احتجاج حضرت خضر علیه السلام در مورد فدک به نقل از حدیقة الشیعة

متن کتاب

در کتاب «نزهه الکرام» از ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولویه به سندی که ازو متّصل است به ابن عباس نقل می‌کند که: روزی به خانۀ ابوبکر رفتم، عمر بن خطّاب و طلحه و زبیر و عبدالرحمن بن عوف در آنجا بودند و خلوتی ساخته بودند و دربان را حکم کرده که کسی را بی‌رخصت دخول ندهد. من بعد از رخصت داخل شدم و به صحبت مشغول شدیم، ناگاه پیری درآمد، جامۀ سرخ مخطّط از بافتۀ اهل صنعا پوشیده و ردای عدنی در بر افکنده و نعلین حضرمی در پا و عصایی از چوب شوحط در دست گرفته، سلام کرد. جوابش دادیم.

ابوبکر گفت: «ای شیخ، بنشین». پیر تکیه بر عصا نمود، گفت: «من قصد حج کردم و مرا همسایه‌ای است به من گفت: «تو به حج می‌روی، باشد که آن شخص را دریابی که خلیفۀ رسول است، انعامی فرما و پیغام من به او برسان تا تو را ثوابی باشد». گفتم: «پیغام تو چیست تا برسانم»؟ گفت: «بگو که من زنی ضعیفم و مرا پدری بود که یاری من می‌داد و رعایت احوال من می‌کرد، پس پدرم وفات یافت، مزرعه‌ای به من گذاشت که وجه معاش من و فرزندان من از آن بود. امیر آن شهر مزرعه را از من بستد و یکی از عمّال خود را بر آن گماشت تا دخل آن را بگیرد و برساند و از آن هیچ به من و فرزندان من نمی‌دهد»».

ابوبکر گفت: «کرامت مباد آن غاصبِ فاجر را». عمر گفت: «ای خلیفۀ رسول خدا، کسی بفرست تا آن ظالم و فاجر را خواری و فضیحت رساند در میان خلق و به سزای خود برساند». پس دیدم که پیر بازگشت و گفت: «نعوذ باللّه مِن مَقْت اللّه، فَمَن أظلم ممّن يظلم بنت رسول اللّه؛ یعنی پناه می‌برم به خدا از دشمنی و عداوتِ خدا، که باشد ظالم‌تر و فاجرتر از آنکه بر دختر رسول خدا ظلم کند»! و از آن خانه بیرون رفت.

ابوبکر گفت: «پیر را بازگردانید» و کسی بطلب او فرستاد، پیر را ندیده برگشت. دربان را عتاب کردند، گفت: «به غیر از شما کسی دیگر را درین خانه نگذاشته‌ام، هیچ‌کس را ندیدم که در آمده باشد یا بیرون رفته باشد». پس ابوبکر به عمر گفت: «شنیدی»؟ گفت: «شنیدم و در وادی جن بیشتر از این و عظیم‌تر دیده‌ام و شیطان بسیار وقت‌ها مردم را به خیال‌ها می‌افکند».

و درین سخن بودند که شنیدم به آواز بلند کسی می‌خواند:

يا مَن تحلّی بأمرٍ لا يليق به ****اعدله علی آل يس الميامين

[ای کسی که به امری که شایستۀ تو نیست آراسته شده‌ای **** با خاندان مبارک و سعادتمندِ «یس» (آل پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله) عادلانه رفتار کن]

أ تجعل الخضر إبلیساً؟ لقد ذهبتْ****بك المذاهبُ مِن بين المضلّين

[آیا خضر را ابلیس می‌پنداری؟ **** راه‌ها و مذهب‌ها تو را در زمرهٔ گمراهان به بیراهه کشاندند]

فتُبْ إلی اللّه ممّا قد ركبتَ به****إلی النبيّ، و دَعْ ظلمَ الوليَّين

[پس از آنچه پیموده‌ای، به‌سوی خدا توبه کن **** و به‌سوی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله بازگرد و از ستم بر آن دو ولیّ (علی و فاطمه علیهماالسلام) دست بردار]

…

پس ابوبکر گفت: «یا ابن عباس، مجلس امانت است باید که این حکایت را به کسی نگویی». گفتم: «چنین کنم». و در این سخن بودیم که شخصی آمد گفت: «امیرالمؤمنین علیه‌السلام تو را می‌خواند».

چون به خدمتش رفتم و نظرش بر من افتاد، تبسم فرمود و گفت: «یا بن عباس، از آن ابیات چیزی به یاد داری»؟ گفتم: «دارم، ولیکن از من عهد گرفته‌اند که بازنگویم». فرمود: «من قصه را با تو بگویم»؟ گفتم: «یا امیرالمؤمنین، ما شش کس بودیم و از آن‌ها کسی به نزد شما نیامد»!

فرمود: «آن پیر، خضر بود و به نزد من آمد و آن قصه را با من گفت، چنانچه رفته بود و آن شعر را بخواند بی‌تفاوت». [ابن عباس می‌گوید] و من تا عثمان کشته نشد، با کسی آن حکایت را نگفتم.

منبع

همان‌طور که در متن آمده، اصل حدیث از کتاب نزهه الکرام ابن داعی (تصحیح شیروانی)، ج۱، ص۳۲۳، باب ۲۸ آمده، اما چون متن فارسی آن کتاب مقدار زیادی ثقیل بود، از کتاب حدیقة الشیعة (نشر انصاریان)، ج۱، ص۳۲۴ نقل شد.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *