چگونگی پاسخ مروان به کرامت امام حسن به نقل از معالی السبطین علیهما السلام

متن کتاب

من طرائف «أبي عتيق» و من أخباره أنّ مروان بن الحكم قال يوماً: «إنّي لمشغوف ببغلة الحسن بن عليّ» رحمهما اللّه. فقال له ابن أبي عتيق: «إن دفعتُها إليك، أ تقضي لي ثلاثين حاجة»؟ قال: «نعم». قال: «إذا اجتمع الناس عندك العشيّة فإنّي آخذ في مآثر قريش، ثمّ أمسك عن الحسن، فلُمْنِي على ذلك».

فلمّا أخذ الناس مجالسهم أخذ في مآثر قريش، فقال له مروان: «أ لا تذكر أوّلية أبي محمّد و له في هذا ما ليس لأحد»؟ فقال: «إنّما كنّا في ذكر الأشراف، و لو كنّا في ذكر الأنبياء، لقدّمنا ما لأبي محمد». فلمّا خرج الحسن ليركب، تبعه ابن أبي عتيق، فقال له الحسن و تبسّم: «أ لك حاجة‌»؟ فقال: «ذكرتُ البغلةَ». فنزل الحسن و دفعها إليه.

قيل: هذه البغلة هي التي ركبها مروان يوم وفات الحسن عليه السلام و أقبل إلى عايشة و قال لها: «أنتِ جالسة و الحسين يريد أن يدفن أخاه الحسن عليه السلام عند جدّه؛ فإنّه إن دفن ليذهبنّ فخر أبيك و صاحبه. قومي و الحقيه و امنعيه». قالت: «فكيف ألحقه»؟ قال اللعين: «اركبي بغلتي هذه»، فنزل عن البغلة و ركبتها إلى آخر القصة.

ترجمه

در حکایات «ابوعتیق» و داستان‌های او چنین آمده که مروان بن حکم روزی گفت: «من سخت شیفتۀ قاطر حسن بن علی هستم». ابن ابی‌عتیق گفت: «اگر آن قاطر را به تو بدهم، آیا سی تا از حاجت‌هایم را برآورده می‌کنی»؟ گفت: «آری». گفت: «هنگامی که مردم شامگاه نزد تو جمع شوند، من شروع می‌کنم به برشمردن فضائل و افتخارات قریش، سپس از ذکر فضایل حسن خودداری می‌کنم؛ تو هم مرا به‌خاطر این کار سرزنش کن».

چون مردم در مجلس‌های خود نشستند، او شروع به برشمردن فضائل قریش کرد. مروان گفت: «چرا از برتری‌های ابومحمد (حسن بن علی) یاد نمی‌کنی؟ درحالی‌که از فضائل چیزی دارد که هیچ‌کس دیگر ندارد»؟ گفت: «ما در مقام یادکردن از بزرگان قریش بودیم، و اگر در مقام یادکردن پیامبران بودیم، آنچه را که ابومحمد دارد مقدم می‌داشتیم». هنگامی که امام حسن علیه‌السلام برای سوارشدن بیرون رفت، ابن ابی‌عتیق به دنبالش رفت. امام حسن علیه‌السلام با خنده به او گفت: «حاجتی داری»؟ گفت: «آن قاطر را به یاد آوردم». پس امام حسن علیه‌السلام پیاده شد و قاطر را به او داد.

گفته شده است: این قاطر، همان قاطری است که مروان روز وفات امام حسن علیه‌السلام بر آن سوار شد و به‌سوی عایشه آمد و گفت: «تو نشسته‌ای درحالی‌که حسین می‌خواهد برادرش حسن را در کنار جدش دفن کند؛ اگر او را در آنجا دفن کند، فخر پدرت و یارش (ابوبکر و عمر) از بین خواهد رفت. برخیز و به او برس و مانع شو». عایشه گفت: «چگونه به او برسم»؟ آن ملعون گفت: «بر این قاطر من سوار شو». پس از قاطر پیاده شد و عایشه سوار شد، تا پایان داستان.

منبع

پاراگراف اول و دوم از الکامل مبرد (دار الکتب العلمیة)، ج۱، ص۵۱۳؛ پاراگراف سوم از معالی السبطین علیهماالسلام، ج۱، ص۲۱.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *