وداع حضرت زهرا علیها السلام با پیامبر صلی الله علیه و آله در لحظه های آخر به نقل از شیخ علی بلادی بحرانی

متن کتاب

فقد روي: أنّه لمّا كانت ليلة من الليالي و قد اشتدّ بها المرض حتّى أنّها لم تطق القيام و أيقنت بالوفاة، قالت لأمير المؤمنين: «كم مضى من الليل يا ابن العم»‌؟ قال: «ثلثه». قالت: «ائذن لي بالخروج إلى قبر أبي لأودّعه قبل الموت، فقد حان الفراق لك يا ابن العم».

فبكى عليّ و قال: «إنّك بهذه الحالة لم تستطيعي القيام»! فقالت: «لا بدّ من وداع قبر رسول اللّه». فقال: «الأمر إليك».

فنهضت و توجّهت نحو القبر المقدّس، فتارة تقوم و تارة تطيح، حتّى وصلت إلى قبر رسول اللّه و عليّ معها. فلمّا نظرت إلى القبر، أنّت أنّة تزلزلت لها الأرضين و قالت: «يا أبتاه، سكنتَ الترابَ و فارقت الأحباب و أسلمتنا للخطوب و فوادح الكروب»! و بكتْ حتّى انصدع قلبها.

فقال لها أمير المؤمنين: «أقلّي من البكاء و تعزّي بالعزاء، فإنّي أخاف عليك أن تكوني من الهالكين»! فقالت: «يا ابن العم، لا تلمني و أعذرني، فإنّ الفراق مرّ المذاق، خصوصاً فراق أبي، سلطان الرسل و هادي السبل و حبيب قلبي و نور عيني و سيّدي و سنادي و ملجأي و ملاذي و عصمة أمري و قوّة ظهري رسول اللّه».

ثم أخذت قبضة من صعيد قبره الشريف و وضعتها على أنفها و عينها و شمّتها  و أنشات سلام الله عليها و على أبيها:

«ماذا علی مَن شمّ تربة أحمد / ألّا يشمّ مدى الزمان غواليا

صبّتْ عَلَيّ مصائب لو أنّها / صبّت على الأيّام صرن لياليا

قل للمغيّب تحت أطباق الثرى / إن كنتَ تسمع صرختي و ندائيا

قد كنتَ لي جبلاً ألوذ بظلّه / و اليوم تسلمني إلى أعدائيا

وإذا بكتْ قمرية في ليلها / شجناً على غَصْنٍ بكيتُ صباحيا».

ترجمه

روایت شده است: شبی، هنگامی که بیماری حضرت فاطمه علیهاالسلام بسیار شدت یافته بود، به‌گونه‌ای که دیگر توان برخاستن نداشت و یقین کرده بود که زمان وفاتش فرا رسیده است، به امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «ای پسرعمو، چه مقدار از شب گذشته است»؟ حضرت فرمود: «یک‌سوم آن». حضرت زهرا علیهاالسلام فرمود: «اجازه بده به کنار قبر پدرم بروم تا پیش از مرگ با او وداع کنم؛ زیرا هنگام جدایی فرا رسیده است، ای پسرعمو».

امیرالمؤمنین علیه‌السلام گریست و فرمود: «با این حالی که داری، توان برخاستن نداری»! حضرت فرمود: «چاره‌ای نیست؛ باید با قبر رسول خدا وداع کنم». امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «اختیار با خودت است».

پس حضرت برخاست و به‌سوی قبر مطهر حرکت کرد؛ گاهی بر پا می‌ایستاد و گاهی از شدت ناتوانی بر زمین می‌افتاد، تا آنکه همراه امیرالمؤمنین علیه‌السلام به کنار قبر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله رسید. هنگامی که نگاهش به قبر افتاد، آهی جان‌سوز کشید که گویی زمین‌ها از آن به لرزه درآمد و فرمود: «ای پدر، در خاک آرمیدی، از دوستان جدا شدی و ما را در میان حوادث سخت و اندوه‌های سهمگین تنها گذاشتی»! سپس آن‌قدر گریست که دلش از شدت اندوه گویی شکافته شد.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام به او فرمود: «اندکی از گریه بکاه و با صبر خود را تسلی ده؛ زیرا بیم آن دارم که جانت از دست برود»! حضرت فرمود: «ای پسرعمو، مرا سرزنش مکن و عذرم را بپذیر؛ زیرا تلخیِ جدایی بسیار جان‌سوز است، به‌ویژه جدایی از پدرم؛ همان فرمانروای پیامبران، راهنمای راه‌ها، محبوب قلبم، نور دیدگانم، سرورم، تکیه‌گاهم، پناه و ملجئم، نگاهبان کارم، پشتوانه و مایۀ توانم؛ رسول خدا».

سپس مشتی از خاک قبر شریف آن حضرت برگرفت، آن را بر بینی و چشمان خود نهاد، بویید و این اشعار را سرود:

«آن کس که خاک احمد را بوییده باشد / دیگر سزاوار نیست تا پایان عمر، بوی خوش دیگری را ببوید

بر من مصیبت‌هایی فرو ریخته است که اگر بر روزها فرود می‌آمد / روزگار را به شب‌های تار بدل می‌کرد

به آن خفتۀ در زیر لایه‌های خاک بگو / اگر فریاد و ندای مرا می‌شنوی

تو برای من کوهی بودی که در سایه‌اش پناه می‌گرفتم / و امروز مرا به دشمنانم واگذاشته‌ای

و هرگاه قُمری در دل شب، اندوهگین بر شاخه‌ای بنالد / من نیز از بامدادان با او هم‌نوا می‌گریم».

منبع

وفاة فاطمة الزهرا علیها السلام علی بلادی بحرانی، ص۱۳۳.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *