چگونگی شهادت رقیه دختر پیامبر صلی الله علیه و آله به نقل از الکافی

متن کتاب

عَنْ يَزِيدَ بْنِ خَلِيفَةَ الْخَوْلَانِيِّ – وَ هُوَ يَزِيدُ بْنُ خَلِيفَةَ الْحَارِثِيُّ – قَالَ‌: سَأَلَ عِيسَى بْنُ عَبْدِ الله أَبَا عَبْدِ الله عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ أَنَا حَاضِرٌ، فَقَالَ‌: «تَخْرُجُ النِّسَاءُ إِلَى الْجَنَازَةِ»؟ وَ كَانَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مُتَّكِئاً، فَاسْتَوىٰ جَالِساً، ثُمَّ قَالَ‌: «إِنَّ الْفَاسِقَ – عَلَيْهِ لَعْنَةُ‌ الله – آوىٰ عَمَّهُ الْمُغِيرَةَ بْنَ أَبِي الْعَاصِ‌، وَ كَانَ‌ مِمَّنْ هَدَرَ رَسُولُ الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دَمَهُ‌، فَقَالَ لِابْنَةِ رَسُولِ الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌: «لا تخبري أَبَاكِ بِمَكَانِهِ»، كَأَنَّهُ‌ لا يوقن أَنَّ الْوَحْيَ يَأْتِي مُحَمَّداً فَقَالَتْ‌: «مَا كُنْتُ لِأَكْتُمَ‌ رَسُولَ الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَدُوَّهُ‌»!

… فَأَتىٰ [مغيرة]‌ شَجَرَةً‌ ، فَاسْتَظَلَّ بِهَا… فَأَتىٰ رَسُولَ الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ الْوَحْيُ‌، فَأَخْبَرَهُ بذلك، فَدَعَا عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌، فَقَالَ‌ : «خُذْ سَيْفَكَ‌، وَ انْطَلِقْ‌ أَنْتَ وَ عَمَّارٌ وَ ثَالِثٌ لَهُمْ‌، فَأْتِ‌ الْمُغِيرَةَ بْنَ أَبِي الْعَاصِ تَحْتَ شَجَرَةِ‌ كَذَا وَ كَذَا»، فَأَتَاهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌، فَقَتَلَهُ‌.

فَضَرَبَ‌ عُثْمَانُ بِنْتَ رَسُولِ الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌، وَ قَالَ‌: «أَنْتِ أَخْبَرْتِ أَبَاكِ بِمَكَانِهِ»! فَبَعَثَتْ إِلىٰ رَسُولِ الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ تَشْكُو مَا لَقِيَتْ‌، فَأَرْسَلَ إِلَيْهَا رَسُولُ الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌: «اقْنَيْ حَيَاءَكِ، مَا أَقْبَحَ بِالْمَرْأَةِ ذَاتِ حَسَبٍ وَ دِينٍ فِي كُلِّ يَوْمٍ تَشْكُو زَوْجَهَا».

فَأَرْسَلَتْ إِلَيْهِ مَرَّاتٍ‌، كُلَّ ذٰلِكَ‌ يَقُولُ لَهَا ذٰلِكَ‌، فَلَمَّا كَانَ فِي الرَّابِعَةِ دَعَا عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌، وَ قَالَ‌: «خُذْ سَيْفَكَ‌، وَ اشْتَمِلْ عَلَيْهِ‌، ثُمَّ ائْتِ بَيْتَ‌ ابْنَةِ‌ ابْنِ‌ عَمِّكَ‌، فَخُذْ بِيَدِهَا، فَإِنْ حَالَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا أَحَدٌ، فَاحْطِمْهُ بِالسَّيْفِ‌».

وَ أَقْبَلَ رَسُولُ الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ كَالْوَالِهِ مِنْ‌ مَنْزِلِهِ إِلىٰ‌ دَارِ عُثْمَانَ‌، فَأَخْرَجَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ابْنَةَ رَسُولِ الله، فَلَمَّا نَظَرَتْ إِلَيْهِ‌، رَفَعَتْ صَوْتَهَا بِالْبُكَاءِ‌، وَ اسْتَعْبَرَ رَسُولُ الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌، وَ بَكىٰ‌، ثُمَّ أَدْخَلَهَا مَنْزِلَهُ‌، وَ كَشَفَتْ‌ عَنْ ظَهْرِهَا، فَلَمَّا أَنْ رَأىٰ مَا بِظَهْرِهَا، قَالَ – ثَلَاثَ مَرَّاتٍ -: «مَا لَهُ قَتَلَكِ! قَتَلَهُ الله»! وَ كَانَ‌ ذٰلِكَ يَوْمَ الْأَحَدِ، وَ بَاتَ عُثْمَانُ مُلْتَحِفاً بِجَارِيَتِهَا، فَمَكَثَتْ‌ الإثنين وَ الثَّلَاثَاءَ‌، وَ مَاتَتْ فِي الْيَوْمِ الرَّابِعِ‌.

فَلَمَّا حَضَرَ أَنْ يَخْرُجَ بِهَا، أَمَرَ رَسُولُ الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلاَمُ‌، فَخَرَجَتْ عَلَيْهَا السَّلاَمُ وَ نِسَاءُ الْمُؤْمِنِينَ مَعَهَا، وَ خَرَجَ عُثْمَانُ يُشَيِّعُ جَنَازَتَهَا، فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌، قَالَ‌: «مَنْ أَطَافَ‌ الْبَارِحَةَ بِأَهْلِهِ أَوْ بِفَتَاتِهِ‌، فَلَا يَتْبَعَنَّ جَنَازَتَهَا»، قَالَ ذٰلِكَ ثَلَاثاً، فَلَمْ يَنْصَرِفْ‌.

فَلَمَّا كَانَ فِي الرَّابِعَةِ‌، قَالَ‌: «لَيَنْصَرِفَنَّ أَوْ لَأُسَمِّيَنَّ بِاسْمِهِ»‌! فَأَقْبَلَ عُثْمَانُ مُتَوَكِّئاً عَلىٰ مَوْلًى لَهُ‌، مُمْسِكاً بِبَطْنِهِ‌، فَقَالَ‌: «يَا رَسُولَ الله، إِنِّي أَشْتَكِي بَطْنِي، فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ تَأْذَنَ لِي أَنْ‌ أَنْصَرِفَ‌»؟ قَالَ‌: «انْصَرِفْ». وَ خَرَجَتْ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلاَمُ وَ نِسَاءُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهَاجِرِينَ‌، فَصَلَّيْنَ عَلَى الْجَنَازَةِ‌».

ترجمه

از یزید بن خلیفه خولانی – که همان یزید بن خلیفه حارثی است – نقل شده که گفت: عیسی بن عبدالله از امام صادق علیه‌السلام پرسید – و من نیز حضور داشتم – : «آیا زنان برای تشییع‌جنازه خارج می‌شوند»؟ امام علیه‌السلام که تکیه داده بودند، راست نشستند و فرمودند: «آن شخص فاسق – که لعنت خدا بر او باد – عمویش مغیره بن ابی‌العاص را پناه داد؛ درحالی‌که مغیره از کسانی بود که پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله خونش را هدر داده بود (و حکم اعدامش را صادر کرده بود).

عثمان به دختر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله گفت: «به پدرت نگو که مغیره کجاست»، گویی او یقین نداشت که وحی بر محمد نازل می‌شود! رقیه فرمود: «من هرگز دشمن رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را از او پنهان نخواهم کرد»!

… پس مغیره به نزد درختی رفت و در سایۀ آن نشست… آنگاه وحی بر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله نازل شد و آن حضرت را از مکان او باخبر ساخت. پیامبر علی علیه‌السلام را فراخواند و فرمود: «شمشیرت را برگیر و تو و عمار و شخص سومی به راه بیفتید و به سراغ مغیره بن ابی‌العاص که زیر فلان درخت است، بروید». پس علی علیه‌السلام نزد او رفت و او را کشت.

(پس از این واقعه) عثمان دختر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را کتک زد و گفت: «تو مکان مغیره را به پدرت خبر دادی»! پس رقیه کسی را نزد رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله فرستاد تا از آزاری که دیده بود شکایت کند. پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله برایش این پیام را فرستاد: «حیا و شرم خود را حفظ کن؛ چقدر برای زنی باحسب و دین‌دار زشت است که هر روز از شوهرش شکایت کند»!

رقیه بارها کسی را نزد پیامبر فرستاد و حضرت هر بار همان سخن را به او می‌فرمود. تا اینکه بار چهارم، پیامبر علی علیه‌السلام را فراخواند و فرمود: «شمشیرت را برگیر و آن را زیر لباس پنهان کن، سپس به خانۀ دختر عمویت (رقیه) برو، دستش را بگیر و اگر کسی خواست میان تو و او مانع شود، او را با شمشیر خرد کن».

رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله درحالی‌که (از شدت اندوه و نگرانی) مانند افراد سرگشته بود، از منزل خود به‌سوی خانۀ عثمان حرکت کرد. علی علیه‌السلام دختر رسول خدا را بیرون آورد و چون آن بانو نگاهش به پیامبر افتاد، صدای خود را به گریه بلند کرد. رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله نیز اشک در چشمانش حلقه زد و گریست، سپس او را به منزل خود برد. آن بانو پشت خود را برهنه کرد و چون پیامبر آثار ضرب و جراحت را بر پشت او دید، سه مرتبه فرمود: «او را چه شده که تو را کشت! خدا او را بکشد»! این رویداد در روز یکشنبه رخ داد، درحالی‌که عثمان (همان شب) با کنیز آن بانو هم‌بستر شده بود. آن بانوی مظلوم روزهای دوشنبه و سه‌شنبه را سپری کرد و در روز چهارشنبه از دنیا رفت.

هنگامی که زمان تشییع و بیرون آوردن پیکر او فرا رسید، رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله فاطمه علیهاالسلام را امر فرمود و او همراه با زنان مؤمنین خارج شدند. عثمان نیز برای تشییع‌جنازه همسرش بیرون آمد. چون پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله او را دید، فرمود: «هرکس دیشب با همسر یا کنیزش هم‌بستر شده است، نباید در تشییع‌جنازه او شرکت کند (مراد عثمان بود)». حضرت این سخن را سه بار تکرار کرد، اما عثمان بازنگشت.

چون بار چهارم شد، فرمود: «حتماً (باید) برگردد، وگرنه او را با نام صدا می‌زنم»! در این هنگام عثمان درحالی‌که دستش را بر شکم گرفته بود و به غلامی تکیه داده بود، جلو آمد و گفت: «ای رسول خدا، من از ناحیۀ شکم درد می‌کشم، پس اگر صلاح می‌دانید به من اجازه دهید که برگردم»؟ حضرت فرمود: «برگرد». فاطمه علیهاالسلام و زنان مؤمنان و مهاجران خارج شدند و بر آن جنازه نماز گزاردند».

منبع

الکافی (دارالحدیث)، ج۵، ص۶۱۷، ح۴۷۴۷.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *