مصیبت های پیامبر صلی الله علیه و آله در سفر به طائف

متن کتاب

… فَلَمَّا تُوُفِّيَ أَبُو طَالِبٍ ارْتَدَّ الْبَلَاءُ عَلَى رَسُولِ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ و آلِهِ و سَلَّمَ أَشَدُّ مَا كَانَ‌، فَعَمَدَ لِثَقِيفٍ بِالطَّائِفِ رَجَاءَ أَنْ يَأْوُوَهُ‌، فَوَجَدَ ثَلَاثَةَ نَفَرٍ مِنْهُمْ سَادَةُ ثَقِيفٍ يَوْمَئِذٍ و هُمْ إخوةٌ: عَبْدُ يَالِيلَ بْنُ عَمْرٍو، و حَبِيبُ بْنُ عَمْرٍو، و مَسْعُودُ بْنُ عَمْرٍو، فَعَرَضَ عَلَيْهِمْ نَفْسَهُ‌، و شَكَا إِلَيْهِمُ الْبَلَاءَ و مَا انْتَهَكَ مِنْهُ قَوْمُهُ‌.

فَقَالَ أَحَدُهُمْ‌: «أَنَا أَمْرُقُ‌ أَسْتَارَ الْكَعْبَةِ إِنْ كَانَ اللّٰهُ بَعَثَكَ بِشَيْ‌ءٍ قَطُّ»! و قَالَ الْآخَرُ: «أ عَجَزَ اللّٰهُ أَنْ يُرْسِلَ غَيْرَكَ‌»! و قَالَ الْآخَرُ: «و اللّٰهِ لَا أُكَلِّمُكَ بَعْدَ مَجْلِسِكَ هَذَا أَبَدًا، و اللّٰهِ لَئِنْ كُنْتَ رَسُولَ اللّٰهِ لَأَنْتَ أَعْظَمُ شَرَفًا و حَقًّا مِنْ أَنْ أُكَلِّمَكَ‌، و لَئِنْ كُنْتَ تَكْذِبُ عَلَى اللّٰهِ لَأَنْتَ أَشَرُّ من أن أكلّمك»!

و تَهَزَّءُوا بِهِ و أَفْشَوْا فِي قَوْمِهِمُ الَّذِي رَاجَعُوهُ بِهِ و قَعَدُوا لَهُ صَفَّيْنِ عَلَى طَرِيقِهِ‌، فَلَمَّا مَرَّ رَسُولُ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ و آلِهِ و سَلَّمَ بَيْنَ صَفَّيْهِمْ جَعَلُوا لَا يَرْفَعُ رِجْلَيْهِ و لَا يَضَعُهُمَا إِلَّا رَضَخُوهُمَا بِالْحِجَارَةِ‌، و كَانُوا أَعَدُّوهَا حَتَّى أَدْمَوْا رِجْلَيْهِ‌. فَخَلَصَ مِنْهُمْ و هُمَا يَسِيلَانِ الدِّمَاءَ‌، فَعَمَدَ إِلَى حَائِطٍ مِنْ حَوَائِطِهِمْ‌، و اسْتَظَلَّ فِي ظِلِّ حَبَلَةٍ‌ مِنْهُ‌، و هُوَ مَكْرُوبٌ مُوجَعٌ تَسِيلُ رِجْلَاهُ دَمًا …

ترجمه

… چون ابوطالب از دنیا رفت، بلا و سختی بر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم سخت‌تر از همیشه فرو ریخت. پس آن حضرت به‌سوی قبیلهٔ ثقیف در طائف رفت، به امید آنکه پناهش دهند. در آنجا سه تن از اشراف ثقیف را یافت که در آن روزگار سران آن قبیله بودند و هر سه برادر بودند: عبدِ یالِیل بن عمرو، حبیب بن عمرو، و مسعود بن عمرو. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم (نبوت) خود را به آنان عرضه داشت و از سختی‌ها و آزاری که قومش به او روا داشته بودند شکایت کرد.

یکی از آنان گفت: «اگر خدا تو را به چیزی مبعوث کرده باشد، من پرده‌های کعبه را پاره می‌کنم»! دیگری گفت: «آیا خدا ناتوان بود که کسی غیر از تو را بفرستد»! سومی گفت: «به خدا سوگند، پس از این جلسه هرگز با تو سخن نخواهم گفت. به خدا سوگند، اگر تو فرستادهٔ خدا باشی، آن‌قدر بزرگ‌مقام و شایسته‌ای که من لیاقت سخن‌گفتن با تو را ندارم؛ و اگر بر خدا دروغ بسته باشی، آن‌قدر شروری که با تو هم‌سخن نشوم»!

آنان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم را مسخره کردند و پاسخ‌های زشتشان را در میان قوم خود پراکندند. سپس در مسیر بازگشت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم در دو صف ایستادند و چون رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم از میان آن دو صف عبور می‌کرد، هر بار که پا برمی‌داشت یا بر زمین می‌نهاد، سنگ بر پاهایش می‌زدند – سنگ‌هایی که از پیش آماده کرده بودند – چندان که از پاهایش خون جاری می‌شد.

حضرت صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم از میان آنان رهایی یافت و از هر دو پایش خون جاری بود. پس به یکی از باغ‌های آنان پناه برد و در سایهٔ شاخه‌ای از درخت خرما نشست، اندوهگین و دردمند، درحالی‌که از پاهایش خون می‌چکید …

منبع

دلائل النبوة بیهقی (دار الکتب العلمیة)، ج۲، ص۴۱۵؛ الدرر فی اختصار المغازی ابن عبدالبر (قاهره)، ص۶۵. اعلام الوری (چاپ موسسة آل البیت علیهم‌السلام)، ج۱، ص۱۳۳ به نقل از دلائل النبوة بیهقی.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *