آمدن امام حسین بالای سر حضرت عباس علیهما السلام به نقل از ثمرات الاعواد

2 دقیقه
متن کتاب

…فحمل عليه [أي علی العبّاس عليه السلام] رجل تميمي من أبناء ابان بن دارم و بیده عمود من حديد فضربه على أمّ رأسه، خرّ صريعاً إلى الأرض و نادى بأعلى صوته: «أدركني يا أخي»!

فانقضّ عليه الحسين عليه السلام كالصقر، فرآه مقطوع اليدين، مرضوض الجبين، السهم نابت في العين، المخّ سائل على الكتفين، نادى: «الآن انكسر ظهري، الآن قلّت حيلتي، الآن شمت بي عدوّي»!

و يقال: إنّه عليه السلام أخذ رأسه و وضعه في حجره، و كان العبّاس مغميّ عليه، أفاق فظنّ أنّ رجلاً من الأعداء يريد حزّ رأسه، فقال العبّاس: «بالله عليك أمهلني حتّى يأتي إليّ ابنُ والدي»! فقال له الحسين عليه السلام: «أخي أنا أخوك»!

ثمّ إنّ الحسين وضع رأس العبّاس على الأرض، و قام و وضع يديه تحت ظهره أراد حمله إلى المخيّم، فقال العبّاس: «بالله عليك إلّا ما تركتني في مكاني»! فقال الحسين عليه السلام: «لماذا يا أخي»؟ فقال العبّاس: «لحالتين: الأولى فقد نزل بي الموت الذي لا بدّ منه، و الثانية إنّي واعدت سكينة بالماء و الآن مستحي منها»! ثمّ فاضت نفسه الزكية… .

ترجمه

… پس مردی تمیمی از فرزندان ابان بن دارم بر حضرت عباس علیه‌السلام حمله کرد. در دست او عمودی آهنین بود، با آن ضربه‌ای بر فرق سر حضرت زد. حضرت بر زمین افتاد و با بلندترین صدای خود فریاد زد: «برادرم، مرا دریاب»!

امام حسین علیه‌السلام همچون باز شکاری بر او فرود آمد. او را دید که هر دو دستش قطع شده، پیشانی‌اش درهم کوبیده شده، تیری در چشمش فرو رفته و مغز سرش بر شانه‌هایش جاری است. حضرت ندا داد: «الان کمرم شکست، الان چاره‌ام کم شد، الان دشمنم زبان به طعنه و شادمانی گشود»!

گفته شده است: امام حسین علیه‌السلام سر او را گرفت و در دامان خویش گذاشت. حضرت عباس علیه‌السلام بیهوش بود، هنگامی که به هوش آمد، گمان کرد یکی از دشمنان می‌خواهد سرش را از بدن جدا کند. حضرت عباس علیه‌السلام گفت: «تو را به خدا، مهلتم بده تا فرزند پدرم نزد من بیاید»! امام حسین علیه‌السلام به او فرمود: «برادرم، من برادر تو هستم»!

سپس امام حسین علیه‌السلام سر حضرت عباس علیه‌السلام را بر زمین گذاشت و برخاست و دست‌های خود را زیر کمر او قرار داد و خواست او را به‌سوی خیمه‌ها ببرد. حضرت عباس علیه‌السلام گفت: «تو را به خدا، مرا در همین جایم رها کن»! امام حسین علیه‌السلام فرمود: «چرا، برادرم»؟ حضرت عباس علیه‌السلام گفت: «به دو دلیل: نخست آنکه مرگی که گریزی از آن نیست بر من فرود آمده است، و دوم اینکه من به سکینه وعدۀ آب داده بودم و اکنون از او شرمسارم»! سپس جان پاکش پر کشید… .

منبع

ثمرات الاعواد، ج۱، ص۲۲۴.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *