هجوم به خانه وحی به نقل از الکوکب الدری
متن کتاب
عن بعض كتب التواريخ: لمّا بايع الناس الأوّل، دخل عليه الثاني و قال له: «ما أغفلك عن بيعة عليٍّ و العبّاس»؟ قال: «و لم ذلك»؟ قال: «لاحتجابها عنك». فقال له الأوّل: «ذرهما و ما يريدان يفعلان». فقال له الثاني: «إن لم تفعل، لأفعلنَّ». ثم خرج مغضباً، و جعل ينادي القبائل و العشائر: «أجيبوا خليفة رسول الله». فأجابه الناس من كلّ ناحية و مكان، فاجتمعوا عند مسجد رسول الله.
فدخل الثاني على الأوّل و قال له: «قم، فقد جمعتُ لك الخيل و الرجال». فخرجا، و خرج معهما المغيرة بن شعبة لعنه الله، و جمع حزمةً من حطب العوسج، و أمر بغيلان فحملها على عاتقه، ثمّ ساروا يريدون منزل عليٍّ.
قال أُبيُّ بن كعب: فسمعنا صهيل الخيل، و قعقعة اللُّجُم، و اصطفاق الأسنَّة، فخرجنا من منازلنا مشتملين بأرديتنا مع القوم حتّى وافوا منزل عليٍّ، فوافوا الباب مغلقاً1.
فتقدَّم الثاني و رفس الباب برجله، و نادى: «يا عليّ، اخرج، و لقد احتجبت في منزلك عن بيعة أبي رصع2. اخرج، و إلّا أحرقنا البيت بالنار». فقال أُبيُّ بن كعب: فسمعت رَنَّةً من وراء البيت، فالتفتّ، و إذا أنا بالطاهرة المصونة فاطمة الزهراء، فبكت و قالت: «ويحك يا ابن الزرقاء! يا ابن حنتمة، بالأمس واريتم أبي في لحده، و الآن قدمتم على حرق بيتي»؟
فقال الثاني: «و الله يا فاطمة، ما على وجه الأرض أعزُّ عليَّ منك و من عليٍّ، – كذب و العظيم –3 و إنها أحرق بيتك لمرادي». فلمّا رأت إصرار القوم على حرق باب دارها، دخلت إلى عليٍّ و قالت: «يا ابن العمّ، قم فما لي أن أخاطب القوم بمثل هذا الخطاب». فصبّرها عليٌّ.
ثمّ جعل الثاني يعالج الباب ليحرقه، فلمّا رأت إصرار القوم على ذلك أتت و فتحت لهم الباب و لاذت خلفه، فعصرها الثاني ما بين الحائط و الباب حتى كادت روحها أن تخرج من شدَّة العصرة، و نبع الدم من صدرها و من ثدييها.
فدخلت إلى دارها، و نادت: «يا أسماء، و يا فضّة، و يا فلانة، تعالين و تعاهدين منّي ما تتعاهد النساء من النساء». قالت أسماء: فما دخلنا البيت إلّا و قد أسقطت جنيناً سمَّاه رسول الله محسناً.
ثمّ دخلوا على عليٍّ، و جعلوا حمائل سيفه في عنقه، و قادوه كما يقاد البعير المخشوش،4 و هو كان متلبِّباً بثيابه. فلمّا رأت فاطمة ما فعلوه بابن عمّها قامت و لبست إزارها، و خرجت خلف القوم، و بزعمها أنّها تخلِّصه من بين أيديهم، فتركه أكثر القوم رحمةً لها.
فقال الثاني لعبده قنفذ: «ويلك، اضربها». و كان بيده سوط، فجعل يضربها على رأسها، و السوط يتلوَّى بين كتفيها كالدملج، و هي تنادي: «المستعان، المستغاث بالله و برسوله». ثمّ لطمها الثاني على خدِّها لطمةً حتى أثَّرت في خدِّها من وراء الخمار، و سقط القرط من أذنها، فرجعت إلى منزلها.
فقادوا عليّاً إلى المسجد، فجلس الثاني على ركبتيه، و حسر عن ذراعيه، و قال: «يا عليُّ، بايع». قال: «و إن لم أبايع»؟ قال: «نأخذ الذي فيه عينك». فقال عليه السلام: «ناشدتكم الله أن تسمعوا كلامي». فقالوا: «قل ما شئت يا ابن أبي طالب».
فقال: «ناشدتكم الله، من بات على فراش النبي و وقاه بنفسه شرَّ الأعداء»؟ قالوا: «أنت يا عليّ». فقال: «اللهم اشهد على ما يقولون».
ثمّ قال: «ناشدتكم، من أكل من الطائر المشويّ الذي أنزل من الجنَّة مع رسول الله هو غيري»؟ قالوا: «أنت يا عليّ». قال: «اللهم اشهد على ما يقولون».
ثم قال: «ناشدتكم الله جميعاً، من كان حاضراً يوم غدير خم حتّى قلتَ أنت يا عمر: بخّ بخّ لك يا عليّ، أصبحت مولاي و مولى كلّ مؤمن و مؤمنة»؟ قالوا: «أنت يا عليّ». فقال عليّ: «ويلك يا عمر، من تكون فيه هذه الخصال الحسنة، هل يطلب بالبيعة لابن أبي قحافة»؟
قال أُبيُّ بن كعب: فبينما نحن كذلك، و إذا بصيحة عظيمة من وراء المسجد، فخرجنا ننظر ما تلك الصيحة، و إذا ننحن بالمصونة الطاهرة فاطمة الزهراء، و معها نساء الهاشميات، و الحسن على كتفها الأيمن، و الحسين على كتفها الأيسر، فحدرت السبطين عن عاتقها، و أخذت باب المسجد كلّ صفحة5 بيد، و نادت: «يا قوم، خلّوا عن بعلي و ابن عمّي، و إلّا كشفت صدري، و نشرت شعري، و وضعت قميص أبي رسول الله على رأسي، فما صالح أكرم على الله من أبي، و لا ناقته بأكرم على الله منّي و من بعلي، و لا فصيلها بأكرم على الله من ولدي».
قال أُبيُّ بن كعب: فاسودّ المشرق و المغرب، و هبَّت ريح سوداء مظلمة، و ارتفعت حيطان المسجد حتّى كاد الرجل أن يخرج من تحت الحائط. فخرج كلّ من كان في المسجد، و لم يبقَ إلّا الإمام و سلمان و أبو ذر و المقداد و الأوّل و الثاني، و هما يناديان: «الأمان، الأمان، يا عليّ بن أبي طالب! فبالله عليك، و بعيش عاش فيه رسول الله، إلّا أن قلت لفاطمة أن تخلّي عن باب المسجد».
فقال لسلمان: «قم إلى مولاتك فاطمة، و قل لها: تخلّي عن باب المسجد». فأتى سلمان إليها، و أخبرها بالخبر، فقالت: «ويلهم يا سلمان، يريدون أن يؤتموا ولدَيّ الحسنين! فوالله يا سلمان، لا أخلّي عن باب المسجد حتّى أرى ابن عمّي سالماً بعيني».
فرجع سلمان إلى عليٍّ، و أخبره بمقالة فاطمة، فقام عليٌّ و خرج من المسجد. فلمّا رأته، انكبّت على كتفيه تقبِّلهما، و هي تقول: «روحي لروحك الفداء، و نفسي لنفسك الوقا، يا أبا الحسن، إن كنتَ في خير كنتُ معك، و إن كنتَ في شرّ كنتُ معك». فبكيا جميعاً. ثمّ أخذ السبطين من يدها، و مضيا إلى المنزل.
فلقي رجل سلمان الفارسي، قال له: «بالله عليك، هل رأيت أهول من هذا اليوم»؟ فقال له سلمان: «اسكت يا هذا، رأيتُ ما خفي على أبصاركم، رأيت أبواب السماء قد فتحت، و انحدر من السماء ملائكة جُرْد مُرْد على خيول شهب، أعناقها في السماء، و حوافرها في تخوم الأرض، يقدمهم ملك بيده حربة من نار، لها رأسان، الأوّل في المشرق و الآخر في المغرب، و هو يقول لجبرئيل: إن لم يرجعوا عن فعلهم و يسكن غضب فاطمة ليهلكنّهم الله تعالى كما هلك قوم عاد و ثمود».
فقال له: «بالله عليك يا سلمان، كيف كان دخولهم على مولاتك فاطمة»؟ فبكى سلمان و قال: «و الله لقد دخلوا عليها و في معاصمها ليس عليها خمار، و عليّ يقول: وا عجباه، أ تكون الخلافة في الصحابة و لا تكون في القرابة»!
ترجمه
از برخی کتابهای تاریخ روایت شده است: هنگامی که مردم با اولی (ابوبکر) بیعت کردند، دومی (عمر) بر او وارد شد و گفت: «چه چیزی تو را از بیعتگرفتن از علی و عباس غافل کرده است»؟ اولی گفت: «چرا»؟ دومی گفت: «زیرا آنان از بیعت با تو کنارهگیری کردهاند». اولی گفت: «آن دو را واگذار تا هرچه میخواهند بکنند». دومی گفت: «اگر تو کاری نکنی، من خواهم کرد». سپس غضبناک بیرون آمد و قبایل و عشایر را ندا داد: «خلیفۀ رسول خدا را اجابت کنید». مردم از هر سو و مکان اجابت کردند و نزد مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گرد آمدند.
سپس دومی بر اولی وارد شد و گفت: «برخیز که برایت سواران و مردان را جمع کردهام». پس هر دو بیرون آمدند و مغیره بن شعبه لعنهالله با آنان بیرون آمد و دستهای از هیزمِ درخت عوسج (درختی پر خار) جمع کرد و به غیلان دستور داد، پس آن را بر دوش کشید؛ سپس به راه افتادند و قصد خانۀ علی علیهالسلام کردند.
اُبیّ بن کعب گوید: صدای شیهۀ اسبان، صدای برخورد لگامها و بههمخوردن نیزهها را شنیدیم. از خانههایمان با ردایهایمان بیرون آمدیم و همراه مردم بهسوی خانۀ علی رفتیم. به درِ خانه رسیدیم درحالیکه در بسته بود.
پس دومی جلو آمد و با پای خود به در کوبید و فریاد زد: «ای علی، بیرون بیا. تو در خانهات از بیعت ابورصع (ابوبکر) کناره گرفتهای. بیرون بیا وگرنه خانه را با آتش میسوزانیم». اُبیّ بن کعب گوید: نالهای از پشت خانه شنیدم، نگریستم و دیدم بانوی پاک و مصون، فاطمۀ زهراست. او گریست و فرمود: «وای بر تو ای پسر زن کبودچشم! ای پسر حنتمه، دیروز پدرم را در لحدش دفن کردید و اکنون به سوزاندن خانۀ من اقدام کردهاید»؟
دومی گفت: «به خدا سوگند ای فاطمه، هیچکس بر روی زمین نزد من محبوبتر از تو و علی نیست – (راوی گوید:) به خدای بزرگ قسم که دروغ گفت – اما سوزاندن خانهات برای رسیدن به هدف من است». چون فاطمه پافشاری آنان را بر سوزاندن درِ خانه دید، نزد علی رفت و گفت: «ای پسرعمو، برخیز که درست نیست من با این قوم اینگونه سخن بگویم». پس علی او را به صبر دعوت کرد.
سپس دومی همچنان میکوشید در را بسوزاند. وقتی فاطمه پافشاری آنان را بر این کار دید، آمد و در را برایشان باز کرد و پشت در پناه گرفت. پس دومی او را میان دیوار و در چنان فشرد که نزدیک بود جانش از شدت فشار بیرون آید، و خون از سینه و پستانهایش جاری شد.
پس فاطمه وارد خانهاش شد و صدا زد: «ای اسماء، ای فضه، ای فلانی، بیایید و آنچه زنان در هنگام چنین وضعیتی از یکدیگر مراقبت میکنند، دربارۀ من انجام دهید». اسماء گفت: وارد خانه نشدیم مگر اینکه جنینی را که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله او را محسن نامیده بود، سقط کرده بود.
سپس بر علی وارد شدند و بند شمشیرش را بر گردنش انداختند و او را چون شتر مهارشده کشیدند، درحالیکه جامه به دور خویش پیچیده بود. چون فاطمه دید با پسرعمویش چه میکنند، برخاست و ازارش را پوشید و پشت سر قوم بیرون آمد، به این گمان که علی را از دست آنان رها میسازد. پس بیشتر مردم از روی ترحم به او، علی را رها کردند.
دومی به غلامش قنفذ گفت: «وای بر تو، او را بزن»! تازیانهای در دستش بود؛ پس شروع به زدن بر سر فاطمه کرد و تازیانه میان دو کتفش چون دستبند میپیچید، و او صدا میزد: «از خدا و پیامبرش یاری و پناه میجویم». سپس دومی سیلی محکمی بر گونهاش زد، چنانکه اثر آن از زیر مقنعه بر گونهاش ماند و گوشواره از گوشش افتاد، پس فاطمه به خانهاش بازگشت.
علی را به مسجد کشاندند. دومی روی زانوهایش نشست، آستینها را بالا زد و گفت: «ای علی، بیعت کن». علی گفت: «اگر بیعت نکنم»؟ گفت: «آنچه چشمان تو در آن است را میگیریم (سرت را میبریم)»! علی علیهالسلام فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم سخنم را بشنوید». گفتند: «هرچه میخواهی بگو ای پسر ابوطالب».
فرمود: «شما را به خدا سوگند، چه کسی شب بر بستر پیامبر خوابید و با جان خویش او را از شر دشمنان حفظ کرد»؟ گفتند: «تو ای علی». گفت: «خدایا، بر آنچه میگویند شاهد باش».
سپس فرمود: «شما را به خدا سوگند، چه کسی جز من از آن پرندۀ برشتهشدهای که همراه رسول خدا از بهشت نازل شد خورد»؟ گفتند: «تو ای علی». گفت: «خدایا، بر آنچه میگویند شاهد باش».
سپس فرمود: «همۀ شما را به خدا سوگند میدهم، چه کسی در روز غدیر خم حاضر بود تا جایی که تو ای عمر گفتی: بخٍّ بخٍّ (مبارک باد) بر تو ای علی، مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمنی شدی»؟ گفتند: «تو ای علی». علی فرمود: «وای بر تو ای عمر، آیا کسی که این ویژگیهای نکو را دارد، از او خواسته میشود با پسر ابوقحافه بیعت کند»؟
اُبیّ بن کعب گوید: در همین حال بودیم، ناگهان فریادی بلند از پشت مسجد برآمد. بیرون رفتیم تا ببینیم آن فریاد چیست؛ دیدیم بانوی مصون و پاک، فاطمۀ زهراست و زنان هاشمی همراه اویند؛ حسن بر دوش راستش و حسین بر دوش چپش بود. آن دو را از دوش پایین آورد و دو لنگۀ در مسجد را به دست گرفت و صدا زد: «ای قوم، همسرم و پسرعمویم را رها کنید، وگرنه سینهام را برهنه میسازم، مویم را پریشان میسازم و پیراهن پدرم رسول خدا را بر سر میگذارم! نه صالح نزد خدا گرامیتر از پدرم بود، نه ناقۀ او گرامیتر از من و همسرم، و نه بچۀ آن ناقه گرامیتر از فرزندم»!
اُبیّ بن کعب گوید: پس مشرق و مغرب تاریک شد و بادی سیاه وزید و دیوارهای مسجد بالا رفت، چنانکه نزدیک بود آدمی از زیر دیوار بیرون رود! هر که در مسجد بود بیرون رفت و جز امام، سلمان، ابوذر، مقداد، اولی و دومی کسی نماند. اولی و دومی فریاد میزدند: «امان، امان، ای علی بن ابیطالب! تو را به خدا و به روزگاری که رسول خدا در آن زیست سوگند، مگر آنکه به فاطمه بگویی درِ مسجد را رها کند».
پس علی به سلمان فرمود: «نزد بانوی خود فاطمه برو و به او بگو در مسجد را رها کند». سلمان نزد او آمد و خبر را رساند. فاطمه فرمود: «وای بر آنان ای سلمان! میخواهند دو فرزندم را یتیم کنند! به خدا سوگند ای سلمان، در مسجد را رها نمیکنم تا زمانی که پسرعمویم را با چشمان خودم سالم ببینم».
سلمان نزد علی بازگشت و سخن فاطمه را به او گفت. علی برخاست و از مسجد بیرون آمد. چون فاطمه او را دید، خود را بر شانۀ او انداخت و آنها را میبوسید و میگفت: «روحم فدای روح تو، و جانم سپر بلا و نگهدار جان تو باد ای ابالحسن! اگر در خیر باشی با توام و اگر در شر باشی با توام». پس هر دو گریستند. سپس حسنین را از دست او گرفت و به خانه رفتند.
مردی سلمان فارسی را دید و به او گفت: «تو را به خدا سوگند، آیا روزی هولناکتر از امروز دیدهای»؟ سلمان به او گفت: «ساکت باش ای مرد! من چیزی دیدم که از دیدگان شما پنهان ماند؛ دیدم درهای آسمان گشوده شد و فرشتگانی بیمو و بدون ریش بر اسبان خاکستری فرود آمدند که گردنهایشان در آسمان و سمهایشان در کرانههای زمین بود. پیشاپیش آنان فرشتهای بود که نیزهای از آتش در دست داشت که دو سر داشت؛ یک سرش در مشرق و سر دیگرش در مغرب بود و به جبرئیل میگفت: اگر از کار خود بازنگردند و خشم فاطمه آرام نگیرد، خداوند آنان را همانگونه که قوم عاد و ثمود را نابود کرد، نابود خواهد ساخت»!
آن مرد به سلمان گفت: «تو را به خدا سوگند ای سلمان، ورود آنان بر بانويت فاطمه چگونه بود»؟ سلمان گریست و گفت: «به خدا سوگند بر او وارد شدند و بر مچهایش هیچ پوششی نبود6 و علی میگفت: عجبا! آیا خلافت در میان صحابه باشد اما در میان خویشاوندان نباشد»!
منبع
الکوکب الدری، ج۱، ص۱۹۴.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات