خواب حضرت سکینه علیها السلام در شام به نقل از الانوار النعمانیة
متن کتاب
روي: أنّ الحريم لمّا أدخلن في السبي إلى يزيد بن معاوية لعنه اللّه كان يطّلع فيهنّ و يسأل عن كلّ واحدة بعينها و هنّ مربقات بحبل طويل، و زجر بن قيس لعنه اللّه يجرّهنّ حتّى أقبلتْ امرأة كانت تستر وجهها بزندها؛ لأنّها لم يكن لها خرقة تستر بها وجهها، فقال: «من هذه التي ليس لها ستر»؟ قالوا: «سكينة بنت الحسين». قال: «أنت سكينة»؟ فسالتْ دموعها على خدّها و اختنقت بعبرتها، فسكت عنها حتّى كادت تطلع روحها من البكاء، فقال لها: «و ما يبكيك»؟ قالت: «كيف لا تبكي مَن ليس لها ستر تستر وجهها و رأسَها عنك و عن جلسائك». فبكى يزيد و أهل مجلسه.
ثمّ قال: «لعن اللّه عبيد اللّه بن زياد، ما أقسى قلبه على آل الرسول»! ثمّ أقبل إليها و قال: «إرجعي مع النسوة حتّى آمر بكنّ بأمري». فقالت: «يا يزيد، إنّ بكائي أكثره من طَيْف1 رأيته الليلة». قال: «قصّيه عليّ». فأَمَرَ السائقَ في الوقوف، فقالت: «إنّي لم أنم منذ قتل أبي الحسين؛ لأنّي لم أتمكّن من الركوب على ظهر أدبر أعجف هذا، و كلّما عثر بي يقهرني هذا زجر بن قيس بالسوط، فلم أر مَن يخلصني منه»، فلعنه يزيد و جلسائه.
ثم قالت: «رقدت الليلة و إذا أرى قصراً من نور، شرائفه الياقوت، و أركانه من الزبرجد، و أبوابه من العود القماري، فبينا أنا أنظر إليه و إذا ببابه قد فتحت فخرج منها خمس مشايخ، يقدمهم وصيف فتقدّمت إليه فقلت له: «لمن هذا القصر»؟ فقال: «لأبيك الحسين». فقلت: «و من هؤلاء المشايخ»؟ فقال: «هذا آدم، و ذاك نوح؛ و هذا إبراهيم، و (هذا) موسى و (هذا) عيسى».
فبينما أنا أنظر إلى كلامه و إلى القصر إذ أقبل رجل قمريّ الوجه، قابضاً على لحيته، همّاً و أسفاً حزيناً كئيباً، فقلت: «و من هذا»؟ قال: «أ ما تعرفيه»؟ فقلت: «لا». قال: «هذا جدّك المصطفى». فدنوت منه و قلت: «يا جدّاه، قتلت و اللّه رجالنا، و ذبحت أطفالنا، و هتكت حريمنا! يا جدّنا، لو رأيتنا على الأقتاب بغير وطاء و لا غطاء و لا حجاب، ينظر إلينا البرّ و الفاجر، لرأيت أمراً عظيماً و خطباً جسيماً»! فأحنى عليّ و ضمّني إلى صدره و بكى بكاءاً شديداً، و أنا أحكيه بهذا و أمثاله، فقالت لي تلك الأنبياء: «غضّي من صوتك يا بنت الصفوة، فقد أوجعت قلوبنا و قلب سيّدنا و أبكيته و أبكيتنا»!
فأخذ الوصيف بيدي و أدخلني إلى القصر و إذا بخمس نسوة و بينهنّ إمرأة ناشرة شعرها على كتفيها و عليها ثياب سود، و بيدها ثوب مضمّخ بالدّم، إذا قامت قمن لقيامها، و إذا جلست جلسن معها لجلوسها، لاطمة خدّيها، جارية دمعتها، و هي تنوح و النساء تجيبها بذلك، فقلت للوصيف: «و من هؤلاء النسوة»؟ فقالت: «يا سكينة، هذه حوّاء، و هذه مريم، و التي عندها آسيا بنت مزاحم، و هذه أم موسى و خديجة الكبرى». فقلت: «و صاحبة القميص المضرّج بالدماء»؟ قال: «جدّتك فاطمة الزهراء».
فدنوت منها، فقلت: «السّلام عليك يا جدّتاه»! و رفعتْ رأسَها و قالت: «سكينة»؟ قلت: «نعم». فقامت لاطمة معولة، فقالت: «أدن منّي». فضمّتني إلى صدرها، فقلت: «يا جدّتي ،على صغر سني أيتمت»! فقالت: «وا ويلتا، وا مهجة قلباه! مَن أحنا عليكنّ من بعد القتل! من جمعكنّ عن الشتات! آن الرحيل! أخبريني يا سكينة عن حال العليل».
فقلت: «يا جدّتاه، مراراً كثيرة أرادوا قتله فدفعهم منه علّته؛ لأنّه مكبوب على وجهه، سلبوه ثيابه، لا يطيق النهوض، و لو تراه عينك حين أركبوه على ظهر أعجل أدبر و قيّدوا عنقه بقيد ثقيل، فبكى فقلنا له: «ما يبكيك»؟ قال: «إذا رأيتُ قيدي هذا، ذكرت أغلال أهل النار»! فسألناهم بفكّه، فقيّدوا رجله من تحت بطن الناقة و إذا بفخذه يسيل دماً و قيحاً، باكياً نهاره و ليله، إن نظر إلى رأس أبيه و رأس الأنصار مشهّرين، و إن نظر إلينا عاريات مكشفات، فكلّما رأى ذلك ازداد البكاء».
فلطمتْ على وجهها و نادت: «وا ولداه، وا ضيعتاه! هكذا صدر عليكم من بعدنا»! ثمّ إنّها قالت: «و جسد القتيل مَن غسّله؟ من كفنّه؟ مَن صلّى عليه؟ مَن دفنه؟ من زاره»؟ فقلت: «لم يكن له غسل غير دموعنا، و كفنته السّوافي من رمالها، و رحلنا عنه و زوّارها الطير و الوحش»!
فنادت: «وا حسيناه، وا ولداه، وا قلّة ناصراه»! هذا و النساء باكيات معولات لإعوالها، ثمّ نظرن إليّ و قلن لي: «مهلاً يا بنت الصفوة، لقد أهلكت سيّدتنا و أهلكتنا». فانتبهت من رقدتي هذه». و يزيد و جلساؤه و أمراء بني أمية يبكون، فأمرهنّ بالأنصراف فانصرفن.
ترجمه
روایت شده: چون زنان اهلبیت را در زمان اسیری نزد یزید بن معاویه لعنهالله آوردند، وی به آنان مینگریست و از هر یک بهطور جداگانه میپرسید، درحالیکه همه با ریسمانی بلند بسته شده بودند، و زجر بن قیس لعنهالله آنان را میکِشید. ناگاه زنی آمد که روی خود را با ساعدش میپوشاند؛ زیرا پارچهای نداشت که روی خود را با آن بپوشاند. یزید گفت: «این کیست که پوششی ندارد»؟ گفتند: «سکینه دختر حسین است». گفت: «تو سکینهای»؟ اشکهایش بر گونهاش جاری شد و بغض گلویش را فشرد و یزید (آنقدر) سکوت کرد که گویی جان سکینه در حال خروج بود. به او گفت: «چه چیز تو را میگریاند»؟ گفت: «چگونه کسی گریه نکند که پوششی ندارد تا سر و روی خود را از تو و یارانت بپوشاند»؟ یزید و اهل مجلسش گریستند.
سپس یزید گفت: «لعنت بر عبیدالله بن زیاد، چقدر قلبش نسبت به خاندان رسول خدا سنگدل است»! سپس رو به سکینه کرد و گفت: «با این زنان بازگرد تا دربارۀ شما امر کنم». سکینه گفت: «ای یزید، بیشترِ گریههای من از رؤیایی است که امشب دیدم». یزید گفت: «آن را برای من بازگو». پس به شتربان دستور داد که بایستد. سکینه گفت: «از زمانی که پدرم حسین کشته شد، (درست) نخوابیدهام؛ زیرا نتوانستم بر پشت این حیوان زخمپشت و لاغر سوار شوم، و هر بار که شتر من را میلرزاند، این زجر بن قیس با تازیانه مرا میزد و کسی را نمیدیدم که مرا از دست او نجات دهد». پس یزید و همراهانش او را لعنت کردند.
سپس سکینه گفت: «امشب در خواب دیدم قصری از نور که کنگرههای آن از یاقوت، ستونهایش از زبرجد و درهایش چوب عود قُماری بود. درحالیکه به آن مینگریستم، ناگهان درهای آن گشوده شد و پنج پیرمرد از آن خارج شدند که پیشاپیش آنان خدمتکاری بود. من بهسوی او رفتم و پرسیدم: «این قصر از آنِ کیست»؟ گفت: «از آنِ پدرت حسین است». پرسیدم: «این پیرمردان کیستند»؟ گفت: «این آدم است، آن یکی نوح؛ این ابراهیم، این موسی و این عیسی است».
درحالیکه به سخنان او و به آن قصر مینگریستم، ناگهان مردی با چهرهای چون ماه، درحالیکه محاسن خود را در میان انگشتان گرفته بود، با اندوه و غم و ملالی عمیق آمد. پرسیدم: «او کیست»؟ گفت: «آیا او را نمیشناسی»؟ گفتم: «نه». گفت: «او جدّ تو مصطفی است». من به او نزدیک شدم و گفتم: «ای پدربزرگ، به خدا سوگند مردان ما کشته شدند، کودکان ما ذبح شدند و حرمت زنان ما شکسته شد! ای جدّ ما، اگر ما را بر روی زینها بدون پوشش و جامه و حجاب میدیدی که نیک و بد به ما چشم میدوختند، قطعاً امر عظیم و حادثهای هولناک را میدیدی»! پس پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر من مهربانی کرد، مرا در آغوش کشید و با شدت گریست. من مانند این جملات را برایش بازگو میکردم، پس آن پیامبران به من گفتند: «ای دخترِ برگزیده، صدای خود را کم کن که تو قلبهای ما و قلب سرورمان را به درد آوردی و ما را به گریه انداختی»!
سپس آن خدمتکار دستم را گرفت و مرا به درون قصر برد؛ ناگهان پنج زن را دیدم که در میانشان زنی بود که موهایش را بر شانههایش رها کرده بود، لباس سیاه بر تن داشت و در دستش لباسی آغشتهبهخون بود. هرگاه او برمیخاست، آنان نیز برمیخاستند، و هرگاه مینشست، با او مینشستند؛ درحالیکه بر گونههای خود لطمه میزد و اشکهایش جاری بود و نوحه میخواند و دیگر زنان نیز با او همراهی میکردند. از خدمتکار پرسیدم: «این زنان کیستند»؟ گفت: «ای سکینه، این حوا است، این مریم است، آنکه در کنار اوست آسیه بنت مزاحم است، و این مادر موسی و این خدیجۀ کبری است». پرسیدم: «آن بانوی صاحب پیراهن خونین کیست»؟ گفت: «جدّت فاطمۀ زهرا است».
نزدیک او شدم و گفتم: «ای مادربزرگ، بر تو سلام باد»! سر بلند کرد و گفت: «سکینه»؟ گفتم: «بله». پس با شیون و زاری برخاست و گفت: «بیا نزد من». مرا در آغوش گرفت و گفتم: «ای مادربزرگ، من در این سن کم یتیم شدم»! گفت: «ای وای بر من! ای جانِ قلب من! پس از این کشتار چه کسی بر شما دلسوزی کند! چه کسی شما را از پراکندگی جمع کند! زمان کوچ فرا رسیده است! ای سکینه، از حال آن بیمار (امام زینالعابدین علیهالسلام) به من خبر بده».
گفتم: «ای مادربزرگ، بارها خواستند او را بکشند، اما بیماریاش مانع شد؛ زیرا او بر روی صورت خود افتاده است. جامههایش را از او ربودند و توان برخاستن ندارد. اگر چشمانت او را میدید وقتی او را بر پشت آن حیوان نحیف و زخمپشت سوار کردند و گردنش را با زنجیری سنگین بستند، گریه کرد و ما پرسیدیم: «چه چیز تو را به گریه انداخته است»؟ گفت: «هرگاه این زنجیر خود را میبینم، زنجیرهای اهل آتش را به یاد میآورم»! از آنان خواستیم که غل را از او بردارند، ولی پای او را از زیر شکم شتر بستند، درحالیکه رانش خون و چرک میریخت. شب و روز گریان بود؛ اگر به سر پدرش و سر یارانش که (بر نیزهها) آشکار بود مینگریست، میگریست، و اگر به ما که برهنه و بیپوشش بودیم مینگریست، میگریست؛ هر چه میدید، بر گریهاش افزوده میشد».
پس فاطمه بر چهرۀ خود لطمه زد و فریاد زد: «ای فرزند من! ای آنچه از دست رفت! اینگونه پس از ما با شما رفتار کردند»! سپس گفت: «جسد آن کشتهشده (امام حسین علیهالسلام) را چه کسی غسل داد؟ چه کسی او را کفن کرد؟ چه کسی بر او نماز خواند؟ چه کسی او را دفن کرد؟ چه کسی زیارتش کرد»؟ گفتم: «برای او غسلی جز اشکهای ما نبود، و بادهای وزنده او را با شنهای خود کفن کردند، و ما از او کوچ کردیم و زیارتکنندگان او تنها پرندگان و وحوش هستند»!
پس فریاد زد: «وای حسین! وای پسرک من! وای از کمی یارانت»! در این حال زنان میگریستند و شیون میکردند. سپس به من نگاه کردند و گفتند: «کمی آرام باش ای دخترِ برگزیده، تو سرورمان و ما را از پای درآوردی». من از آن خواب برخاستم».
یزید و همراهانش و امیران بنیامیه در حال گریه بودند؛ پس به آنان فرمان بازگشت داد و آنان بازگشتند.
منبع
الانوار النعمانیة جزایری (مؤسسة الاعلمی)، ج۳، ص۲۱۸.
- به معنای خواب. ↩︎
نظرات