آمدن اسب امام حسین علیه السلام به خیمه گاه به نقل از مقتل ابومخنف
متن کتاب
قال عبد اللّه بن العبّاس: حدّثني من شهد الواقعة: أنّ فرس الحسين عليه السّلام جعل يحمحم، و يتخطّى القتلى في المعركة قتيلاً بعد قتيل حتّى وقف على جثّة الحسين عليه السّلام فجعل يمرّغ ناصيته بالدّم و يلطم الأرض بيده، و يصهل صهيلاً حتّى ملأ البيداء، فتعجّب القوم من فعاله.
فلمّا نظر إلى فرس الحسين عليه السّلام عمرُ بن سعد قال: «يا ويلكم، آتوني به» و كان من جياد خيل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.
فركبوا في طلبه، فلمّا أحسّ الجواد بالطّلب جعل يلطم بيده و رجليه، و يمانع عن نفسه حتّى قتل خلقاً كثيراً و نكّس فرساناً من خيولهم، و لم يقدروا عليه، فصاح عمر بن سعد: «دعوه حتّى ننظر ما يصنع».
فلمّا أمن الجواد من الطّلب أتى إلى جثّة الحسين عليه السّلام، و جعل يمرّغ ناصيته بدمه، و يبكي بكاء الثّكلى، و ثار يطلب الخيمة. فلمّا سمعت زينب بنت عليّ عليه السّلام صهيله، أقبلت على سكينة، و قالت لها: «قد جاء أبوك بالماء»!
فخرجت سكينة فرحة بذكر أبيها، فرأت الجواد عارياً، و السّرج خالياً من راكبه، فهتكت خمارها، و نادت: «وا أبتاه، وا حسيناه، وا قتيلاه، وا غربتاه، وا بعد سفراه، وا طول كربتاه! هذا الحسين بالعرى، مسلوب العمامة و الرّداء، قد أخذ منه الخاتم و الحذا! بأبي من رأسه بأرض و جثّته بأخرى! بأبي من رأسه إلى الشّام يهدى! بأبي من أصبحت حرمه مهتوكة بين الأعداء! بأبي من عسكره يوم الإثنين مضى»!
ثمّ بكت بكاءً شديداً، و أنشأت تقول:
«مات الفخار و مات الجود و الكرم / و اغبرّت الأرض و الآفاق و الحرم
و أغلق اللّه أبواب السّماء فما / ترقى لهم دعوة تجلى بها الهمم
يا أختِ، قومي انظري إلی هذا الجواد / ينبّئك أنّ ابن خير الخلق مخترم
مات الحسين فىا لهفي لمصرعه / و صار يعلو ضياءَ الأمّة الظّلمُ
يا موت هل من فدا، يا موت هل عوض / اللّه ربّي من الفجّار ينتقم».
قال: و صرخت أمّ كلثوم، و هتكت خمارها، و أنشأت تقول:
«مصيبتي فوق أن أرثي بأشعاري / و أن يحيط بها علمي و أفكاري
شرقت بالكأس في صنو فجعت به / و كنت من قبل أرعى كلّ ذي جار
فاليوم أنظره بالتّرب منجدلاً / لو لا التّحمل طاشت فيه أفكاري
كان صورته في كلّ ناحية / شخص يلايم أوهامي و أخطاري
قد كنت أمّلت آمالاً أسرّ بها / لو لا القضاء الّذي في حكمه جاري
جاء الجواد فلا أهلاً بمقدمه / إلاّ بوجه حسين طالب الثّار
ما للجواد لحاه اللّه من فرس / أن لا يجدّل دون الضيغم الصّاري».
فلمّا سمع باقي الحرم شعرها خرجن، فنظرن إلى الفرس عارياً، و السّرج خالياً، فجعلن يلطمن الخدود، و يشققن الجيوب، و ينادين: «وا محمّداه، وا عليّاه، وا حسناه، وا حسيناه! اليوم مات محمّد المصطفى، اليوم مات عليّ المرتضى، اليوم ماتت فاطمة الزّهراء»!
ثمّ بكت أمّ كلثوم، و أومت إلى أختها زينب، و أنشأت تقول:
«لقد حمّلتنا في الزّمان نوائبه / و مزّقنا أنيابه و مخالبه
و جار علينا الدّهر في دار غربة / و دبّت بما نخشى علينا عقاربه
و أفجعنا بالأقربين و شتّتت / يداه لنا شملاً عزيزاً مطالبه
و أردى أخي و المرتجى لنوائب / و عمّت رزاياه و جلّت مصائبه
حسين لقد أمسى به التّرب مشرقاً / و أظلم من دين الاله مذاهبه
لقد حلّ بي منه الّذي لو يسيره / أناخ على رضوى تداعت جوانبه
و يحزنني أنّي أعيش و شخصه / مغيب و من تحت التّراب ترائبه
فكيف يعزّى فاقد شطر نفسه / فجانبه حيّ و قد مات جانبه
فلم يبق لي ركن ألوذ بظلّه / إذا غالني في الدّهر مالاً أغالبه
تمزّقنا أيدي الزّمان و جدّنا / الرّسول الّذي عمّ الأنام مواهبه».
قال عبد اللّه بن قيس: فنظرت إلى الجواد، و قد رجع من الخيمة، و قصد الفرات، و رمى بنفسه فيه، و ذكر أنّه يظهر عند صاحب الزّمان عليه السّلام.
ترجمه
عبدالله بن عباس گوید: کسی که در واقعۀ کربلا حضور داشت برایم روایت کرد: اسب امام حسین علیهالسلام (بعد از شهادت ایشان) شروع به شیههکشیدن کرد و در میدان جنگ، یکی پس از دیگری از روی کشتگان گذشت تا اینکه بر بالین جسد مطهر امام حسین علیهالسلام ایستاد. پس پیشانیاش را به خون آن حضرت آغشته کرد، با سمهایش به زمین کوبید و چنان شیههای کشید که دشت را پر کرد. مردم از رفتارش به شگفتی آمدند.
عمر بن سعد چون اسب امام حسین علیهالسلام را دید، گفت: «وای بر شما، او را نزد من بیاورید»! آن اسب از نژادهای اصیل اسبان پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله بود.
پس سوارکاران برای گرفتنش رفتند؛ اما وقتی اسب احساس کرد که به دنبالش هستند، با دست و پاهای خود به دفاع پرداخت و از خود محافظت کرد، چندان که گروه بسیاری را کشت و بسیاری از سواران را از روی اسبهایشان سرنگون کرد، و نتوانستند بر او دست یابند. عمر بن سعد فریاد زد: «او را رها کنید تا ببینیم چه میکند».
چون اسب از خطر تعقیب آسوده شد، بهسوی جسد امام حسین علیهالسلام بازگشت، پیشانیاش را به خون آن حضرت آغشته ساخت و مانند مادر فرزندمرده میگریست. سپس خروشان بهسوی خیمهها روان شد. چون زینب دختر علی علیهماالسلام صدای شیههٔ او را شنید، رو به سکینه کرد و فرمود: «پدرت با آب آمده است»!
سکینه با خوشحالی از نام پدرش بیرون آمد، اما اسب را بیسوار و زین را خالی دید. پس پوشش سرش را درید و فریاد برآورد: «وای پدر، وای حسین، وای کشته، وای غربت، وای دوری راه، وای اندوه طولانی! این حسین است که بر روی خاک افتاده، عمامه و ردایش ربوده شده، انگشتر و کفشش را بردهاند! پدرم فدای کسی باد که سرش در یک سرزمین و پیکرش در سرزمینی دیگر است! پدرم فدای کسی باد که سر مطهرش بهسوی شام هدیه برده میشود! پدرم فدای کسی باد که حریم حرمش در میان دشمنان هتک شد! پدرم فدای کسی باد که لشکرش در روز دوشنبه به شهادت رسید»!
سپس بهشدت گریست و این ابیات را گفت:
«فخر، بخشش و کرم از میان رفت / زمین، افقها و حرمها غبارآلود شدند
و خداوند درهای آسمان را بست / پس هیچ دعایی بالا نمیرود که با آن غمها گشوده شود
ای خواهرم، برخیز و به این اسب بنگر / که به تو خبر میدهد بهترین آفریدگان خدا از دست رفته است
حسین جان داد، ای افسوس بر قتلگاهش/ و ظلمت بر روشنایی امت چیره شد
ای مرگ، آیا فدایی هست؟ ای مرگ، آیا جایگزینی هست؟ / پروردگارم از این ستمگران انتقام خواهد گرفت».
راوی گوید: امکلثوم نیز فریاد کشید، پوشش سرش را درید و این ابیات را گفت:
«مصیبت من فراتر از آن است که با اشعارم مرثیهاش کنم / یا علم و افکارم بر آن احاطه یابد
جامِ مصیبتِ برادر خود را سر کشیدم و گلوگیر شد / درحالیکه پیش از آن، (در مصیبتها) مراقب هر همسایهای بودم
اکنون او را مینگرم که بر روی خاک افتاده است / اگر صبر و شکیبایی نبود، اندیشههایم پریشان میشد
تصویر او در هر گوشهای بود / انسانی که با اوهام و خیالم سازگار بود
آرزوهایی در سر داشتم که به آنها دلخوش بودم / اگر این تقدیر الهی که جاری شده، نبود
اسب آمد، اما قدمش مبارک مباد / مگر با رویِ حسین که انتقامگیرنده (شهدا) است
این اسب را چه شده؟ لعنت خدا بر او باد! / چرا در برابر آن شیرِ غران (امام حسین علیهالسلام) جان نداد و روی خاک نیافتاد»!
چون دیگر بانوانِ حرم شعرِ او را شنیدند، بیرون آمدند و اسب را بیسوار و زین را خالی دیدند؛ پس بر گونههای خود لطمه زدند، گریبانها چاک دادند و فریاد برآوردند: «وای محمّد، وای علی، وای حسن، وای حسین! امروز محمد مصطفی فوت کرد، امروز علی مرتضی فوت کرد، امروز فاطمۀ زهرا فوت کرد»!
سپس امکلثوم گریست، به خواهرش زینب اشاره کرد و اینگونه سرود:
«روزگار بلاهایش را بر دوش ما گذاشت / و دندانها و چنگالهایش ما را درید
روزگار در دیار غربت بر ما ستم کرد / و عقربهایش با آنچه میترسیدیم بر ما خزیدند
ما را به سوگ نزدیکترین عزیزانمان نشاند / و دستانش جمعِ ما را پراکنده ساخت که خواستهها و آرزوهای بلندی داشت
برادرم را کشت، همان که امید روزهای سخت بود / مصیبتهایش همهگیر و بزرگ شد
خاک بهواسطهٔ حسین در شب روشن گشت / و راههای دین خدا در تاریکی فرو رفت
مصیبتی بر من فرود آمد که اگر اندک از آن / بر کوه رضوی فرود میآمد، کنارههایش درهم میشکست
اندوهگینم میکند که من زندهام و پیکرش / غایب است و استخوانهای سینهاش زیر خاک نهفته است
پس چگونه تسلی یابد کسی که نیمی از وجودش را از دست داده / درحالیکه یک سویش زنده و سوی دیگرش مرده است
برایم رکنی نمانده که در سایهاش پناه جویم / که هر گاه در این روزگار مال مرا رباید، با او درافکنم
دستهای روزگار ما را پراکنده ساخت، درحالیکه جدّ ما / پیامبری بود که بخششهایش همهٔ مردمان را فراگرفته بود».
عبدالله بن قیس گوید: پس به اسب نگاه کردم که از خیمه بازگشت، بهسوی نهر فرات رفت و خود را در آن افکند. نقل شده است که اسب (در زمان ظهور) نزد صاحبالزمان علیهالسلام ظاهر خواهد شد.
منبع
مقتل الحسین علیه السلام ابومخنف (نشر الالفین)، ص۱۴۸.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات