مقام مرحوم دربندی به نقل از آیت الله وحید

متن کتاب

شیخ انصاری قدس‌سره مردی است که مادرِ علم کمتر مثل او زاییده است. امروز روز وصف عظمت او نیست. این مرد عالی‌مقام از یکی از بلاد مورد مطالبه قرار می‌گیرد که: «از نجف یک شخص عالمی برای ما بفرستید». شیخ نه آن است که ما به این زودی بتوانیم تصوّر کنیم که کیست؟ شیخ انصاری قدس‌سره آن کسی است که دنیا اعتراف می‌کند که او از آن نوابغ نایاب بشریت است و از آن مغزهای طراز اوّل عالم بشریت است.

شیخ فرماندۀ صد میلیون شیعه بوده و میلیون‌ها لیره در آن زمان از زیر دستش رد می‌شده، ولی وقتی که از دنیا رفت، تمام دارایی‌اش هفده تومن بوده؛ آن علمش که سیطرۀ علم او دنیا را پر کرده و این هم عملش که وضع عملش عالم را گیج کرده است. این است که وقتی خلیفۀ عثمانی از والی عراق برنامه زندگی شیخ انصاری قدس‌سره را پرسید، او به خلیفه عثمانی گفت که: «اگر می‌خواهی علی بن ابی‌طالب له را در علم ببینی و اگر می‌خواهی فاروق اعظم را در زهد ببینی، باید شیخ انصاری قدس‌سره را ببینی». شیخ چنین مردی است.

آن‌وقت از یک چنین مردی و از یک چنین فحلی، شخص عالمی را طلبیدند. بسیار تأمّل نمود تا یکی را انتخاب کرد. شیخ انصاری قدس‌سره آن هنگام که این شخص را فرستاد، تا دم دروازه به همراهی و بدرقه‌اش رفت و برگشت. رفتن شیخ تا دم دروازه، نکته‌ای بسیار مهم و باعظمت است.

فردای آن روز به شیخ انصاری قدس‌سره خبر دادند که این شخص برگشته است. شیخ پریشان شد که چرا برگشته؛ به دیدنش رفت و گفت: «چرا آمدی»؟

گفت: «دیروز که بدرقه‌ام کردی وارد کربلا شدم». خوب گوش بدهید ببینید چه غوغایی است! گفت: «از نجف به کربلا رفتم، وارد کربلا شدم، به خواب رفته و خودم را در بهشت دیدم. به من قصری نشان دادند که دیدم تمام قصرهای عالم در مقابل این قصر گویی خرابه‌ای بیش نیست. پرسیدم: «این قصر از کیست»؟ گفتند: «این قصر از آن توست و تو سه شب دیگر در این قصر منزل می‌کنی».

دنبال آن، قصر دیگری به من نشان دادند که دیدم باز قصر من در مقابل آن قصر، گویی مثل یک خرابه‌ای بیش نیست. چشمم که به آن قصر افتاد، اصلاً تمام بهشت را فراموش کردم! گفتم: «این قصر از کیست»؟ گفتند: «این قصر از شیخ مرتضی انصاری است».

بعد از این قصر، قصر سومی را به من نشان دادند که باز دیدم قصر تو در مقابل آن قصر یک خرابه‌ای بیشتر نیست. پرسیدم: «این قصر مال کیست»؟ گفتند: «این قصر از ملّا آقای دربندی است». تا من این کلمه را شنیدم، در عالم رؤیا متحیّر ماندم. گفتم: «شیخ ما کجا، ملّای دربندی قدس‌سره کجا»؟! ملّای دربندی قدس‌سره مردی است برازنده، ولی چه حسابی در این عالم است که قصر شیخ انصاری با این تفوّق علمی و عملی‌اش، در مقابل قصر ملّای در بندی قدس‌سره مثل یک ستاره در مقابل خورشید باشد؟!

تا این حیرت برای من پیش آمد، به من گفتند: «داستان این است: این قصری که به تو داده‌اند، زاییده علم و عمل توست. این قصری هم که به شیخ داده‌اند، مولود علم و عمل شیخ است. امّا این قصری که به ملّای دربندی داده‌اند، نه از علم اوست و نه از عمل او؛ این یکی از قصرهای اختصاصی حسین بن علی علیهماالسلام است و چون ملّای در بندی برای عزای پسر فاطمه علیهاالسلام منبر می‌رفته، سیّدالشّهدا علیه‌السلام از قصور اختصاصی‌اش این قصر را به ملّای دربندی حواله داده است. این نه قصری است که به علم و عمل بشود به آن رسید؛ این قصر اختصاصی حسینی است»».

حال توجّه کنید! بعد از اینکه خواب را برای شیخ انصاری قدس‌سره تعریف نمود، گفت: «شما دو شب به من مهلت بدهید؛ اگر خواب من تعبیر شد و از دار دنیا رفتم، دیگر مجالی نیست تا به سفر بروم؛ اگر هم تعبیر نشد، من بار سفر می‌بندم». آن عالم برازنده خواب را برای شیخ گفت. چنان که در خواب به او گفته بودند: «این قصر مال توست و سه شب دیگر جایت اینجاست»، همچنان شد و او در آن شب موعود، در وادی‌السّلام زیر خاک خفته بود.

این‌ها را گوش دادید؟ حال ببینید داستان چیست. خوب گوش بدهید و توجّه کنید؛ این مقدّمات برای این کلمه بود: ملّای دربندی قدس‌سره به آذربایجان آمد. وارد تبریز که شد، به منبر رفته و گفت: «امروز می‌خواهم برای شما مردم از کسی سخن بگویم که از تمام ملائکه بالاتر است، الّا چهار نفر: یکی جبرئیل، یکی میکائیل، یکی اسرافیل، یکی عزرائیل». بعد کمی فکر کرد و گفت: «از این حرفم گذشتم؛ از هر چهار نفر ملک مقرّب هم بالاتر است! امروز می‌خواهم برای شما از کسی سخن بگویم که از تمام ملائکه کرّوبیین بالاتر است، الّا از حمله عرش».

سپس کمی فکر کرده و برانداز نموده و حساب کرد. بعد از فکر و تأمّل گفت: «از حرفم گذشتم و از سخنم برگشتم؛ نه‌تنها مقامش از کرّوبیین بالاتر است، از هر هشت نفر حمله عرش هم مرتبه‌اش بالاتر است!». مردم همه گیج‌اند که ملّای دربندی قدس‌سره چه می‌خواهد بگوید؟ ناگهان پرده از کار برداشته و گفت: «مردم، من امروز می‌خواهم برای شما از قمر بنی‌هاشم ابوالفضل‌العباس علیه‌السلام سخن بگویم. من امروز به اسم قمر بنی‌هاشم علیه‌السلام دم می‌زنم و در این پیراهن عرق نموده و می‌خواهم این عرق را برای شب اوّل قبرم ذخیره کنم».

آن روز ملّای دربندی قدس‌سره در تبریز، در مقامات قمر بنی‌هاشم علیه‌السلام یک مجلس سخن گفت. بزرگان علما و فقهای مذهب به این قضیّه اعتراف نمودند. یکی از عجایب عالم این است: ملّای دربندی قدس‌سره بعد از این گفتگو از منبر فرود آمد؛ مردم تبریز پیراهن ملّای دربندی‌ها قدس‌سره را تکّه‌تکّه کرده و هر کدام تکّه‌ای را برداشتند.

یکی از علمای بزرگ نجف می‌گوید: «من در آن وقت در تبریز، جزء محصّلین علوم دینی بودم. یک رشته از پیراهنی که آن روز ملّای دربندی در آن پیراهن، مصیبت قمر بنی‌هاشم علیه‌السلام را خوانده بود به دست من افتاد – البته مصیبت خواندن با آن علم و عمل ملّای در بندی و با آن صفا و اخلاص ملّای دربندی -. این تکّه از پیراهن را به نجف آوردم. در نجف اشرف هر شخصی به دردی که طبیبان بغداد جوابش می‌کردند مریض می‌شد، او را در خانه من می‌آوردند؛ من آن تکّه پیراهن را که ملّای در بندی به اسم قمر بنی‌هاشم علیه‌السلام در آن عرق کرده بود، میان آب می‌زدم و به آن مریض می‌دادم، از مرض شفا پیدا می‌کرد».

دستگاه، یک چنین دستگاهی است؛ ملّای دربندی قدس‌سره در گفتگوی قمر بنی‌هاشم علیه‌السلام عرق می‌کند و پیراهن او این اثر را دارد!

منبع

کتاب مصباح الهدی و سفینة النجاة آیت‌الله وحید خراسانی، ج۲، ص۱۰۱.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *