یک قطره اشک امام حسن و امام حسین علیهما السلام به نقل از مقتل خوارزمی

متن کتاب

عن عائشة قالت: كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله جائعاً لا يقدر على ما يأكل، فقال لي: «هاتي ردائي». فقلت: «أين تريد»؟ قال: «إلى فاطمة ابنتي، فأنظر إلى الحسن و الحسين فيذهب ما بي من جوع». فخرج حتّى دخل على فاطمة فقال: «يا فاطمة، أين ابناي‌»؟ فقالت: «يا رسول اللّٰه، خرجا من الجوع و هما يبكيان»!

فخرج النّبيّ صلى الله عليه و آله في طلبهما فرأى أبا الدّرداء، فقال: «يا عويمر، هل رأيت ابنَيّ»؟ قال: «نعم يا رسول اللّٰه، هما نائمان تحت ظلّ حائط بني جدعان». فانطلق النّبيّ فضمّهما و هما يبكيان و هو يمسح الدّموع عنهما، فقال له أبو الدّرداء: «دعني أحملهما». فقال: «يا أبا الدّرداء، دعني أمسح الدّموع عنهما، فوَ الّذي بعثني نبيّاً لو قطرت قطرة في الأرض لبقيت المجاعة في أمّتي إلى يوم القيامة»!

ثمّ حملهما و هما يبكيان و هو يبكي، فجاء جبرئيل فقال: «السّلام عليك يا محمّد، ربّ العزّة يقرؤك السّلام ويقول: ما هذا الجزع‌»؟ فقال: «يا جبرئيل، ما أبكي من جزع ، بل أبكي من ذلّ الدّنيا». فقال جبرئيل: «إنّ اللّٰه تعالى يقول: أ يسرّك أن أحوّل لك أُحداً ذهباً و لا ينقص لك ممّا عندي شيء»؟ قال: «لا». قال: «لِمَ»؟ قال: «لأنّ اللّٰه لم يحبّ الدّنيا و لو أحبّها لما جعل للكافر أكلة».

فقال جبرئيل: «يا محمّد، ادع بالجفنة المنكوسة الّتي في ناحية البيت». فدعا بها. فلمّا حملت إذا فيها ثريد و لحم كثير، فقال: «كُل يا محمّد و أطعم ابنيك و أهل بيتك». …

ترجمه

از عایشه روایت شده است: رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله گرسنه بود و چیزی برای خوردن نداشت. به من فرمود: «ردای مرا بیاور». گفتم: «کجا می‌خواهی بروی»؟ فرمود: «نزد فاطمه دخترم؛ می‌خواهم به حسن و حسین نگاه کنم تا گرسنگی‌ای که دارم برطرف شود». پس بیرون رفت تا نزد فاطمه آمد و فرمود: «ای فاطمه، دو فرزندم کجا هستند»؟ گفت: «ای رسول خدا، از شدت گرسنگی، درحالی‌که گریه می‌کردند، بیرون رفتند»!

پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله برای یافتن آن دو بیرون آمد. ابودرداء را دید و فرمود: «ای عُوَیمِر، آیا دو پسرم را دیده‌ای»؟ گفت: «آری ای رسول خدا، آن دو زیر سایۀ دیوار بنی‌جدعان خوابیده‌اند». پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله حرکت کرد و آن دو را درحالی‌که گریه می‌کردند، در آغوش گرفت و اشک‌هایشان را پاک می‌کرد. ابودرداء به ایشان گفت: «اجازه بدهید من آن‌ها را حمل کنم». فرمود: «ای ابودرداء، مرا واگذار تا اشک‌هایشان را پاک کنم. سوگند به آنکه مرا به پیامبری برانگیخت، اگر قطره‌ای از آن اشک‌ها بر زمین می‌چکید، گرسنگی و قحطی در میان امت من تا روز قیامت باقی می‌ماند»!

سپس آن دو را درحالی‌که گریه می‌کردند، بر دوش گرفت، و خود پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز می‌گریست. در این هنگام جبرئیل آمد و گفت: «سلام بر تو ای محمد، پروردگار عزت به تو سلام می‌رساند و می‌فرماید: این چه بی‌تابی و زاری‌ای است»؟ فرمود: «ای جبرئیل، من از روی بی‌تابی نمی‌گریم؛ بلکه از خواری و ناچیزی دنیا می‌گریم». جبرئیل گفت: «خداوند متعال می‌فرماید: آیا خشنود می‌شوی که کوه اُحد را برای تو به طلا تبدیل کنم و از آنچه برای تو نزد من است چیزی کم نشود (از مقام و جایگاهت چیزی کم نشود)»؟ فرمود: «نه». گفت: «چرا»؟ فرمود: «زیرا خداوند دنیا را دوست نداشته است و اگر آن را دوست می‌داشت، حتی یک لقمه غذا نیز برای کافر قرار نمی‌داد».

جبرئیل گفت: «ای محمد، آن کاسۀ وارونه‌ای را که در گوشۀ خانه است، بخواه». پس آن را طلب کرد. هنگامی که آن را آوردند، دیدند که در آن ترید و گوشت فراوان است. جبرئیل گفت: «ای محمد، بخور و به دو پسرت و اهل‌بیتت نیز غذا بده». …

منبع

مقتل خوارزمی (نشر دار انوار الهدی)، ج۱، ص۱۸۹، ح۹۳.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *