اعلام خبر شهادت حضرت عباس و اصحاب به امام سجاد علیهم السلام به نقل از الدمعة الساکبة
متن کتاب
قد رأيت في بعض مؤلّفات أصحابنا نقل أنّه لمّا ضاق الأمر بالحسين عليه السّلام و قد بقي وحيداً فريداً… فجاء إلى خيمة ولده زين العابدين عليه السّلام، فرآه ملقى على نطع من الأديم، فدخل عليه و عنده زينب تمرّضه.
فلمّا نظر عليّ بن الحسين عليهما السّلام أراد النّهوض، فلم يتمكّن من شدّة المرض، فقال لعمّته: «سنّديني إلى صدرك فهذا ابن رسول اللّه قد أقبل». فجلست زينب خلفه و أسندته إلى صدرها.
فجعل الحسين عليه السّلام يسأل ولده عن مرضه و هو يحمد اللّه تعالى. ثمّ قال: «يا أبتاه، ما صنعت اليوم مع هؤلاء المنافقين»؟ فقال له الحسين عليه السّلام: «يا ولدي، قد استحوذ عليهم الشّيطان فأنساهم ذكر اللّه، و قد شبّت الحرب بيننا و بينهم لعنهم اللّه حتّى فاضت الأرض بالدّم منّا و منهم».
فقال عليّ عليه السّلام: «يا أبتاه، و أين عمّي العبّاس»؟ فلمّا سأله عن عمّه اختنقت زينب بعبرتها و جعلت تنظر إلى أخيها كيف يجيبه؛ لأنّه لم يخبره بشهادة عمّه العبّاس، خوفاً لأن يشتدّ مرضه عليه السّلام. فقال عليه السّلام له: «يا بنيّ، إنّ عمّك قد قتل، قطعوا يديه على شاطئ الفرات»! فبكى عليّ ابن الحسين عليهما السّلام بكاء شديداً حتّى غشي عليه.
فلمّا أفاق من غشوته جعل يسأل عن كلّ واحد من عمومته، و الحسين عليه السّلام يقول له: «قتل»! فقال: «و أين أخي عليّ، و حبيب بن مظاهر، و مسلم بن عوسجة، و زهير بن القين»؟ فقال له: «يا بنيّ، اعلم أنّه ليس في الخيام رجل حيّ إلاّ أنا و أنت، أمّا هؤلاء الّذين تسأل عنهم فكلّهم صرعى على وجه الثّرى»! فبكى عليّ بن الحسين عليهما السّلام بكاء شديداً…
ترجمه
در برخی از نوشتههای اصحابمان نقل شده: هنگامی که کار بر امام حسین علیهالسلام سخت شد و آن حضرت تنها و بییاور باقی مانده بود… پس به خیمۀ فرزندش زینالعابدین علیهالسلام آمد و او را دید که بر روی فرشی از چرم افتاده است؛ پس بر او وارد شد درحالیکه حضرت زینب علیهاالسلام از او پرستاری میکرد.
چون امام سجاد علیهالسلام پدرش را دید، خواست برخیزد، اما به دلیل شدت بیماری نتوانست؛ پس به عمهاش گفت: «مرا به سینۀ خود تکیه ده که فرزند رسول خدا میآید». حضرت زینب علیهاالسلام نشست و پشت سر او قرار گرفت و او را به سینۀ خود تکیه داد.
امام حسین علیهالسلام شروع کرد از حال بیماری فرزندش پرسوجوکردن و او نیز خداوند متعال را سپاس میگفت. سپس امام سجاد علیهالسلام فرمود: «پدرجان، امروز با این منافقان چه کردی»؟ امام حسین علیهالسلام فرمود: «فرزندم، شیطان بر آنان چیره شده و یاد خدا را از یادشان برده است، و میان ما و آنان جنگی درگرفته است – که لعنت خدا بر آنان باد – تا آنجا که زمین از خون ما و آنان لبریز شد».
امام سجاد علیهالسلام گفت: «پدرجان، پس عمویم عباس کجاست»؟ چون از عمویش پرسید، گریه راه گلوی حضرت زینب علیهاالسلام را بست و به برادرش نگاه میکرد که چگونه به او پاسخ خواهد داد؛ زیرا از شهادت عمویش حضرت عباس علیهالسلام به او خبر نداده بود، مبادا بیماریاش شدت یابد. پس امام حسین علیهالسلام فرمود: «پسرم، همانا عمویت کشته شد، دستانش را در کنار فرات قطع کردند»! امام سجاد علیهالسلام بهقدری شدید گریست که از هوش رفت.
هنگامی که به هوش آمد، شروع کرد دربارۀ تکتک عموهایش پرسیدن، و امام حسین علیهالسلام میفرمود: «کشته شد»! پس پرسید: «برادرم علی، و حبیب بن مظاهر، و مسلم بن عوسجه، و زهیر بن قین کجایند»؟ فرمود: «پسرم، بدان که در خیمهها مرد زندهای جز من و تو نیست؛ اما اینان که دربارهشان میپرسی، همگی بر روی خاک افتادهاند»! پس امام سجاد علیهالسلام بهسختی گریست… .
منبع
الدمعة الساکبة (چاپ مکتبة العلوم العامة)، ج۴، ص۳۵۱.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات