چگونگی آشنایی امیرالمؤمنین علیه السلام با ابن ملجم

متن کتاب

رَأَيْنَا فِي بَعْضِ اَلْكُتُبِ اَلْقَدِيمَةِ رِوَايَةً فِي كَيْفِيَّةِ شَهَادَتِهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَوْرَدْنَا مِنْهُ شَيْئاً مِمَّا يُنَاسِبُ كِتَابَنَا هَذَا عَلَى وَجْهِ اَلاِخْتِصَارِ قَالَ‌: رَوَى أَبُو اَلْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلْبَكْرِيُّ‌ عَنْ لُوطِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَشْيَاخِهِ وَ أَسْلاَفِهِ‌ قَالُوا:

لَمَّا تُوُفِّيَ عُثْمَانُ وَ بَايَعَ النَّاسُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ، كَانَ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ: «حَبِيبُ بْنُ الْمُنْتَجَبِ» وَالِياً عَلَى بَعْضِ أَطْرَافِ الْيَمَنِ مِنْ قِبَلِ عُثْمَانَ، فَأَقَرَّهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَلَى عَمَلِهِ وَ كَتَبَ إِلَيْهِ كِتَاباً يَقُولُ: «… خُذْ لِيَ الْبَيْعَةَ عَلَى مَنْ حَضَرَكَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ، فَإِذَا بَايَعَ الْقَوْمُ … أَنْفِذْ إِلَيَّ مِنْهُمْ عَشَرَةً يَكُونُونَ مِنْ عُقَلَائِهِمْ وَ فُصَحَائِهِمْ…».

فَلَمَّا وَصَلَ إِلَيْهِ، قَبَّلَهُ وَ وَضَعَهُ عَلَى عَيْنَيْهِ وَ رَأْسِهِ، فَلَمَّا قَرَأَهُ صَعِدَ الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، ثُمَّ قَالَ: «… فَمَا تَقُولُونَ فِي بَيْعَتِهِ وَ الدُّخُولِ فِي طَاعَتِهِ»؟ قَالَ [الراوي]: فَضَجَّ النَّاسُ بِالْبُكَاءِ وَ النَّحِيبِ وَ قَالُوا: «سَمْعاً وَ طَاعَةً وَ حُبّاً وَ كَرَامَةً لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَخِي رَسُولِهِ».

فَأَخَذَ لَهُ الْبَيْعَةَ عَلَيْهِمْ عَامَّةً، فَلَمَّا بَايَعُوا قَالَ لَهُمْ: «أُرِيدُ مِنْكُمْ عَشَرَةً مِنْ رُؤَسَائِكُمْ وَ شُجْعَانِكُمْ…»، فِيهِمْ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ الْمُرَادِيُّ لَعَنَهُ اللَّهُ … فَلَمَّا أَتَوْهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ … فَتَقَدَّمَ ابْنُ مُلْجَمٍ وَ قَامَ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ قَالَ: «السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْإِمَامُ الْعَادِلُ وَ الْبَدْرُ التَّمَامُ…». فَفَتَحَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَيْنَيْهِ فِي وَجْهِهِ وَ نَظَرَ إِلَى الْوَفْدِ فَقَرَّبَهُمْ وَ أَدْنَاهُم‏ … فَلَمَّا نَهَضُوا قَامَ ابْنُ مُلْجَمٍ وَ وَقَفَ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنْشَدَ: «… يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ارْمِ بِنَا حَيْثُ شِئْتَ لِتَرَى مِنَّا …».

فَاسْتَحْسَنَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ كَلَامَهُ مِنْ بَيْنِ الْوَفْدِ، فَقَالَ لَهُ: «مَا اسْمُكَ يَا غُلَامُ»؟ قَالَ: «اسْمِي عَبْدُ الرَّحْمَنِ». قَالَ: «ابْنُ مَنْ»؟ قَالَ: «ابْنُ مُلْجَمٍ الْمُرَادِيِّ». قَالَ لَهُ: «أَ مُرَادِيٌّ أَنْتَ»؟ قَالَ: «نَعَمْ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ». فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ»!

قَالَ: وَ جَعَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يُكَرِّرُ النَّظَرَ إِلَيْهِ وَ يَضْرِبُ إِحْدَى يَدَيْهِ عَلَى الْأُخْرَى وَ يَسْتَرْجِعُ  … فَلَمَّا أَدْبَرَ عَنْهُ، دَعَاهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ثَانِياً فَتَوَثَّقَ مِنْهُ بِالْعُهُودِ وَ الْمَوَاثِيقِ أَنْ لَا يَغْدِرَ وَ لَا يَنْكُثَ فَفَعَلَ، ثُمَّ سَارَ عَنْهُ ثُمَّ اسْتَدْعَاهُ ثَالِثاً ثُمَّ تَوَثَّقَ مِنْهُ، فَقَالَ ابْنُ مُلْجَمٍ: «يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، مَا رَأَيْتُكَ فَعَلْتَ هَذَا بِأَحَدٍ غَيْرِي»! فَقَالَ: «امْضِ لِشَأْنِكَ، فَمَا أَرَاكَ تَفِي بِمَا بَايَعْتَ عَلَيْهِ»! فَقَالَ لَهُ ابْنُ مُلْجَمٍ: «… وَ إِنِّي وَ اللَّهِ لَأُحِبُّ الْإِقَامَةَ مَعَكَ وَ الْجِهَادَ بَيْنَ يَدَيْكَ و إِنَّ قَلْبِي مُحِبٌّ لَكَ…».

قَالَ: فَتَبَسَّمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَالَ لَهُ: «بِاللَّهِ يَا أَخَا مُرَادٍ، إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْ‏ءٍ تَصْدُقُنِي فِيهِ»؟ قَالَ: «إِي وَ عَيْشِكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ». فَقَالَ لَهُ: «هَلْ كَانَ لَكَ دَايَةٌ يَهُودِيَّةٌ فَكَانَتْ إِذَا بَكَيْتَ تَضْرِبُكَ وَ تَلْطِمُ جَبِينَكَ وَ تَقُولُ لَكَ: «اسْكُتْ؛ فَإِنَّكَ أَشْقَى مِنْ عَاقِرِ نَاقَةِ صَالِحٍ، وَ إِنَّكَ سَتَجْنِي فِي كِبَرِكَ جِنَايَةً عَظِيمَةً يَغْضَبُ اللَّهُ بِهَا عَلَيْكَ وَ يَكُونُ مَصِيرُكَ إِلَى النَّارِ»»؟

فَقَالَ: «قَدْ كَانَ ذَلِكَ وَ لَكِنَّكَ، وَ اللَّهِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ كُلِّ أَحَدٍ». فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: «وَ اللَّهِ مَا كَذَبْتُ وَ لَا كُذِبْتُ، وَ لَقَدْ نَطَقْتُ حَقّاً وَ قُلْتُ صِدْقاً، وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ قَاتِلِي لَا مَحَالَةَ وَ سَتَخْضِبُ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ وَ أَشَارَ إِلَى لِحْيَتِهِ وَ رَأْسِهِ» … فَوَثَبَ مَالِكٌ الْأَشْتَرُ وَ الْحَارِثُ بْنُ الْأَعْوَرِ وَ غَيْرُهُمَا مِنَ الشِّيعَةِ فَجَرَّدُوا سُيُوفَهُمْ وَ قَالُوا: «يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ … فَمُرْنَا بِقَتْلِهِ». فَقَالَ لَهُمُ: «اغْمِدُوا سُيُوفَكُمْ بَارَكَ اللَّهُ فِيكُمْ وَ لَا تَشُقُّوا عَصَا هَذِهِ الْأُمَّةِ، أَ تَرَوْنَ أَنِّي أَقْتُلُ رَجُلًا لَمْ يَصْنَعْ بِي شَيْئاً»؟

فَلَمَّا انْصَرَفَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى مَنْزِلِهِ، اجْتَمَعَتِ الشِّيعَةُ وَ أَخْبَرَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً بِمَا سَمِعُوا … [و قالوا:] «قَدْ سَمِعْتُمْ خِطَابَهُ لِهَذَا الْمُرَادِيِّ … نَخَافُ أَنْ يَغْتَالَهُ هَذَا الْمُرَادِيُّ، فَتَعَالَوْا نَفْتَرِعْ عَلَى أَنْ تَحُوطَهُ كُلَّ لَيْلَةٍ مِنَّا قَبِيلَةٌ». فَوَقَعَتِ الْقُرْعَةُ فِي اللَّيْلَةِ الْأُولَى وَ الثَّانِيَةِ وَ الثَّالِثَةِ عَلَى أَهْلِ الْكِنَاسِ، فَتَقَلَّدُوا سُيُوفَهُمْ وَ أَقْبَلُوا فِي لَيْلَتِهِمْ إِلَى الْجَامِعِ.

فَلَمَّا خَرَجَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ رَآهُمْ عَلَى تِلْكَ الْحَالَةِ، فَقَالَ: «مَا شَأْنُكُمْ»؟ فَأَخْبَرُوهُ فَدَعَا لَهُمْ وَ تَبَسَّمَ ضَاحِكاً وَ قَالَ: «جِئْتُمْ تَحْفَظُونِي مِنْ أَهْلِ السَّمَاءِ أَمْ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ»؟ قَالُوا: «مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ». قَالَ: «مَا يَكُونُ شَيْ‏ءٌ فِي السَّمَاءِ إِلَّا هُوَ فِي الْأَرْضِ وَ مَا يَكُونُ شَيْ‏ءٌ فِي الْأَرْضِ إِلَّا هُوَ فِي السَّمَاءِ». ثُمَّ تَلَا: «قُلْ لَنْ يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا»، [التوبة: ۵۱] ثُمَّ أَمَرَهُمْ أَنْ يَأْتُوا مَنَازِلَهُمْ وَ لَا يَعُودُوا لِمِثْلِهَا …

ترجمه

در برخی از کتاب‌های کهن روایت شده:

هنگامی که عثمان درگذشت و مردم با امیرالمؤمنین علیه‌السلام بیعت کردند، مردی به نام «حبیب بن منتجب» از سوی عثمان، حاکم برخی از مناطق یمن بود. پس امام علی علیه‌السلام او را در جایگاه خود باقی گذاشت و نامه‌ای برایش نوشت که در آن می‌گفت: «… از مسلمانانی که نزد تو حاضرند، برای من بیعت بگیر، و هنگامی که مردم بیعت کردند… ده نفر از خردمندان و سخنورانشان را به‌سوی من روانه کن…».

هنگامی که نامه به او رسید، آن را بوسید و بر چشمان و سر خود نهاد. پس از خواندن نامه، به منبر رفت و خدا را حمد و ثنا گفت و بر محمد و آلش درود فرستاد، سپس گفت: «… نظر شما دربارۀ بیعت و اطاعت از وی چیست»؟ مردم با گریه و شیون فریاد برآوردند و گفتند: «با جان‌ودل و با میل و رغبت، برای خدا و رسولش و برادرِ رسولش، می‌شنویم و اطاعت می‌کنیم».

سپس از تمامی مردم برای حضرت بیعت گرفت. وقتی بیعت کردند، به آنان گفت: «من از میان شما، ده نفر از بزرگان و شجاعانتان را می‌خواهم…» که در میانشان عبدالرحمن بن ملجم مرادی لعنه‌الله بود.

… هنگامی که نزد امام علی علیه‌السلام آمدند… ابن ملجم پیش آمد و در برابر حضرت ایستاد و گفت: «سلام بر تو ای امام عادل و ماهِ تمام…». امیرالمؤمنین علیه‌السلام چشمانش را به چهرۀ او گشود و به آن گروه نگریست و آنان را نزد خود خواند و به خویش نزدیک کرد… هنگامی که برخاستند تا بروند، ابن ملجم ایستاد و در برابر حضرت قرار گرفت و این شعر را خواند: «… ای امیرمؤمنان، ما را به هرکجا که می‌خواهی گسیل دار تا ببینی از ما چه (شجاعت و وفایی) برمی‌آید…».

امیرالمؤمنین علیه‌السلام سخن او را از میان آن گروه پسندید و فرمود: «ای جوان، نامت چیست»؟ گفت: «نامم عبدالرحمن است». فرمود: «پسر چه کسی»؟ گفت: «پسر ملجم مرادی». حضرت فرمود: «آیا تو مرادی هستی»؟ گفت: «آری ای امیرالمؤمنین». پس آن حضرت فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ، و لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ (ما از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم، و هیچ نیرو و توانی جز به خدای بلندمرتبۀ بزرگ نیست)»!

امیرالمؤمنین علیه‌السلام پی‌درپی به او نگاه می‌کرد و دست بر دست می‌زد و انا لله و انا الیه راجعون می‌گفت… هنگامی که ابن ملجم از نزد او بازگشت، امیرالمؤمنین علیه‌السلام او را برای بار دوم فراخواند و از او عهد و پیمان‌های محکم گرفت که خیانت نکند و پیمان نشکند. او نیز (ظاهراً) پذیرفت و رفت. سپس برای بار سوم او را طلبید و دوباره از او عهد و پیمان گرفت. ابن ملجم گفت: «ای امیرالمؤمنین، ندیدم که با هیچ‌کس دیگری چنین کنی»! حضرت فرمود: «به دنبال کار خود برو که من تو را چنین می‌بینم که به آنچه بر آن بیعت کردی، وفا نخواهی کرد»! ابن ملجم به حضرت گفت: «… به خدا سوگند، من دوست دارم که با تو اقامت کنم و در پیشگاه تو جهاد نمایم و قلب من دوستدار توست…».

راوی می‌گوید: حضرت علیه‌السلام لبخندی زد و فرمود: «ای برادر مرادی، تو را به خدا قسم، اگر دربارۀ چیزی از تو بپرسم، با من صادقانه سخن می‌گویی»؟ گفت: «آری، به جانت سوگند ای امیرالمؤمنین». حضرت فرمود: «آیا دایه‌ای یهودی داشتی که هرگاه گریه می‌کردی، تو را می‌زد و بر پیشانی‌ات می‌کوفت و به تو می‌گفت: «ساکت باش که تو از کُشندۀ ناقۀ صالح شقی‌تر (بدبخت‌تر) هستی و در بزرگسالی جنایت بزرگی مرتکب خواهی شد که خدا به سبب آن بر تو خشم می‌گیرد و سرانجام تو به‌سوی آتش خواهد بود»»؟

گفت: «چنین چیزی بوده است، اما ای امیرالمؤمنین، به خدا سوگند تو نزد من از هرکس دیگری محبوب‌تری». امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «به خدا سوگند، نه دروغ گفتم و نه به من دروغ گفته شد؛ حق بر زبان آوردم و سخن راست گفتم؛ و تو به خدا سوگند که بی‌شک قاتل من هستی و (ریش من) از (خون سرم) رنگین خواهد شد»، و به محاسن و سر مبارک خود اشاره کرد.

… پس مالک‌اشتر و حارث بن اعور و دیگر شیعیان برخاستند و شمشیرهای خود را از نیام کشیدند و گفتند: «ای امیرالمؤمنین… به ما دستور ده تا او را بکشیم». حضرت به آنان فرمود: «شمشیرهایتان را در نیام کنید، خداوند به شما برکت دهد و (با کشتن او) شکاف و تفرقه در این امت ایجاد نکنید. آیا می‌پندارید که من مردی را که هنوز هیچ کاری با من نکرده است، بکشم»؟

هنگامی که امام علیه‌السلام به منزل خود بازگشت، شیعیان گرد هم آمدند و آنچه را شنیده بودند برای یکدیگر بازگو کردند… [و گفتند:] «شما خطابِ امیرالمؤمنین به این مرد مرادی را شنیدید… می‌ترسیم که این مرادی (به‌صورت غافلگیرانه) او را ترور کند؛ بیایید قرعه بکشیم تا هر شب، قبیله‌ای از ما (به‌نوبت) از او محافظت کند». قرعه در شب اول و دوم و سوم به نام «اهل کِناس» (محله‌ای در کوفه) افتاد، پس آنان شمشیرهای خود را حمایل کردند و در شبِ نوبت خود به‌سوی مسجد آمدند.

هنگامی که امام حضرت علیه‌السلام خارج شد و آنان را در آن وضعیت دید، پرسید: «شما را چه شده است»؟ آنان ماجرا را به عرض حضرت رساندند. حضرت برایشان دعا کرد و لبخندی زد و درحالی‌که می‌خندید، فرمود: «آمده‌اید که مرا از اهل آسمان محافظت کنید یا از اهل زمین»؟ گفتند: «از اهل زمین». فرمود: «چیزی در آسمان نیست مگر آنکه در زمین است و چیزی در زمین نیست مگر آنکه در آسمان است». سپس این آیه را تلاوت فرمود: «بگو: هرگز جز آنچه خداوند برای ما مقرر داشته، به ما نخواهد رسید» [توبه: ۵۱]؛ سپس به آنان دستور داد که به خانه‌های خود بازگردند و دیگر چنین کاری نکنند… .

منبع

بحارالانوار (دار احیاء التراث العربی)، ج۴۲، ص۲۵۹.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *