهِ مَائِدَةٌ لِلْفَضْلِ بْنِ يَحْيَى. قَالَ: وَ رَفَعَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَدَهُ إِلَى اَلسَّمَاءِ فَقَالَ: «يَا رَبِّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي لَوْ أَكَلْتُ قَبْلَ اَلْيَوْمِ كُنْتُ قَدْ أَعَنْتُ عَلَى نَفْسِي».
قَالَ: فَأَكَلَ فَمَرِضَ فَلَمَّا كَانَ مِنْ غَدٍ بُعِثَ إِلَيْهِ بِالطَّبِيبِ لِيَسْأَلَهُ عَنِ اَلْعِلَّةِ فَقَالَ لَهُ اَلطَّبِيبُ: «مَا حَالُكَ»؟ فَتَغَافَلَ عَنْهُ فَلَمَّا أَكْثَرَ عَلَيْهِ أَخْرَجَ إِلَيْهِ رَاحَتَهُ فَأَرَاهَا اَلطَّبِيبَ ثُمَّ قَالَ: «هَذِهِ عِلَّتِي» وَ كَانَتْ خُضْرَةُ وَسَطِ رَاحَتِهِ تَدُلُّ عَلَى أَنَّهُ سُمَّ فَاجْتَمَعَ فِي ذَلِكَ اَلْمَوْضِعِ.
قَالَ: فَانْصَرَفَ اَلطَّبِيبُ إِلَيْهِمْ وَ قَالَ: «وَ اَللَّهِ فَهُوَ أَعْلَمُ بِمَا فَعَلْتُمْ بِهِ مِنْكُمْ»! ثُمَّ تُوُفِّيَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ.
ترجمه
از احمد بن عبدالله فَرَوی (یا غَرَوی)، از پدرش روایت شده است که گفت: بر فضل بن ربیع وارد شدم. او بر بام خانه نشسته بود. به من گفت: «نزدیک بیا». نزدیک رفتم تا کنار او رسیدم. سپس گفت: «به آن اتاقی که در خانه است نگاه کن». نگاه کردم. گفت: «چه میبینی»؟ گفتم: «لباسی بر زمین افتاده است». گفت: «دقیقتر نگاه کن».
با دقت نگریستم تا یقین کردم و گفتم: «مردی را میبینم که در سجده است». گفت: «او را میشناسی»؟ گفتم: «نه». گفت: «این مولای توست». گفتم: «مولای من کیست»؟ گفت: «خودت را به نادانی میزنی»؟ گفتم: «خود را به نادانی نمیزنم، ولی من مولایی برای خود نمیشناسم».
گفت: «این، ابوالحسن موسی بن جعفر (امام کاظم) علیهماالسلام است…». به او گفتم: «تقوای الهی پیشه کن و دربارۀ او کاری نکن که موجب ازبینرفتن نعمتت شود؛ زیرا خودت میدانی که هیچکس به یکی از افراد این خاندان بدی نکرد، مگر آنکه نعمتش از میان رفت».
فضل گفت: «بارها برای من پیام فرستادهاند و دستور دادهاند او را بکشم؛ اما هرگز فرمانشان را نپذیرفتهام و به آنان اعلام کردهام که چنین کاری نخواهم کرد، و اگر هم مرا بکشند، هرگز درخواستشان را اجابت نخواهم کرد».
پس از مدتی، امام علیهالسلام را به فضل بن یحیی برمکی سپردند و چند روز نزد او در زندان بود. فضل بن ربیع هر شب سفره غذایی برای آن حضرت میفرستاد و اجازه نمیداد از جای دیگری غذایی برای ایشان ببرند. امام علیهالسلام نه غذایی میخورد و نه افطار میکرد، مگر از همان سفرهای که برایش میآوردند. این وضع سه شبانهروز ادامه داشت. چون شب چهارم فرا رسید، سفرهای از سوی فضل بن یحیی برای آن حضرت آوردند. امام علیهالسلام دستهای خود را بهسوی آسمان بلند کردند و فرمودند: «پروردگارا، تو میدانی که اگر پیش از امروز از این غذا خورده بودم، خودم در نابودی خویش همکاری کرده بودم».1
سپس از آن غذا تناول کردند و بیمار شدند. روز بعد، طبیبی را نزد ایشان فرستادند تا علت بیماری را جویا شود. طبیب گفت: «حال شما چگونه است»؟ امام علیهالسلام ابتدا پاسخی ندادند. هنگامی که طبیب اصرار کرد، حضرت کف دست خود را به او نشان دادند و فرمودند: «بیماری من این است». در میان کف دست آن حضرت، لکهای سبزرنگ دیده میشد که نشان میداد سم در آنجا اثر کرده و جمع شده است.
طبیب نزد آنان بازگشت و گفت: «به خدا سوگند، او از آنچه شما با وی کردهاید، از خود شما آگاهتر است»! سپس امام علیهالسلام به شهادت رسیدند.
منبع
امالی شیخ صدوق به ترجمۀ کمرهای (نشر کتابچی)، ص۱۴۶، مجلس۲۹، حدیث۱۸.
- دستگاه حکومت چندینبار قصد داشتند امام علیهالسلام را مسموم و شهید کنند (رک: عیون اخبار الرضا علیهالسلام (نشر جهان)، ج۱، ص۱۰۰، ح۶)، اما در آن وقت هنوز قضاوقدر الهی فرانرسیده بود؛ اما در این مرتبه قضاوقدر الهی اینگونه رقم خورده بود که امام کاظم علیهالسلام با این سم شهید شوند و امام علیهالسلام هم به همین نکته اشاره میکنند. ↩︎
نظرات