برنامه ترور امام علی علیه السلام توسط خالد
متن کتاب
… أَرْسَلاَ [أي أبو بكر و عمر] اِلَى خَالِدِ بْنِ اَلْوَلِيدِ، فَقَالاَ: «إنَّا نُرِيدُ أَن نُسِرَّ اِلَيكَ أَمْراً و نَحْمِلَكَهُ لِثِقَتِنَا بِكَ». فَقَالَ: «اِحْمِلانِي عَلَى مَا شِئتُمَا؛ فَإنِّي طَوْعُ أَيْدِيكُمَا». فَقَالاَ لَهُ: «إنَّه لاَ يَنْفَعُنَا مَا نَحْنُ مِنَ اَلْمُلْكِ و اَلسُّلْطَانِ مَا دَامَ عَلِيٌّ حَيّاً، أَ مَا سَمِعْتَ مَا قَالَ لَنَا و مَا اِسْتَقْبَلَنَا بِهِ، و نَحْنُ لاَ نَأْمَنُهُ أَنْ يَدْعُوَ فِي اَلسِّرِّ فَيَسْتَجِيبَ لَهُ قَوْمٌ فَيُنَاهِضَنَا؛ فإنَّه أَشْجَعُ اَلْعَرَبِ، و قَدِ اِرْتَكَبْنَا مِنْهُ مَا رَأَيْتَ، و غَلَبْنَاهُ عَلَى مُلْكِ اِبْنِ عَمِّهِ و لاَ حَقَّ لَنَا فِيهِ، اِنْتَزَعْنَا فَدَكَ مِنِ اِمْرَأَتِهِ، فَإذَا صَلَّيتُ بِالنَّاسِ صَلاَةَ الغَدَاة فَقُمْ إِلَى جَنْبِهِ، و لْيَكُنْ سَيْفُكَ مَعَكَ، فَإذَا صَلَّيْتُ و سَلَّمْتُ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ».
[فَسَمِعَتْ أَسْمَاءُ بِنْتُ عُمَيْسٍ ذَلِكَ وَ كَانَتْ تَحْتَ أَبِي بَكْرٍ فَقَالَتْ لِجَارِيَتِهَا: «اِذْهَبِي إِلَى مَنْزِلِ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ فَأَقْرِئِيهِمَا اَلسَّلاَمَ وَ قُولِي لِعَلِيٍّ «إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ»». [القصص: ۲۰] فَجَاءَتِ اَلْجَارِيَةُ إِلَيْهِمَا، فَقَالَتْ لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: «إِنَّ أَسْمَاءَ بِنْتَ عُمَيْسٍ تَقْرَأُ عَلَيْكُمَا اَلسَّلاَمَ وَ تَقُولُ: «إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ»». فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: «قُولِي لَهَا إِنَّ اَللَّهَ يحيل [يَحُولُ] بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَا يُرِيدُونَ».
ثُمَّ قَامَ وَ تَهَيَّأَ لِلصَّلاَةِ وَ حَضَرَ اَلْمَسْجِدَ وَ وَقَفَ خَلْفَ أَبِي بَكْرٍ وَ صَلَّى لِنَفْسِهِ وَ خَالِدُ بْنُ اَلْوَلِيدِ إِلَى جَنْبِهِ وَ مَعَهُ اَلسَّيْفُ (تفسیر قمی)] قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: فَصَلَّى خَالِدُ بْنُ اَلْوَلِيدِ بِجَنْبِي مُتَقَلِّداً اَلسَّيْفَ، فَقَامَ أَبُو بَكْرٍ فِي اَلصَّلاَةِ و جَعَلَ يُؤَامِرُ نَفْسَهُ، و نَدِمَ و أسقَطَ فِي يَدِهِ، حَتَّى كَادَتِ اَلشَّمْسُ أَنْ تَطْلُعَ، ثُمَّ قَالَ قَبْلَ أَنْ يُسَلِّمَ: «لاَ تَفْعَلْ مَا أَمَرْتُكَ» [ثَلاَثاً (المسترشد)]، ثُمَّ سَلَّمَ. فَقُلْتُ لِخَالِدٍ: «و مَا ذَاكَ»؟ قَالَ: «كَانَ قَدْ أَمَرَنِي إذا سَلَّمَ أَنْ أَضْرِبَ عُنُقَكَ». قُلْتُ: «أَ وَ كُنْتَ فَاعِلاً»؟ قَالَ: «إيْ و رَبِّي إِذَاً لَفَعَلْتُ».
[عَنْ اِبْنِ عَبَّاسٍ: … فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ : «كَذَبْتَ لاَ أُمَّ لَكَ، أَنْتَ أَضْيَقُ حَلْقَةِ إِسْتٍ مِنْ ذَلِكَ. أَمَا وَ اَلَّذِي فَلَقَ اَلْحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ، لَوْ لاَ مَا سَبَقَ بِهِ اَلْقَضَاءُ لَعَلِمْتَ أَيُّ اَلْفَرِيقَيْنِ شَرٌّ مَكٰاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً. [و الله لو فعل، ما خرجتَ أنت و أصحابك إلا مُقَتَّلِين». (المصابیح)]
[فَقَبَضَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ صَدْرَهُ بِيَدِهِ، فَجَعَلَ يَرْغُو رُغَاءَ اَلْبَعِيرِ، وَ نَبَعَ بَوْلُهُ فِي اَلْمَسْجِدِ، وَ اِجْتَمَعَ اَلنَّاسُ عَلَيْهِمَا يَمُدُّونَهُمَا لِتَخْلِيصِهِ مِنْ يَدِهِ، فَرَامُوا مَرَاماً صَعْباً مُسْتَحِيلاً مِنَ اَلْإِمْكَانِ، فَنَادَاهُمُ اَلْأَوَّلُ: «نَحْلِفُ بِاللَّهِ اَلْعَظِيمِ أَنْ لَوْ تَمَالَأَ عَلَيْهِ أَهْلُ اَلْأَرْضِ مَا اِسْتَنْقَذُوهُ مِنْهُ، وَ لَكِنْ نَاشَدُوهُ بِحَقِّ صَاحِبِ اَلْقَبْرِ»! فَلَمَّا نَاشَدُوهُ خَلَّى عَنْهُ، وَ قَالَ: «لَوْ عَزَمْتُ عَلَى مَا هَمَمْتُ بِهِ لَشَقَقْتُكَ شَقَّ اَلثَّوْبِ»، وَ تَرَكَهُ وَ أَمْسَكَ عَنْهُ كَمَا أَمْسَكَ عَنْ طَلَبِ حَقِّهِ بِالسَّيْفِ. (المسترشد)]
[فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى لِأَبِي ذَرٍّ رَحِمَهُ اَللَّهُ: أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَخَذَ خَالِداً بِإِصْبَعَيْهِ اَلسَّبَّابَةِ وَ اَلْوُسْطَى فِي ذَلِكَ اَلْوَقْتِ، فَعَصَرَهُ عَصْراً، فَصَاحَ خَالِدٌ صَيْحَةً مُنْكَرَةً فَفَزِعَ اَلنَّاسُ وَ هِمَّتُهُمْ أَنْفُسُهُمْ وَ أَحْدَثَ خَالِدٌ فِي ثِيَابِهِ وَ جَعَلَ يَضْرِبُ بِرِجْلَيْهِ اَلْأَرْضَ وَ لاَ يَتَكَلَّمُ. فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ لِعُمَرَ: «هَذِهِ مَشُورَتُكَ اَلْمُنْكُوسَةُ، كَأَنِّي كُنْتُ أَنْظُرُ إِلَى هَذَا وَ أَحْمَدُ اَللَّهَ عَلَى سَلاَمَتِنَا».
وَ كُلَّمَا دَنَا أَحَدٌ لِيُخَلِّصَهُ مِنْ يَدِهِ لَحْظَةً تَنَحَّى عَنْهُ رُعْباً، فَبَعَثَ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ إِلَى اَلْعَبَّاسِ، فَجَاءَ وَ تَشَفَّعَ إِلَيْهِ وَ أَقْسَمَ عَلَيْهِ فَقَالَ: «بِحَقِّ هَذَا اَلْقَبْرِ وَ مَنْ فِيهِ وَ بِحَقِّ وَلَدَيْهِ وَ أُمِّهِمَا إِلاَّ تَرَكْتَهُ». فَفَعَلَ ذَلِكَ وَ قَبَّلَ اَلْعَبَّاسُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ. (الاحتجاج)]
[فَالْتَفَتَ إِلَى عُمَرَ وَ أَخَذَ بِتَلاَبِيبِهِ وَ قَالَ: «يَا اِبْنَ اَلصُّهَاكِ، لَوْ لاَ عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ كِتٰابٌ مِنَ اَللّٰهِ سَبَقَ، لَعَلِمْتَ أَيُّنَا أَضْعَفُ نٰاصِراً وَ أَقَلُّ عَدَداً». ثُمَّ دَخَلَ مَنْزِلَهُ. (تفسیر قمی)]
[فَكَانَ خَالِدٌ يَرْصُدُ اَلْفُرْصَةَ وَ اَلْفَجْأَةَ لَعَلَّهُ يَقْتُلُ عَلِيّاً غِرَّةً، وَ قَدْ بَعَثَ أَبُو بَكْرٍ ذَاتَ يَوْمٍ عَسْكَراً مَعَ خَالِدٍ إِلَى مَوْضِعٍ، فَلَمَّا خَرَجُوا مِنَ اَلْمَدِينَةِ وَ كَانَ عَلَى خَالِدٍ اَلسِّلاَحُ اَلتَّامُّ وَ حَوَالَيْهِ شُجْعَانٌ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَفْعَلُوا كُلَّمَا يَأْمُرُهُمْ خَالِدٌ، وَ أَنَّهُ رَأَى عَلِيّاً يَجِيءُ مِنْ ضَيْعَةٍ لَهُ مُنْفَرِداً بِلاَ سِلاَحٍ، فَقَالَ خَالِدٌ فِي نَفْسِهِ: «اَلْآنَ وَقْتُ ذَلِكَ».
فَلَمَّا دَنَا مِنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ كَانَ فِي يَدِ خَالِدٍ عَمُودُ حَدِيدٍ، رَفَعَهُ لِيَضْرِبَهُ عَلَى رَأْسِ عَلِيٍّ فَوَثَبَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَيْهِ فَانْتَزَعَهُ مِنْ يَدِهِ وَ جَعَلَهُ فِي عُنُقِهِ كَالْقِلاَدَةِ وَ فَتَلَهُ. فَرَجَعَ خَالِدٌ إِلَى أَبِي بَكْرٍ وَ اِحْتَالَ اَلْقَوْمُ فِي كَسْرِهِ فَلَمْ يَتَهَيَّأْ لَهُمْ شَيْءٌ، فَاسْتَحْضَرُوا جَمَاعَةً مِنَ اَلْحَدَّادِينَ فَقَالُوا: «هَذَا لاَ يُمْكِنُ اِنْتِزَاعُهُ إِلاَّ بِالنَّارِ وَ إِنَّ ذَلِكَ يُؤَدِّي إِلَى هَلاَكِهِ».
وَ لَمَّا عَلِمَ اَلْقَوْمُ بِكَيْفِيَّةِ اَلْحَالِ قَالَ بَعْضُهُمْ: «إِنَّ عَلِيّاً هُوَ اَلَّذِي يُخَلِّصُهُ مِنْ ذَلِكَ كَمَا جَعَلَهُ فِي رَقَبَتِهِ وَ قَدْ أَلاَنَ اَللَّهُ لَهُ اَلْحَدِيدَ كَمَا أَلاَنَهُ لِدَاوُدَ». فَشَفَعَ أَبُو بَكْرٍ إِلَى عَلِيٍّ فَأَخَذَ اَلْعَمُودَ وَ فَكَّ بَعْضَهُ مِنْ بَعْضٍ بِإِصْبَعَيْنِ. (الخرائج)]
ترجمه
… ابوبکر و عمر نزد خالد بن ولید فرستادند و به او گفتند: «ما میخواهیم امری را بهصورت محرمانه به تو بگوییم و آن را بر عهدۀ تو بگذاریم؛ چراکه به تو اعتماد داریم». خالد گفت: «هرچه میخواهید بر من بار کنید، مطیع امر شما هستم». گفتند: «آنچه از حکومت و سلطنت ما هست، تا زمانی که علی زنده است برای ما فایدهای ندارد. آیا نشنیدهای که او به ما چه گفت و چگونه با ما برخورد کرد؟ ما از او در امان نیستیم که در پنهان دعوت کند و گروهی اجابت کنند و علی بر ما یورش آورد؛ چراکه او شجاعترین عرب است و ما با او کارهایی کردیم که دیدی؛ بر او در مورد حکومت پسرعمویش (پیامبر صلیاللهعلیهوآله) چیره شدیم، درحالیکه هیچ حقی در آن نداشتیم و فدک را از همسرش گرفتیم. پس هنگامی که نماز صبح را برای مردم خواندم، در کنار او بایست و شمشیرت نیز همراهت باشد، چون من نماز را خواندم و سلام دادم، گردن او را بزن».
[اسماء بنت عُمیس که همسر ابوبکر بود، این سخنان را شنید و به کنیز خود گفت: «به خانۀ علی و فاطمه برو و به آن دو سلام برسان و به علی بگو: «همانا بزرگان در پی تو هستند تا تو را بکشند، پس بیرون برو که من از خیرخواهانت هستم»». [سوره قصص: ۲۰] کنیز نزد آن دو آمد و به امام علی علیهالسلام گفت: «اسماء بنت عُمیس بر شما سلام میفرستد و میگوید: «همانا بزرگان در پی تو هستند تا تو را بکشند، پس بیرون برو که من از خیرخواهانت هستم»». امام علی علیهالسلام فرمود: «به او بگو خداوند میان آنان و آنچه میخواهند، مانع خواهد شد».
سپس امام علیهالسلام برخاست و برای نماز آماده شد و به مسجد آمد و پشت سر ابوبکر ایستاد و برای خودش فرادا نماز خواند (نه به جماعت)؛ و خالد بن ولید در کنار او ایستاده بود، درحالیکه شمشیر به همراه داشت (تفسیر قمی)]. امام علی علیهالسلام فرمود: خالد بن ولید در کنار من ایستاد درحالیکه شمشیر بر دوش داشت. ابوبکر در میان نماز با خود کلنجار میرفت و پشیمان و درمانده شده بود، (نماز را آنقدر طول داد) تا جایی که نزدیک بود خورشید طلوع کند؛ سپس پیش از آنکه سلام دهد، [سه بار (المسترشد)] گفت: «آنچه را به تو دستور دادم انجام نده»، و سپس سلام داد. به خالد گفتم: «ماجرا چه بود»؟ گفت: «به من دستور داده بود که وقتی سلام داد، گردن تو را بزنم». گفتم: «آیا واقعاً این کار را میکردی»؟ گفت: «آری، به پروردگارم سوگند که در آن صورت انجام میدادم».
[از ابن عباس روایت شده: … علی علیهالسلام به خالد فرمود: «دروغ گفتی، ای بیمادر! تو حلقۀ مقعدت تنگتر از این است. سوگند به آنکه دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر قضای الهی بر آنچه پیشتر مقدر شده بود نبود، میدانستی که کدام دو گروه، بدترین جایگاه و ضعیفترین سپاه را دارند. [به خدا سوگند اگر خالد (آن کار را) میکرد، تو و یارانت کشته میشدید» (المصابیح)]
پس امام علی علیهالسلام سینۀ او را با دست گرفت و همچون شتر شروع به خرخرکردن کرد و ادرارش در مسجد جاری شد. مردم گرد آن دو جمع شدند و هر دو را میکشیدند تا خالد را از چنگ امام علی علیهالسلام رها کنند، اما به هدفی بسیار دشوار و غیرممکن رسیدند؛ تا آنجا که ابوبکر آنان را ندا داد: «به خدای بزرگ سوگند میخوریم که اگر تمام اهل زمین علیه علی دستبهیکی شوند، نمیتوانند خالد را از چنگ او نجات دهند؛ اما علی را به حقِ صاحب این قبر (پیامبر صلیاللهعلیهوآله) قسم دهید»! پس چون به حقِ صاحب قبر متوسل شدند، او را رها کرد و گفت: «اگر بر آنچه در سر داشتم تصمیم قطعی میگرفتم، تو را همچون پارهکردنِ پارچه، از هم میدریدم»؛ و خالد را رها کرد و از او دست کشید، همانگونه که از طلب حقش با شمشیر دست کشیده بود. (المسترشد)]
[در روایتی دیگر از ابوذر رحمهالله: امیرالمؤمنین علیهالسلام در آن زمان، با دو انگشتِ اشاره و میانی خود خالد را گرفت و چنان فشرد که خالد فریادی تکاندهنده و بلند کشید؛ مردم وحشت کردند و به فکر جان خودشان بودند. خالد در لباس خود ادرار کرد و شروع کرد به کوبیدن پاهایش بر زمین و هیچ سخنی نمیگفت. ابوبکر به عمر گفت: «این بود آن مشورتِ نادرست تو! گویی من از پیش این را میدیدم و خدا را بر سلامت خود سپاس میگویم».
و هرگاه کسی نزدیک میشد تا لحظهای خالد را از دست امام علی علیهالسلام رها کند، از ترس عقب مینشست. ابوبکر و عمر به دنبال عباس فرستادند. عباس آمد و نزد امام علی علیهالسلام شفاعت کرد و قسمش داد و گفت: «به حق این قبر و کسی که در آن است و به حق دو فرزند و مادرشان قسمت میدهم که او را رها کنی». امام علی علیهالسلام چنین کرد و عباس میان دو چشم امام را بوسید. (الاحتجاج)]
[سپس امام علی علیهالسلام رو به عمر کرد، گریبانش را گرفت و گفت: «ای پسرِ صُهاک، اگر پیمانی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و قضای الهی بر آنچه پیشتر مقدر شده بود نبود، میدانستی که کدام دو گروه از ما یاران ضعیفتر و تعدادمان کمتر است». سپس به خانهاش رفت. (تفسیر قمی)]
[(بعد از این جریانات) خالد در کمین بود و منتظر فرصتی ناگهانی بود تا شاید بتواند امام علی علیهالسلام را غافلگیرانه بکشد. روزی ابوبکر سپاهی را همراه با خالد به مکانی فرستاد. هنگامی که از مدینه خارج شدند، خالد سلاح کامل به همراه داشت و شجاعانی در اطراف او بودند که دستور یافته بودند هرچه خالد میگوید انجام دهند. خالد دید که امام علی علیهالسلام تنها و بدون سلاح از مزرعهای متعلق به خود بازمیگردد؛ پس با خود گفت: «اکنون وقت آن است».
هنگامی که خالد به امام علی علیهالسلام نزدیک شد، در دستش عمود آهنی داشت؛ آن را بالا برد تا بر سر امام علیهالسلام بکوبد، اما امام علیهالسلام ناگهان بر او یورش برد، عمود را از دستش گرفت و آن را همچون گردنبند به گردن او انداخت و (عمود را) پیچید. خالد نزد ابوبکر بازگشت و آن گروه تلاش کردند تا عمود را (از گردن او) باز کنند، اما هیچ راهی نیافتند. گروهی از آهنگران را فراخواندند و گفتند: «کندن این از گردن او ممکن نیست مگر با آتش، و این کار باعث مرگ او خواهد شد».
هنگامی که مردم از حقیقت ماجرا باخبر شدند، برخی از آنان گفتند: «همانا فقط علی میتواند او را از این وضعیت نجات دهد، همانگونه که آن را به گردنش انداخت؛ خداوند آهن را برای علی نرم کرده است، همانگونه که برای داوود نرم کرده بود». ابوبکر نزد امام علی علیهالسلام شفاعت کرد، امام علیهالسلام عمود را گرفت و با دو انگشت آن را از هم باز کرد. (الخرائج)]
منبع
کتاب سلیم بن قیس تصحیح محمدباقر انصاری (چاپ یک جلدی نشر دلیل ما)، ص۲۲۷. اصل مطلب از کتاب سلیم است، اما برای تکمیل بحث، از کتابهای دیگری هم استفاده شده که متن آن بین دو قلّاب [] قرار داده شده و در انتهای هر قلّاب منبع آن آمده است: المصابیح حسنی (موسسة الامام زید بن علی الثقافیة)، ص۲۶۲، ح۱۱۸؛ المسترشد طبری (بنیاد فرهنگ اسلامی کشانپور)، ص۴۵۱، ح۱۴۷؛ تفسیر قمی (نشر دارالکتاب)، ج۲، ص۱۵۸؛ الاحتجاج طبرسی (انتشارات اسوه)، ج۱، ص۲۳۳، ح۴۶؛ الخرائج و الجرائح (چاپ موسسة الامام المهدی علیهالسلام)، ج۲، ص۷۵۸، ح۷۵.
همچنین رجوع شود به: ارشاد القلوب دیلمی (الشریف الرضی)، ج۲، ص۳۷۸.
نظرات