منع آب و شکستن حصر آن

متن کتاب

… حالوا بين الحسين و أصحابه و بين الماء، فأضرّ العطش بالحسين و بمن معه، فأخذ الحسين عليه السّلام فأساً و جاء إلى وراء خيمة النّساء فخطا على الأرض تسع عشرة خطوة نحو القبلة، ثمّ احتفر هنالك، فنبعت له هناك عين من الماء العذب، فشرب الحسين و شرب النّاس بأجمعهم، و ملؤوا أسقيتهم، ثمّ غارت العين، فلم ير لها أثر.

و بلغ ذلك إلى عبيد اللّه، فكتب إلى عمر بن سعد: «بلغني أنّ الحسين يحفر الآبار و يصيب الماء، فيشرب هو و أصحابه، فانظر إذا ورد عليك كتابي هذا فامنعهم من حفر الآبار ما استطعت، و ضيّق عليهم، و لا تدعهم أن يذوقوا من الماء قطرة، و افعل بهم كما فعلوا بالزّكيّ عثمان، و السّلام». فضيّق عليهم ابن سعد غاية التّضييق و دعا برجل يقال له: «عمرو بن الحجّاج الزّبيدي»، فضمّ إليه خيلاً كثيرة و أمره أن ينزل على الشّريعة الّتي هي حذاء معسكر الحسين عليه السّلام، فنزلت الخيل على شريعة الماء.

فلمّا اشتدّ العطش بالحسين و أصحابه، دعا أخاه العبّاس و ضمّ إليه ثلاثين فارساً و عشرين راجلاً، و بعث معهم عشرين قربة أقبلوا في جوف اللّيل حتّى دنوا من الفرات، فقال عمرو بن الحجّاج: «من هذا»؟ فقال له هلال بن نافع الجمليّ‌ : «أنا ابن عمّ لك من أصحاب الحسين، جئت حتّى أشرب من هذا الماء الّذي منعتمونا عنه». فقال له عمرو: «اشرب هنيئاً مريئاً». فقال نافع: «ويحك! كيف تأمرني أن أشرب من الماء و الحسين و من معه يموتون عطشاً»؟ فقال: «صدقت قد عرفت هذا، و لكن أمرنا بأمر و لا بدّ لنا أن ننتهي إلى ما أمرنا به».

فصاح هلال بأصحابه، فدخلوا الفرات، و صاح عمرو بأصحابه ليمنعوا، فاقتتل القوم على الماء قتالاً شديداً، فكان قوم يقاتلون و قوم يملؤون القرب حتّى ملؤوها، و قتل من أصحاب عمرو بن الحجّاج جماعة و لم يقتل من أصحاب الحسين أحدٌ، ثمّ رجع القوم إلى معسكرهم بالماء ، فشرب الحسين و من كان معه و لقّب العبّاس يومئذ السّقّاء.

ترجمه

… [سپاه دشمن] میان آب و اصحاب امام حسین علیه‌السلام حایل شد. امام کلنگی برداشت و به پشت خیمه زنان آمد. نوزده گام به سمت قبله برداشت و آنجا را حفر نمود. چشمه‌ای از آب گوارا پدیدار گشت که امام و همۀ همراهانش از آن نوشیدند و مشک‌های خود را پر کردند. سپس آن چشمه ناپدید گشت و کسی از آن اثری ندید. این خبر به ابن زیاد رسید و او به ابن سعد نوشت: «به من خبر رسیده که حسین علیه‌السلام چاه حفر کرده و به آب دست یافته است. هرگاه این نامه به دستت رسید تا می‌توانی آنان را از حفر چاه منع کن و کار را بر آنان تنگ بگیر. نگذار حتی یک قطره از آب فرات بنوشند و آن‌گونه که با شخص پاک و پرهیزگار، عثمان رفتار کردند با آنان رفتار کن. والسلام».

از آن پس ابن سعد، فشار و سخت‌گیری را دربارۀ آب بیشتر کرد و عمرو بن حجّاج زبیدی را با سواران زیادی فرستاد تا بر شریعه‌ای که برابر خیمه‌گاه حسین علیه‌السلام قرار داشت، فرود آید و او چنین کرد. چون تشنگی بر امام و یارانش شدّت گرفت، برادرش عباس علیه‌السلام را با سی سوار و بیست پیاده، همراه با بیست مشک برای آوردن آب به‌سوی شریعه روانه کرد. آنان شبانه تا نزدیکی فرات پیش رفتند. عمرو بن حجاج زبیدی – مأمور شریعه – صدا زد: «کیستی»؟ هلال بن نافع گفت: «منم پسرعمویت که از اصحاب حسین علیه‌السلام هستم. آمده‌ایم تا از این آبی که ما را از آن منع کرده‌اید بنوشیم». گفت: «بنوش گوارایت باد». گفت: «وای بر تو! چگونه می‌گویی آب بنوشم درحالی‌که حسین علیه‌السلام و همراهانش از تشنگی می‌میرند». حجّاج گفت: «درست است، ولی من مأمورم و ناچارم دستور را اجرا کنم».

هلال، یاران را ندا داد و آنان به فرات وارد شدند. عمرو بن حجّاج به افرادش دستور داد مانع آنان شوند. جنگ سختی میان دو گروه رخ داد. عده‌ای می‌جنگیدند و عده‌ای مشک‌ها را پر می‌کردند. از گروه عمرو چند نفر کشته شدند، ولی از یاران امام کسی کشته نشد. یاران امام با مشک‌های پر به قرارگاه خود بازگشتند و امام و همراهانش آب نوشیدند. در آن روز عباس علیه‌السلام را «سقّا» لقب دادند.

منبع

مقتل خوارزمی (نشر دار انوار الهدی)، ج۱، ص۳۴۳. ترجمه از کتاب شرح غم حسین علیه‌السلام، ص۷۷. با تفاوت‌هایی در الفتوح ابن اعثم (نشر دار الاضواء)، ج۵، ص۹۱ آمده است.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *