چگونگی ورود اسرا به شام به نقل از مدینة المعاجز
متن کتاب
… قال سهل: [عند دخول الأسری في دمشق] و تبعت الناس لأنظر من أين يدخلون بالرأس، فأتوا به إلى باب توما، فازدحم الناس، و لم يمكنهم الدخول فعدلوا إلى باب الكراديس، و إنّما سمّي بذلك، لأنّهم تكردسوا فيه، و أجازه إلى باب الساعات و سمّي بذلك، لأنّهم وقفوا بالرأس عنده ثلاث ساعات.
و أقبلتْ الرايات يتلو بعضها بعضاً، و إذا بفارس بيده رمح طويل و عليه رأسٌ، وجهه أشبه بوجه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هو يتهلهل نوراً، كأنّه البدر الطالع، و من ورائه النساء على أقتاب الجمال بلا وطاء و لا غطاء، على الأوّل أمّ كلثوم، و هي تنادي: «وا أخاه، وا سيّداه، وا محمداه، وا عليّاه»!
و رأيت نسوة مهتكات، فجعلتْ أنظر إليهنّ متأسفاً، فأقبلتْ جارية على بعير، بغير وطاء و لا غطاء، عليها برقع خزّ، و هي تنادي: «يا أخي، يا خالي، يا أبي، يا جدّي، يا جدّتي، وا محمّداه، وا عليّاه، وا حسيناه، وا عبّاساه، هلكتْ عصابة محمد المصطفى، على يدي أبي سفيان و عتبة»!
قال سهل: فجعلتُ أنظر إليها، فصاحت بي صيحة عظيمة، و قالت: «ويلك يا شيخ، أ ما تستحي من اللّه تتصفّح وجوه بنات رسول اللّه»؟ فقلت: «و اللّه يا مولاتي ما نظرت إليكم إلاّ نظر حزن و أنا مولى من مواليكم».
فقالت: «من أنت»؟ فقلت: «أنا سهل بن سعد، قد رأيت جدّك رسول اللّه، مَن أنتِ رحمكِ اللّه»؟ قالت: «أنا سكينة بنت الحسين».
ثمّ التفتُّ، فرأيت زين العابدين، فبكيت، و قلت: «يا مولاي، أنا من شيعتكم، و قد استمنيتُ أن أكون أوّل قتيلٍ قُتِل بين يدي أبيك، هل من حاجة»؟
فقال: «معك شيء من المال»؟ قلت: «نعم، ألف دينار و ألف درهم».
فقال: «ادفع منها شيئاً إلى حامل الرأس، و سله أن يبعد الرأس من بين يدي الحرم، فتشتغل الناس بالنظر إليه عن حرم رسول اللّه، و أن يحملنا في طريق قليل النظّارة؛ فقد أوذينا من أوغاد الناس».
قال سهل: ففعلت ذلك بالقائد، فأمر في جواب سؤالي، أن يحمل الرءوس على الرماح في أوساط المحامل؛ بغياً منه و كفراً، و سلك بهم بين النظّارة، و أقبل عليّ بن الحسين عليهما السلام، و هو مقيّد على بعير بغير وطاء و لا غطاء قد أنهكتْه العلّة، فلمّا نظر إلى الناس و اجتماعهم بكى بكاءً شديداً و جعل يقول:
«أُقادُ ذليلاً في دمشق كأنّني / من الزنج عبدٌ غابَ عنه نصيرُه
و جدّي رسول اللّه في كلّ مشهد / و شيخي أمير المؤمنين وزيره
فيا ليت لم أنْظُرْ دمشقا و لم أكن / يراني يزيد في البلاد أسيره
[فيا ليت أمّي لم تلدني و لم أكن / يزيد يراني في البلاد أسير]».
قال سهل: و نظرت إلى روشن هناك، عليه خمس نسوة بينهنّ عجوز محدوبة، لها من العمر ثمانون سنة، فلمّا صار الرأس بازاء الروشن، و ثبت العجوز، و أخذتْ حجراً فضربتْ به رأس الحسين، فقلت: «اللهمّ أهلكها يا ربّ و أهلك من معها»، فما استتمّ كلامي حتى سقط بهنّ الروشن، فهلكتْ و هلك من فيه، و هلك تحته خلق كثير.
ترجمه
… سهل بن سعد میگوید: (هنگام ورود اسرا به دمشق) به دنبال مردم رفتم تا ببینم سر امام حسین علیهالسلام را از کدام در وارد میکنند. آن را به دروازۀ «توما» آوردند، ولی مردم ازدحام کردند و نتوانستند وارد شوند، پس به دروازۀ «کرادیس» رفتند و آن در را از این رو کرادیس نامیدهاند که مردم در آنجا گرد آمده بودند (تکَرْدَسوا یعنی انباشته شدند). سپس از آنجا به دروازۀ «ساعات» عبورشان دادند و آن را بدان سبب ساعات نامیدهاند که سه ساعت در آن مکان نگاه داشته شد.
پرچمها پشت سر هم میآمدند. ناگاه سوارکاری دیدم با نیزهای بلند که سری بر آن نهاده بود؛ چهرهاش به چهرۀ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شباهت داشت، درحالیکه از نور میدرخشید، همچون ماه تابان. پشت سر او زنان بر پشت شترانی بدون زین و پوشش (روان بودند). در میان آنان، نخستین، امکلثوم بود که فریاد میزد: «وای برادرم، وای آقای من، وا محمدا، وا علیا»!
زنانی را دیدم که حجابشان دریده شده بود. با اندوه فراوان به آنان مینگریستم که ناگهان کنیزی بر شتری بیزین و پوشش آمد، درحالیکه برقعی از ابریشم بر چهره داشت، و فریاد میزد: «ای برادرم، ای دایی من، ای پدرم، ای پدربزرگم، ای مادربزرگم، وا محمدا، وا علیا، وا حسینا، وا عباسا! خاندان محمد مصطفی به دست ابوسفیان و عتبه هلاک شدند»!
سهل میگوید: پیوسته به او مینگریستم که ناگهان فریادی بلند بر من زد و گفت: «وای بر تو ای شیخ، آیا از خدا شرم نمیکنی که به چهرۀ دختران رسول خدا چشم میدوزی»؟ گفتم: «به خدا ای بانوی من، به شما جز از روی اندوه نگاه نکردم، و من از دوستداران شما هستم».
گفت: «تو کیستی»؟ گفتم: «سهل بن سعد هستم، جد تو رسول خدا را دیدهام. تو کیستی که خدا رحمتت کند»؟ گفت: «من سکینۀ دختر حسینم».
سپس برگشتم و علی بن الحسین علیهماالسلام را دیدم. گریستم و گفتم: «ای آقای من، من از شیعیان شما هستم و آرزو داشتم نخستین شهیدی باشم که در رکاب پدر تو کشته میشود. آیا حاجتی دارید»؟
فرمود: «آیا مالی همراه داری»؟ گفتم: «آری، هزار دینار و هزار درهم».
فرمود: «مبلغی از آن به حملکنندۀ سر بده و از او بخواه سر را از مقابل حرم (زنان) دور کند تا مردم به تماشای سر مشغول شوند و به حرم رسول خدا نگاه نکنند، و ما را از راهی که تماشاگرانش کمترند ببرد؛ زیرا از مردمان پست آزار دیدهایم».
سهل میگوید: من چنین کردم و آن را به فرماندهشان گفتم. او از روی ستم و کفر، در پاسخ خواستۀ من دستور داد سرها را در میان هودجها بر نیزهها ببرند و اسیران را از میان تماشاگران بردند. علی بن الحسین علیهماالسلام درحالیکه در بند بود بر شتری بیزین و پوشش میرفت و بیماری او را ناتوان کرده بود. چون به مردم و ازدحام آنان نگریست، سخت گریست و گفت:
«مرا خوار و ذلیل به دمشق میبرند، گویی / بردهای از زنگیانم که یاورش غایب شده است
درحالیکه جدم رسول خداست در هر جایگاهی / و پدرم امیرالمؤمنین وزیر اوست
ایکاش هرگز دمشق را نمیدیدم و نمیبودم / که یزید در این سرزمین مرا اسیر ببیند
[در مقتل ابومخنف: ایکاش مادرم مرا نزاده بود و نبودم / تا یزید مرا در شهرها اسیر ببیند]».
سهل میگوید: به روزنهای (پنجرهای) در آنجا نگاه کردم که پنج زن در آن بودند و میانشان پیرزنی خمیده با هشتاد سال سن. چون سر در مقابل آن روزنه قرار گرفت، پیرزن ایستاد و سنگی برداشت و بر سر امام حسین علیهالسلام زد. گفتم: «خدایا او را هلاک کن، پروردگارا، و همراهش را نیز هلاک کن»! هنوز سخنم تمام نشده بود که روزنه فروریخت، آن پیرزن و هرکه در آن روزنه بود هلاک شد و زیر آوار آن مردم بسیاری کشته شدند.
منبع
مدینة المعاجز (نشر بنیاد معارف اسلامی)، ج۴، ص۱۰۹. بخشی از این مطلب و آنچه بین دو قلاب[] است، در مقتل الحسین علیه السلام ابومخنف (نشر الالفین)، ص۱۹۵ آمده است.
نظرات