اسرا در کوفه: گناه نابخشودنی

متن کتاب

في بعض مؤلفات أصحابنا رضوان الله عليهم نَقَلَ عن رجل من الشيعة قال: «أخطأتُ خطيئة و جنيت جناية لو لم تغفر لي لمّا شككت أنّي من أهل النّار، و هي أنّي كنت في الكوفة و ليس لي علم ممّا جرى علی الحسين عليه السّلام و عياله، فبينما أنا جالس في سوق الكوفة و نفسي مستوحشة ممّا أراه من تغيّر اللّيل و النّهار، و أرى جدران الكوفة كأنّها مَطْلِيّة بدم عبيط،و الآفاق مسوّدة، و الجهات مغبرّة،و كلّ إنسان أراه كأنّ ثيابه و وجهه مَطليّان بالدّم، و النّاس في حيرة شديدة و دهشة عظيمة، و لا أعلم ما سبب ذلك.

فبينما أنا على تلك الحالة و إذا بتكبير و تهليل و أصوات عالية و رجّة عظيمة، فقمتُ لأنظر ماذا، و إذا برؤوس مرفوعة على الرّماح و نساء راكبات علی الجمال من غير وطاء و لا غطاء، و بين تلك النّساء بنات صغار، وجوههنّ كالقناديل، و كلّ واحدة على جمل أدبر أعجف، و شعورهنّ منشورة، و رؤوسهنّ منكّسة؛ حياءً من النّاس. و بينهنّ ولد راكب على بعير، و هو مقيّد من تحت بطن النّاقة، و فخذاه يشخبان دماً، و هو مكشوف الرّأس عارٍ من الثّياب.

و بين الحاملين للرّؤوس رجل، على رمحه رأس أزهر من تلك الرّؤوس، و لم يُرَ عليه آثارُ القتل و هو يتحمّس و يقول:

أنا صاحب الرّمح الطّويلأنا صاحب السّيف الصّقيل
أنا قاتل ذي الدّين الأصيل

ثمّ سكت، فقالت امرأة من تلك النّساء: «يا ويلك، قل: و من ناغاه في المهد جبرئيل، و مَنْ بَعْضُ خُدّامِه ميكائيل، و عزرائيل، و إسرافيل و من عتقائه صلصائيل، و من اهتزّ لقتله عرش الجليل. و قل يا ويلك: أنا قاتل محمّد المصطفى و عليّ المرتضى، و فاطمة الزّهراء، و الحسن المجتبی المزكّى، و الأئمّة الهدى، و ملائكة السّماء و الأنبياء و الأوصياء».

فدنوت من واحدة من منهنّ لأسألها، فقلت: «ما هذه الرّؤوس و السّبايا»؟ فصاحت صيحة عظيمة خِلْتُ أنّها صاعقة أصابتْ فؤادي و هي تقول: «أما تستحي من اللّه تنظر إلينا»! فسقطتُ على وجهي مغشيّاً عليّ.

فلمّا [أ]فقتُ من غشوتي قمتُ فرأيتهم قد بَعَدُوا عنّي، و لطمت على وجهي، و قلت: «هلكت و ربّ الكعبة»! فقمت أعدوا حتّى وصلت قريباً منها، و أنا أبكي، و هي مشغولة بالبكاء، و أنا أسائرها و لم أتجرّأ على مسألتها، فالتفتتْ إليّ و قالت: «ما يبكيك يا رجل»؟ قلت: «عليكم يا سيّدتي و على ما جرى عليكم، لكن أخبريني من أنتم، و لمن هذه الرّؤوس المشالة على الرّماح‌؛ فإنّي أرى لكم هيبة و شأناً جليلاً، و أرى فؤادي ينصدع من رؤيتكم و عيني تدمع من حزني عليكم، و ما  رأيت سبيّاً كسبيّكم، و لا مقتولاً تجري عليه المدامع مثل مقتولكم، و لم أعرف من أين أنتم»‌؟

فنكستْ رأسها حياءً منّي و قالت: «أنا زينب بنت عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، و هذه السّبايا بنات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و بنات عليّ و فاطمة عليهما السّلام، و ذلك الرّأس المتقدّم على الرّؤوس رأس أخي الحسين عليه السّلام الّذي ذبحوه في أرض كربلاء، و ذبحوا أولاده و بني أخيه و أصحابه عن آخرهم، و هذه رؤوسهم، و هذا الصّبيّ المقيّد من تحت بطن النّاقة عليّ بن الحسين عليهما السّلام إمام العصر بعد أبيه».

فلمّا سمعتُ كلامها ضربتُ رأسي بحجر حتّى كُسِرَتْ و مَزّقتُ ثيابي و لطمت علی وجهي  و قلت: «يا سيّدتي قلع اللّه عيناً تراكم و تنظر إليكم بخيانة، فأنا محبّكم و مواليكم و عزيز عليّ ما أصابكم و ما نزل بكم، فيا لهفتاه عليكم، و يا طول أسفی على ما أصابكم»! فقالت: «إذا كنتَ محبّنا فلِمَ لا نصرتَنا و حاميتَ عنّا»؟ قلت: «يا سيّدتي سوء حظّي أخّرني عن نصرتكم». فأدخلوهم قصر الإمارة و كان من أمرهم ما كان».

ترجمه

در برخی از نوشته‌های علمای ما -که رضوان خدا بر آنان باد- از مردی از شیعیان نقل شده است که گفت: «خطایی مرتکب شدم و جنایتی کردم که اگر بر من بخشوده نشود، شک ندارم که اهل دوزخ خواهم بود؛ و آن (خطا) این بود که من در کوفه بودم و از آنچه بر حسین علیه‌السلام و خانواده‌اش گذشته بود، خبری نداشتم. در آن هنگام که در بازار کوفه نشسته بودم، جانم از آنچه از دگرگونی شب و روز می‌دیدم در هراس بود؛ دیوارهای کوفه را می‌دیدم که گویا با خون تازه رنگین شده است، آفاق سیاه گشته و کرانه‌ها را غبار گرفته بود. هر انسانی را که می‌دیدم، گویی جامه و چهره‌اش به خون آغشته بود؛ مردم در حیرتی سخت و سرگشتگی بزرگی بودند و من نمی‌دانستم علت آن چیست.

در آن حال که بودم، ناگهان صدای تکبیر و تهلیل (لا اله الا الله) و فریادهایی بلند و لرزشی عظیم برخاست. برخاستم تا ببینم چه خبر است که ناگاه سرهایی برافراشته بر بالای نیزه‌ها و زنانی سوار بر شترانِ بی‌محمل و پوشش دیدم. میان آن زنان، دختران خردسالی بودند که چهره‌هایشان همچون چراغ می‌درخشید و هر یک بر شتری زخمی و لاغر سوار بودند؛ با موهای پریشان و سرهای به زیر افکنده از شرمِ مردم. و میان آنان جوانی بود سوار بر شتر که (پاهایش) از زیر شکم ناقه بسته شده بود و از ران‌هایش خون جاری بود؛ درحالی‌که سر برهنه و بی‌جامه بود.

در میان حاملانِ سرها، مردی بود که بر نیزه‌اش سری درخشان‌تر از دیگر سرها قرار داشت و آثاری از قتل بر آن (چهره) دیده نمی‌شد. او با حماسه (و افتخار) می‌گفت: «من صاحب آن نیزه بلندم / من صاحب آن شمشیر صیقلی‌ام / من قاتل آن صاحب دینِ اصیلم»

سپس ساکت شد. پس زنی از آن میان گفت: «وای بر تو! بگو: (من قاتل کسی هستم که) جبرئیل در گهواره برایش لالایی می‌گفت، و میکائیل و عزرائیل و اسرافیل از خادمان او بودند، و صَلصائیل از آزادشدگانِ اوست؛ کسی که عرش خدای جلیل برای کشته شدنش به لرزه درآمد. و ای وای بر تو، بگو: من قاتلِ محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا و حسن مجتبای پاک و امامان هدایت و فرشتگان آسمان و پیامبران و اوصیا هستم».

پس به یکی از آن زنان نزدیک شدم تا از او سؤالی کنم. گفتم: «این سرها و اسیران کیستند»؟ او چنان فریاد بلندی کشید که گمان کردم صاعقه‌ای به قلبم برخورد کرد و می‌گفت: «آیا از خدا شرم نمی‌کنی که به ما نگاه می‌کنی»! پس مدهوش با صورت بر زمین افتادم.

چون از بیهوشی به هوش آمدم، برخاستم و دیدم که از من دور شده‌اند. بر صورت خود سیلی زدم و گفتم: «به پروردگار کعبه سوگند که هلاک شدم»! پس دوان‌دوان رفتم تا به نزدیکی او رسیدم، درحالی‌که گریه می‌کردم و او نیز مشغول گریه بود. در کنارش راه می‌رفتم و جرأت نداشتم چیزی بپرسم. او رو به من کرد و گفت: «ای مرد، چه‌چیز تو را به گریه انداخته است؟» گفتم: «بر شما ای بانوی من و بر آنچه بر شما گذشت؛ اما مرا خبر ده که شما کیستید و این سرهای بر نیزه رفته از آنِ کیست؟ که من در شما هیبت و شأنی والا می‌بینم و می‌بینم که قلبم از دیدارتان پاره‌پاره می‌شود و چشمم از اندوه بر شما گریان است. من هرگز اسیری مانند شما و مقتولی که اشک‌ها این‌گونه بر او روان باشد ندیده‌ام و نمی‌دانم اهل کجا هستید»؟

پس از حیا سر به زیر انداخت و گفت: «من زینب دختر علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام هستم و این اسیران، دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله و دختران علی و فاطمه علیهما السلام هستند. و آن سری که پیشاپیش سرهاست، سرِ برادرم حسین علیه‌السلام است که او را در سرزمین کربلا سر بریدند و فرزندان و برادرزادگان و یارانش را تا آخرین نفر کشتند و این‌ها سرهای آنان است. این نوجوانِ بسته‌شده در زیر شکم شتر، علی بن الحسین علیهما السلام، امام زمان پس از پدرش است».

چون سخن او را شنیدم، سرم را به سنگی کوبیدم تا شکسته شد و جامه‌ام را چاک دادم و بر صورتم زدم و گفتم: «ای بانوی من، خداوند چشمی را که شما را ببیند و با خیانت به شما بنگرد برکَنَد؛ من دوستدار و پیرو شمایم و آنچه بر شما رسیده بر من گران است. ای دریغ بر شما و ای افسوس طولانی بر آنچه به شما رسید»! پس فرمود: «اگر دوستدار مایی، پس چرا ما را یاری نکردی و از ما حمایت ننمودی؟» گفتم: «ای بانوی من، بدبختی‌ام مرا از یاری شما بازداشت». پس آنان را به قصر دارالاماره وارد کردند و شد آنچه شد».

منبع

مقتل تذکار الحزین، نسخۀ مرکز احیاء، ص ۲۰۶. همین متن در کتاب الدمعة الساکبة، ج۵، ص۴۶ آمده است.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *