برنامه ریزی خوارج برای شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام و آشنایی ابن ملجم با قطام و جریان ضربت خوردن به نقل از شرح الاخبار

9 دقیقه
,
متن کتاب

عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ رَاشِدٍ، أَنَّهُ ذَكَرَ قِصَّةَ قَتْلِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌، فَقَالَ‌: كَانَ مِنْ خَبَرِ اِبْنِ مُلْجَمٍ‌ لَعَنَهُ اَللَّهُ وَ أَصْحَابِهِ أَنَّ عَبْدَ اَلرَّحْمَنِ بْنَ مُلْجَمٍ‌، وَ اَلْحَارِثَ بْنَ عُبَيْدِ اَللَّهِ‌، وَ عَمْرَو بْنَ بَكْرٍ اَلتَّمِيمِيَّ‌ اِجْتَمَعُوا فِي جَمَاعَةٍ مِنَ اَلْخَوَارِجِ بِمَكَّةَ‌، فَذَكَرُوا أَمْرَ اَلنَّاسِ‌، فَأَعَابُوا اَلْوُلاَةَ‌. ثُمَّ ذَكَرُوا أَهْلَ اَلنَّهْرَوَانِ‌ وَ أَصْحَابَهُمْ‌، فَتَرَحَّمُوا عَلَيْهِمْ‌. وَ قَالُوا: «وَ اَللَّهِ مَا فِي اَلْبَقَاءِ بَعْدَهُمْ خَيْرٌ؛ فَقَدْ كَانُوا دُعَاةَ اَلْمُسْلِمِينَ إِلَى عِبَادَةِ رَبِّهِمْ‌، وَ كَانُوا لاَ يَخَافُونَ فِي اَللَّهِ لَوْمَةَ لاَئِمٍ‌، فَلَوْ شَرَيْنَا أَنْفُسَنَا مِنَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ‌، وَ أَتَيْنَا أَئِمَّةَ اَلضَّلاَلِ‌، فَالْتَمَسْنَا قَتْلَهُمْ وَ أَرَحْنَا مِنْهُمْ اَلْبِلاَدَ، وَ أَدْرَكْنَا ثَأْرَ إِخْوَانِنَا».

فَقَالَ اِبْنُ مُلْجَمٍ‌ لَعَنَهُ اَللَّهُ‌: «أَنَا أَكْفِيكُمْ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ»، وَ كَانَ مِنْ أَهْلِ اَلْمِصْرِ [أي من سكنة الكوفة]. وَ قَالَ اَلْحَارِثُ‌ : «أَنَا أَكْفِيكُمْ مُعَاوِيَةَ‌». وَ قَالَ عَمْرُو بْنُ بَكْرٍ: «أَنَا أَكْفِيكُمْ عَمْرَو بْنَ اَلْعَاصِ» . فَتَعَاهَدُوا وَ تَوَاثَقُوا أَنْ لاَ يَنْكُصَ‌ رَجُلٌ مِنْهُمْ عَنْ صَاحِبِهِ حَتَّى يَقْتُلَهُ أَوْ يَمُوتَ دُونَهُ‌، وَ أَخَذُوا أُهْبَتَهُمْ وَ أَخَذُوا أَسْيَافَهُمْ فَسَمُّوهَا، وَ اِتَّعَدُوا لِتِسْعَ عَشَرَ لَيْلَةً يَمْضِينَ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ‌ ثَبَتَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ عَلَى صَاحِبِهِ يَقْتُلُهُ أَوْ يَمُوتُ دُونَهُ‌.

وَ تَوَجَّهَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ إِلَى صَاحِبِهِ، وَ صَارَ عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ إِلَى اَلْكُوفَةِ‌، وَ لَقِيَ بِهَا مَنْ بَقِيَ‌ مِنْ أَصْحَابِهِ‌. فَكَاتَمَهُمْ أَمْرَهُ كَرَاهَةَ أَنْ يُظْهِرُوا شَيْئاً مِنْهُ‌، إِلَى أَنْ رَأَى ذَاتَ يَوْمٍ أَصْحَاباً لَهُ مِنْ تَيْمِ اَلرَّبَابِ – وَ كَانَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ قَدْ قَتَلَ مِنْهُمْ يَوْمَ اَلنَّهْرَوَانِ‌ عِدَّةً – فَذَكَرُوا قَتْلاَهُمْ وَ رَأَى يَوْمَئِذٍ مَعَهُمْ اِمْرَأَةً مِنْ تَيْمِ اَلرَّبَابِ‌، يُقَالُ لَهَا: «قَطَامِ»، قَدْ كَانَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ قَتَلَ أَبَاهَا وَ كَانَتْ فَائِقَةَ اَلْجَمَالِ.

فَلَمَّا رَآهَا عَلِقَهَا قَلْبُهُ‌، وَ خَطَبَهَا، فَقَالَتْ‌: «لاَ أَتَزَوَّجُكِ حَتَّى تَشْفِيَ قَلْبِي». قَالَ لَهَا: «وَ مَا يَشْفِي قَلْبَكِ»؟ قَالَتْ‌: «قَتْلُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ» . قَالَ‌: «مَا قُلْتِ هَذَا وَ أَنْتِ تُرِيدِينَنِي». قَالَتْ‌: «بَلَى، إِنْ قَتَلْتَهُ وَ سَلِمْتَ تَزَوَّجْتُكِ وَ اِنْتَفَعْتَ بِي، وَ إِنْ هَلَكْتَ فَلَكَ عِنْدَ اَللَّهِ مَا هُوَ خَيْرٌ مِنِّي». قَالَ لَهَا: «وَ اَللَّهِ مَا جِئْتُ إِلَى هَذَا اَلْمَوْضِعِ إِلاَّ لِأَلْتَمِسَ قَتْلَهُ‌! فَإِذَا قُلْتِ مَا قُلْتِ‌، فَهَلْ عِنْدَكِ مِنْ مَعُونَةٍ»؟ قَالَتْ‌: «نَعَمْ‌، آخُذُ لَكَ مَنْ يَشُدُّ ظَهْرَكَ وَ يُسَاعِدُكَ عَلَى ذَلِكَ»‌. قَالَ‌: «اِفْعَلِي».

فَأَتَتْ رَجُلاً مِنْ قَوْمِهَا يُقَالُ لَهُ‌: «وَرْدَانُ‌»، فَأَخْبَرَتْهُ بِالْخَبَرِ، وَ كَلَّمَتْهُ فِي ذَلِكَ‌، وَ ذَكَرَتْهُ مُصَابَ مَنْ أُصِيبَ مِنْ قَوْمِهِ‌، فَأَجَابَهَا إِلَى ذَلِكَ‌. وَ اِجْتَمَعَ مَعَ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ مُلْجَمٍ‌ لَعَنَهُ اَللَّهُ‌. وَ لَقِيَ اِبْنُ مُلْجَمٍ‌ أَيْضاً رَجُلاً مِنَ اَلنَّخَعِ‌ يُقَالُ لَهُ‌: «شَبِيبٌ»‌ وَ كَانَ يَثِقُ بِهِ‌، فَأَطْلَعَهُ عَلَى أَمْرِهِ‌، وَ رَغَّبَهُ فِي مَعُونَتِهِ وَ مُؤَازَرَتِهِ عَلَى قَتْلِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ إِذْ قَدْ عَلِمَ عَدُوُّ اَللَّهِ شِدَّتَهُ وَ جَلَدَهُ وَ خَافَهُ عَلَى نَفْسِهِ‌، وَ جَبُنَ مِنَ اَلْإِقْدَامِ عَلَيْهِ وَحْدَهُ‌.

وَ أَخْبَرَ شَبِيباً بِخَبَرِ وَرْدَانَ‌ بِأَنَّهُ قَدْ أَجَابَهُ إِلَى ذَلِكَ وَ عَاهَدَهُ عَلَيْهِ‌، وَ بِمَا كَانَ مِنْ قِصَّةِ قَطَامِ. فَتَعَاظَمَ ذَلِكَ شَبِيبٌ‌، وَ قَالَ‌: «يَا عَبْدَ اَلرَّحْمَنِ‌، وَيْحَكَ قَدْ عَلِمْتَ سَوَابِقَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ فِي اَلْإِسْلاَمِ وَ مَكَانَهُ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ وَ شِدَّتَهُ وَ شَجَاعَتَهُ‌». قَالَ لَهُ‌: «أَ فَمَا تَعْلَمُ مَنْ قُتِلَ مِنْ إِخْوَانِنَا، وَ نَحْنُ‌، فَإِنَّمَا نَحْتَالُ فِي أَنْ نَفْتِكَ بِهِ‌، وَ لَسْنَا نُبَارِزُهُ وَ لاَ نُنَازِلُهُ»‌، وَ لَمْ يَزَلْ بِهِ حَتَّى أَجَابَهُ‌.

فَاجْتَمَعُوا ثَلاَثَتُهُمْ‌، وَ عَرَّفَهُمَا عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ‌ لَعَنَهُ اَللَّهُ بِاللَّيْلَةِ اَلَّتِي وَاعَدَ فِيهَا أَصْحَابَهُ‌، وَ قَالَ‌: «اُنْظُرَا كَيْفَ يَكُونُ اَلرَّأْيُ وَ اَلْعَمَلُ فِيهِ»‌؟ وَ أَتَوْا بِهَا إِلَى قَطَامِ‌، وَ كَانَتْ لَهَا جزالة وَ رَأْيُ وَ حَزْمٌ وَ تقشف، وَ كَانَتْ تَلْزَمُ اَلْمَسْجِدِ مَعَ اَلنِّسَاءِ وَ تَعْتَكِفْ فِيهِ‌. فأخبروها بِمَا اِجْتَمَعَ أَمْرُهُمْ عَلَيْهِ‌، وَ قَالُوا لَهَا: «هَلْ عِنْدَكِ مِنْ حِيلَةٍ فِي اَلْوُصُولِ إِلَيْهِ فِي مَنْزِلِهِ‌»؟ قَالَتْ‌: «لاَ، وَ لَكِنْ أَمْكَنَ مِنْ ذَلِكَ وَقْتُ خُرُوجِهِ إِلَى صَلاَةِ اَلْفَجْرِ؛ فَإِنَّهُ يُغَلِّسُ بِالْخُرُوجِ فَتَكْمِنُونَ لَهُ عِنْدَ بَابِ اَلْمَسْجِدِ، فَإِذَا دَخَلَ‌، وَثَبْتُمْ عَلَيْهِ‌، وَ ضَرَبْتُمُوهُ ضَرْبَةَ رَجُلٍ وَاحِدٍ، وَ خَرَجْتُمْ وَ اِفْتَرَقْتُمْ فِي اَلْغَلَسِ».

فَتَعَاقَدُوا عَلَى ذَلِكَ‌، وَ اِشْتَمَلَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ عَلَى سَيْفِهِ‌، وَ أَتَوْا اَلْمَسْجِدَ لَيْلاً. فَبَاتُوا فِيهِ مَعَ مَنْ يَبِيتُ مِنَ اَلنَّاسِ مُقَابِلَ سُدَّةِ اَلْبَابِ اَلَّتِي يَخْرُجُ مِنْهَا عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌، فَلَمَّا خَرَجَ شَدَّ عَلَيْهِ شَبِيبٌ‌ فَضَرَبَهُ بِالسَّيْفِ‌، فَوَقَعَ سَيْفُهُ فِي عِضَادَةِ اَلْبَابِ‌، وَ ضَرَبَهُ اِبْنُ مُلْجَمٍ‌ لَعَنَهُ اَللَّهُ عَلَى أُمِّ رَاسِهِ‌، وَ خَرَجَ وَرْدَانُ‌ فَهَرَبَ خَوْفاً مِنْ أَنْ يُدْرِكَهُ اَلنَّاسُ‌، وَ صَرَخَ بِهِمْ اَلنَّاسُ‌.

فَأَمَّا وَرْدَانُ‌، فَهَرَبَ حَتَّى دَخَلَ عَلَيْهِ بَعْضُ مَنْ رَآهُ‌، فَقَتَلَهُ فِي مَنْزِلِهِ‌.

وَ أَمَّا شَبِيبٌ‌، فَخَرَجَ نَحْوَ بَابِ كِنْدَةَ‌ فِي اَلْغَلَسِ وَ تَصَارَخَ اَلنَّاسُ بِهِ‌، فَلَحِقَهُ رَجُلٌ مِنْ حَضَرَ مَوْتَ‌، وَ شَبِيبٌ‌ بِيَدِهِ اَلسَّيْفُ‌، فَرَمَاهُ بِهِ‌، فَأَخَذَهُ اَلْحَضْرَمِيُّ‌، فَلَمَّا رَأَى اَلنَّاسَ قَدْ لَحِقُوهُ خَافَ أَنْ يَظُنُّوا أَنَّهُ فِي اَلْقَتْلَةِ‌، فَرَمَى اَلسَّيْفَ‌، وَ نَجَا شَبِيبٌ‌ فِي غُمَارِ اَلنَّاسِ‌.

وَ أَمَّا عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ‌ وَ شَدُّوا عَلَى اِبْنِ مُلْجَمٍ‌، فَأَخَذُوهُ بَعْدَ أَنْ ضَرَبَهُ رَجُلٌ مِنْ هَمْدَانَ‌ عَلَى رِجْلِهِ‌، فَصَرَعَهُ‌. …

ترجمه

اسماعیل بن راشد جریان شهادت امام علی علیه‌السلام را ذکر کرده: شرح‌حال ابن ملجم لعنه‌الله و یارانش چنین بود که عبدالرحمن بن ملجم، حارث بن عبیدالله و عمرو بن بکر تمیمی با گروهی از خوارج در مکه ملاقات کردند. آن‌ها دربارۀ اوضاع مردم صحبت کردند و از والیان انتقاد نمودند. سپس از اهل نهروان و یارانشان یاد کردند و برایشان طلب رحمت نمودند.

گفتند: «به خدا قسم خیری در باقی‌ماندن پس از آن‌ها نیست؛ آنان دعوت‌کنندگان مسلمانان به عبادت پروردگارشان بودند و در راه خدا از ملامت هیچ ملامت‌کننده‌ای نمی‌ترسیدند. کاش جان خود را از خداوند عزوجل معامله کنیم و نزد امامان گمراهی رویم، آن‌ها را بکشیم و شرّ آن‌ها را از بلاد کم کنیم و انتقام خون برادرانمان را بگیریم».

ابن ملجم لعنه‌الله گفت: «من علی بن ابی‌طالب را برای شما کفایت می‌کنم». ابن ملجم اهل کوفه بود. حارث گفت: «من معاویه را برای شما کفایت می‌کنم». عمرو بن بکر گفت: «من عمرو بن عاص را برای شما کفایت می‌کنم». آن‌ها با هم پیمان بستند و سوگند یاد کردند که هیچ‌کدام از آن‌ها از عهد خود بازنگردد تا صاحب خود را بکشد یا در راه او بمیرد. آن‌ها آمادگی خود را فراهم کردند و شمشیرهایشان را برداشتند و زهرآلود کردند و قرار گذاشتند که در شب نوزدهم ماه رمضان، هرکدام از آن‌ها بر صاحب خود ثابت‌قدم بماند و او را بکشد یا در راه او بمیرد.

و هرکدام از آن‌ها به‌سوی صاحب خود رفتند. عبدالرحمن بن ملجم به کوفه رفت و در آنجا با باقی‌ماندگان یارانش ملاقات کرد. او امر خود را از آن‌ها پنهان کرد؛ زیرا اکراه داشت که چیزی از آن را آشکار کنند، تا اینکه روزی گروهی از قبیله «تیم الرباب» را دید؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام در روز نهروان تعدادی از آن قبیله را کشته بود. آن‌ها کشته‌های خود را یاد کردند و در آن روز، زنی از قبیله تیم الرباب به نام «قطام» را در میان آن‌ها دید؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام پدر او را کشته بود و او زن بسیار زیبایی بود.

وقتی ابن ملجم قطام را دید، به او علاقه‌مند شد و از او خواستگاری کرد. قطام گفت: «تا زمانی که قلبم را آرام نکنی، با تو ازدواج نمی‌کنم». پرسید: «چه چیزی قلب تو را آرام می‌کند»؟ قطام گفت: «کشتن علی بن ابی‌طالب». ابن ملجم گفت: «اگر من را می‌خواستی، این حرف را نمی‌زدی»! گفت: «آری، اگر او را بکشی و جان سالم به در ببری، با تو ازدواج می‌کنم و از من بهره‌مند خواهی شد، و اگر هلاک شدی، نزد خدا بهتر از من پاداشی داری». ابن ملجم گفت: «به خدا سوگند من به اینجا نیامده‌ام جز برای کشتن او! حال که چنین گفتی، آیا کمکی داری»؟ گفت: «آری، کسی را برایت می‌آورم که پشت تو را محکم کند و در این کار به تو کمک کند». گفت: «انجام بده».

قطام نزد مردی از قوم خود به نام «وردان» رفت، خبر را به او داد و دربارۀ آن با او صحبت کرد و مصیبت کسانی که از قومش کشته شده بودند را یادآوری کرد. وردان نیز پذیرفت و با عبدالرحمن بن ملجم لعنه‌الله همراه شد. ابن ملجم همچنین با مردی از قبیلۀ «نخع» به نام «شبیب» ملاقات کرد که به او اعتماد داشت. او را از ماجرا باخبر کرد و به یاری و کمک در کشتن امام علی علیه‌السلام تشویق نمود؛ زیرا دشمن خدا (ابن ملجم) از شدت و صلابت امام علی علیه‌السلام آگاه بود و بر جان خویش بیم داشت و از اقدام تنهایی بر امام علی علیه‌السلام ترسان بود.

ابن ملجم شبیب را از ماجرای وردان خبر داد که او پذیرفته و با او پیمان بسته است، و همچنین از داستان قطام برای او گفت. شبیب این امر را بزرگ شمرد و گفت: «ای عبدالرحمن، وای بر تو! سوابق علی علیه‌السلام در اسلام و جایگاه او نزد رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله و شدت و شجاعت او را می‌دانی». ابن ملجم گفت: «آیا کشته‌شدن برادرانمان را نمی‌دانی؟ ما در تلاشیم تا او را از پای درآوریم، نه اینکه با او رو در رو شویم و بجنگیم». آن‌قدر با او صحبت کرد تا شبیب پذیرفت.

هر سه آن‌ها جمع شدند و عبدالرحمن بن ملجم لعنه‌الله شب موعودی را که با یارانش قرار گذاشته بود، به آن‌ها اطلاع داد و گفت: «ببینید رأی و عمل در این کار چگونه باید باشد»؟ آن‌ها طرح را نزد قطام بردند؛ زیرا قطام (در ظاهر) دارای متانت، تدبیر، قاطعیت و زهد بود و در مسجد همراه با زنان می‌ماند و در آن معتکف می‌شد. آن‌ها آنچه بر سر آن توافق کرده بودند را به او اطلاع دادند و گفتند: «آیا راهی برای رسیدن به او در منزلش داری»؟ گفت: «نه، اما زمانی که برای نماز صبح خارج می‌شود ممکن است. او سحرگاهان خارج می‌شود، پس شما نزد درب مسجد کمین کنید، هنگامی که وارد شد، به او حمله کنید و همگی ضربهٔ یک مرد را بر او فرود می‌آورید، و سپس خارج شوید و در تاریکی پراکنده شوید».

پس آن‌ها بر این پیمان بستند و هرکدام از آن‌ها شمشیرش را در بغل گرفت و شبانه به مسجد آمدند. آن‌ها در مسجد با کسانی از مردم که شب را در آنجا می‌گذراندند، روبه‌روی درب ورودی که امام علی علیه‌السلام از آن خارج می‌شد، بیتوته کردند. هنگامی که امام علی علیه‌السلام خارج شد، شبیب به او حمله کرد و با شمشیر ضربه زد، اما شمشیرش به چارچوب در خورد. ابن ملجم لعنه‌الله ضربه‌ای به بالای سر امام علی علیه‌السلام زد. وردان خارج شد و از ترس اینکه مردم او را بگیرند فرار کرد. مردم برای گرفتن آن‌ها فریاد کشیدند.

امّا وردان گریخت تا به خانه‌اش درآمد، پس یکی از کسانی که او را دیده بود بر وی وارد شد و او را در خانه‌اش کشت.

اما شبیب در تاریکی صبح به سمت دروازۀ کنده گریخت و مردم فریاد کشیدند. مردی از حضرموت او را تعقیب کرد و شبیب شمشیری در دست داشت. شبیب شمشیر را به‌سوی مرد حضرمی پرتاب کرد و حضرمی آن را گرفت. وقتی حضرمی دید که مردم او را گرفته‌اند، ترسید که گمان کنند او نیز در میان قاتلان است، پس شمشیر را انداخت و در میان جمعیت مردم گریخت و شبیب در میان ازدحام مردم جان به سلامت برد.

اما عبدالرحمن بن ملجم، مردم بر او حمله کردند و پس از آنکه مردی از همدان ضربه‌ای به پایش زد و بر زمین انداخت، گرفتند. …

منبع

شرح الاخبار (چاپ جامعه مدرسین)، ج۲، ص۴۳۷، ح۷۹۳.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *