مبارزه و مقتل امام حسین علیه السلام به نقل از مقتل خوارزمی

متن کتاب

ثمّ إنّه [أي الإمام الحسين] عليه السّلام دعا النّاس إلى البراز، فلم يزل يقتل كلّ من دنا إليه من عيون الرّجال حتّى قتل منهم مقتلة عظيمة، فحالوا بينه و بين رحله فصاح بهم: «ويحكم يا شيعة آل أبي سفيان! إن لم يكن لكم دين، و كنتم لا تخافون المعاد، فكونوا أحراراً في دنياكم هذه، و ارجعوا إلى أحسابكم إن كنتم عرباً كما تزعمون».

فناداه شمر: «ما تقول يا حسين»؟ فقال: «أقول أنا الّذي أقاتلكم و تقاتلوني، و النّساء ليس عليهنّ جناح، فامنعوا عتاتكم و طغاتكم و جهّالكم عن التّعرّض لحرمي ما دمت حيّاً». فقال له شمر: «لك ذلك يا ابن فاطمة». ثمّ صاح شمر بأصحابه: «إليكم عن حرم الرّجل، و اقصدوه بنفسه، فلعمري لهو كفو كريم»!

فقصده القوم بالحرب من كلّ جانب، فجعل يحمل عليهم و يحملون عليه، و هو في ذلك يطلب الماء ليشرب منه شربة، فكلّما حمل بفرسه على الفرات حملوا عليه حتّى أجلوه عنه، ثمّ رماه رجل يقال له: «أبو الحتوف الجعفيّ» بسهم فوقع السّهم في جبهته، فنزع الحسين السّهم و رمى به فسال الدّم على وجهه و لحيته، فقال: «أللّهمّ‌ قد ترى ما أنا فيه من عبادك هؤلاء العصاة العتاة، أللّهمّ فأحصهم عدداً و اقتلهم بدداً، و لا تذر على وجه الأرض منهم أحداً، و لا تغفر لهم أبداً»!

ثمّ حمل عليهم كاللّيث المغضب، فجعل لا يلحق أحداً إلاّ بَعَجَهُ بسيفه و ألحقه بالحضيض، و السّهام تأخذه من كلّ ناحية و هو يتلقّاها بنحره و صدره و يقول: «يا أمّة السّوء، بئسما خلفتم محمّداً في عترته! أما إنّكم لن تقتلوا بعدي عبداً من عباد اللّه الصّالحين فتهابوا قتله، بل يهون عليكم عند قتلكم إيّايّ‌، و أيم اللّه إنّي لأرجو أن يكرمني ربّي بهوانكم، ثمّ ينتقم منكم من حيث لا تشعرون».

فصاح به الحصين بن مالك السّكونيّ‌: «يا ابن فاطمة، بماذا ينتقم لك منّا»؟ فقال: «يلقي بأسكم بينكم، و يسفك دماءكم، ثمّ يصبّ عليكم العذاب الأليم».

ثمّ جعل يقاتل حتّى أصابته اثنتان و سبعون جراحة، فوقف يستريح و قد ضعف عن القتال، فبينما هو واقف إذ أتاه حجر فوقع على جبهته، فسالت الدّماء من جبهته، فأخذ الثّوب ليمسح عن جبهته فأتاه سهم محدّد، مسموم، له ثلاث شعب، فوقع في قلبه؛ فقال الحسين عليه السّلام: «بسم اللّه و باللّه و على ملّة رسول اللّه»!

و رفع رأسه إلى السّماء، و قال: «إلهي، إنّك تعلم أنّهم يقتلون رجلاً ليس على وجه الأرض ابن نبيّ غيره»! ثمّ أخذ السّهم و أخرجه من وراء ظهره، فانبعث الدّم كالميزاب، فوضع يده على الجرح، فلمّا امتلأت دماً رمى بها إلى السّماء، فما رجع من ذلك قطرة، و ما عرفت الحمرة في السّماء حتّى رمى الحسين بدمه إلى السّماء.

ثمّ وضع يده على الجرح ثانياً، فلمّا امتلأت لطّخ بها رأسه و لحيته و قال: «هكذا و اللّه أكون حتّى ألقى جدّي محمّداً و أنا مخضوب بدمي، و أقول: يا رسول اللّه، قتلني فلان و فلان»!

ثمّ ضعف عن القتال فوقف مكانه، فكلّما أتاه رجل من النّاس و انتهى إليه، انصرف عنه و كره أن يلقى اللّه بدمه، حتّى جاءه رجل من كندة، يقال له: «مالك بن نسر»، فضربه بالسّيف على رأسه، و كان عليه برنس، فقطع البرنس و امتلأ دماً، فقال له الحسين: «لا أكلت بيمينك و لا شربت بها، و حشرك اللّه مع الظّالمين». ثمّ ألقى البرنس، و لبس قلنسوة، و اعتمّ عليها.

و قد أعيى و تبلّد، و جاء الكندّي فأخذ البرنس و كان من خزّ، فلمّا قدم به بعد ذلك على امرأته أمّ عبد اللّه ليغسله من الدّم قالت له امرأته: «أ تسلب ابن بنت رسول اللّه برنسه و تدخل بيتي! اخرج عنّي حشا اللّه قبرك نارا!»! و ذكر أصحابه أنّه يبست يداه، و لم يزل فقيراً بأسوء حال إلى أن مات.

ثمّ نادى شمر: «ما تنتظرون بالرّجل‌؟ فقد أثخنته السّهام». فأحدقت به الرّماح و السّيوف، فضربه رجل يقال له: «زرعة بن شريك التّميميّ» ضربة منكرة، و رماه سنان ابن أنس بسهم في نحره، و طعنه صالح بن وهب المرّيّ على خاصرته طعنة منكرة، فسقط الحسين عن فرسه إلى الأرض على خدّه الأيمن، ثمّ استوى جالساً و نزع السّهم من نحره، ثمّ دنا عمر بن سعد من الحسين ليراه.

قال حميد بن مسلم: و خرجت زينب بنت عليّ و قرطاها يجولان في أذنيها و هي تقول: «ليت السّماء أطبقت على الأرض! يا ابن سعد، أ يقتل أبو عبد اللّه و أنت تنظر إليه»‌؟ فجعلت دموعه تسيل على خدّيه و لحيته، فصرف وجهه عنها، و الحسين جالس و عليه جبّة خز و قد تحاماه النّساء، فصاح شمر: «ويحكم! ما تنتظرون؟ اقتلوه، ثكلتكم أمّهاتكم»!

فضربه زرعة بن شريك فأبان كفّه اليسرى، ثمّ ضربه على عاتقه فجعل عليه السّلام يكبو مرّة و يقوم أخرى، فحمل عليه سنان بن أنس في تلك الحال فطعنه بالرّمح فصرعه، و قال لخولى بن يزيد: «احتزّ رأسه»، فضعف و ارتعدت يداه فقال له سنان: «فتّ‌ اللّه عضدك و أبان يدك»!

فنزل إليه نصر بن خرشة الضّبابيّ‌، و قيل: بل شمر بن ذي الجوشن، و كان أبرص، فضربه برجله، و ألقاه على قفاه، ثمّ أخذ بلحيته، فقال له الحسين عليه السّلام: «أنت الكلب الأبقع الّذي رأيته في منامي»‌؟ فقال شمر: «أ تشبّهني بالكلاب يا ابن فاطمة‌»؟ ثمّ جعل يضرب بسيفه مذبح الحسين عليه السّلام و يقول:

«أقتلك اليوم و نفسي تعلم / علماً يقيناً ليس فيه مزعم

و لا مجال لا و لا تكتّم / أنّ أباك خير من يكلّم».

أخبرنا أبو الحسن، أحمد بن عليّ العاصميّ‌، عن إسماعيل بن أحمد البيهقيّ‌، عن أبيه، حدّثنا الحسين بن محمّد، حدّثنا إسماعيل بن محمّد، حدّثنا محمّد بن يونس، حدّثنا أبو أحمد الزّبيريّ‌، حدّثني عمّي فضيل بن الزّبير، عن عبد اللّه بن ميمون، عن محمّد ابن عمرو بن الحسن، عن أبيه، قال: كنّا مع الحسين عليه السّلام بنهر كربلاء فنظر إلى شمر بن ذي الجوشن فقال: «اللّه أكبر! اللّه أكبر! صدق اللّه و رسوله، قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: كأنّي أنظر إلى كلب أبقع يلغ في دماء أهل بيتي»!

فغضب عمر بن سعد فقال لرجل كان عن يمينه: «انزل ويحك إلى الحسين فأرحه»! فنزل إليه – قيل: هو خولى بن يزيد الأصبحيّ – فاحتزّ رأسه، و قيل: بل هو شمر.

و روي: أنّه جاء إليه شمر بن ذي الجوشن، و سنان بن أنس – و الحسين عليه السلام بآخر رمق يلوك بلسانه من العطش – فرفسه شمر برجله، و قال: «يا ابن أبي تراب، أ لست تزعم أنّ أباك على حوض النّبيّ يسقي من أحبّه‌؟ فاصبر حتّى تأخذ الماء من يده»!

ثمّ‌ قال لسنان بن أنس: «احتزّ رأسه من قفاه» . فقال: «و اللّه لا أفعل ذلك، فيكون جدّه محمّد خصمي»! فغضب شمر منه، و جلس على صدر الحسين عليه السّلام، و قبض على لحيته، و همّ بقتله، فضحك الحسين و قال له: «أ تقتلني‌؟ أوَ لا تعلم من أنا»؟ قال: «أعرفك حقّ المعرفة، أمّك فاطمة الزّهراء، و أبوك عليّ المرتضى، و جدّك محمّد المصطفى، و خصمك اللّه العليّ الأعلى، و أقتلك و لا أبالي». و ضربه بسيفه اثنتي عشرة ضربة، ثمّ حزّ رأسه.

ثمّ تقدّم الأسود بن حنظلة فأخذ سيفه و أخذ جعوثة الحضرمي قميصه، فلبسه فصار أبرص و سقط شعره. و روي: أنّه وجد في قميصه مائة و بضع عشرة ما بين رمية و طعنه و ضربة، و قال جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين عليهم السّلام: «وجد فيه ثلاث و ثلاثون طعنة و أربع و ثلاثون ضربة».

و أخذ سراويله بحير بن عمرو الجرمي فصار زمناً مقعداً من رجليه، و أخذ عمامته جابر بن يزيد الأزدي فاعتمّ بها فصار مجذوماً، و أخذ مالك بن نسر الكندي درعه فصار معتوهاً. و ارتفعت في السماء في ذلك الوقت غبرة شديدة مظلمة فيها ريح حمراء لا يرى فيها عين و لا أثر حتى ظنّ القوم أنّ العذاب قد جاءهم فلبثوا بذلك ساعة ثمّ انجلت عنهم.

ترجمه

آنگاه امام، دشمن را به مبارزه خواند و هرکه را با او جنگید، کشت. آنان میان او و خیمه‌اش حایل شدند و او فریاد زد: «وای بر شما ای پیروان خاندان ابوسفیان! اگر دین ندارید و از روز قیامت نمی‌هراسید، در دنیای خود آزاده باشید و اگر راست می‌گویید که عرب هستید، به نیاکان خود نگاه کنید».1 شمر ندا کرد: «چه می‌گویی»؟ فرمود: «می‌گویم من و شما می‌جنگیم و زنان گناهی ندارند. پس تا زنده‌ام سرکشان و نفهمان خود را از تعرض به حرم من دور کنید». شمر گفت: «باشد پسر فاطمه»! و به نیروهایش گفت: «از حرمش دور شوید و به خودش بپردازید که او رقیب جنگی بزرگواری است»!

دشمن از هر سو به جنگ حسین علیه‌السلام آمد و به او حمله می‌کردند و او حمله آن‌ها را پاسخ می‌داد. در این حال دنبال آب بود و هر گاه به‌سمت فرات می‌تاخت به او حمله می‌کردند و دورش می‌کردند.

شخصی به نام ابوالحتوف جعفی تیری انداخت که بر پیشانی امام نشست. آن حضرت تیر را بیرون آورد و دور انداخت و خون بر صورت و محاسنش جاری شد و گفت: «بار خدایا، تو می‌بینی که من از این بندگان سرکش و گناه کارت چه می‌کشم! خدایا، جمع آن‌ها را پراکنده و یکایک آن‌ها را نابود کن و اَحدی از آنان را زنده مدار و هیچ‌گاه آنان را نبخش»!

امام همچون شیر خشمگین بر آنان حمله کرد و کسی نمی‌توانست به شمشیرش نزدیک شود مگر آنکه او را بر زمین می‌زد. تیرها از هر سو می‌آمد و بر گلو و سینه‌اش می‌نشست (به سر و صورتش می‌خورد) و می‌فرمود: «ای امت بد، با عترت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله چه بد رفتار کردید! بدانید که پس از من، کشتن بندگان صالح خدا برایتان سخت و هراسناک نخواهد بود؛ چون با قتل من این کار برایتان آسان خواهد شد (و قبح آن خواهد ریخت). به خدا قسم امید دارم پروردگارم به بدرفتاری شما مرا بزرگ بدارد و انتقامم را از جایی که نفهمید بگیرد».

حصین بن مالک سکونی فریاد زد: «ای فرزند فاطمه، به چه چیز انتقام تو را از ما خواهد گرفت»؟ فرمود: «میانتان شر می‌اندازد و (به این وسیله) خون‌هایتان را می‌ریزد، سپس عذاب دردناکش را بر شما فرود می‌آورد».

امام می‌جنگید تا آنکه ۷۲ زخم برداشت. از جنگ، خسته و ضعیف شد و ایستاد تا دمی بیاساید. در این حال سنگی آمد و بر پیشانی‌اش خورد و خون جاری شد. لباسش را گرفت تا پیشانی‌اش را از خون پاک کند که تیر تیز سه شعبه و مسمومی آمد و بر قلب او نشست. امام حسین علیه‌السلام گفت: «بسم اللَّه و باللَّه و علی ملة رسول اللَّه».2 پس سر به آسمان بلند کرد و عرضه داشت: «خدای من، تو می‌دانی که اینان کسی را می‌کشند که روی زمین فرزند پیامبری جز او نیست»!

امام تیر را از پشت سر بیرون آورد و خون مانند ناودان جاری شد. دستش را زیر محل زخم گرفت و چون پر از خون شد به آسمان پرتاب کرد. از این خون قطره‌ای به زمین بازنگشت و پیش از آن سرخی در آسمان دیده نشده بود. باز هم دستش را زیر زخم گرفت و چون از خون پر شد به صورت و محاسنش مالید و فرمود: «این‌گونه به خونْ خضاب خواهم بود تا جدّم محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله را دیدار کنم و بگویم ای رسول خدا، فلانی و فلانی مرا کشتند».

امام که از نبرد خسته شده بود در جای خود ایستاد و هرکه به سویش می‌آمد باز می‌گشت و دست به خونش نمی‌آلود تا آنکه مردی از قبیلۀ کنده به نام مالک بن نسر پیش آمد و شمشیری بر سر آن حضرت زد. شب‌کلاهی که بر سرش بود پاره شد و خون جاری شد. امام فرمود: «با این دستت غذا نخوری و نیاشامی و خدا تو را با ستمکاران محشور کند».

آنگاه برنس را انداخت و قلنسوه3 بر سر گذاشت و بر آن عمامه پیچید، ولی خسته و وامانده شده بود. مرد کِندی برنس را که از جنس خز بود برداشت و بعد از واقعه برای همسرش ام عبداللَّه برد تا آن را بشوید. زن گفت: «کلاه فرزند رسول خدا را برداشته و به خانه من می‌آیی؟ از خانه‌ام بیرون رو که خدا قبرت را از آتش پر کند»! دوستان او گفته‌اند دستان او خشک شد و پیوسته در فقر و بدحالی به سر می‌برد تا مرد.

شمر صدا زد: «منتظر چه هستید؟ تیرها حسین را ناتوان کرده است». در این هنگام نیزه‌ها و شمشیرها بر امام باریدن گرفت. مردی به نام زرعه بن شریک تمیمی، ضربتی کاری بر او وارد آورد و سنان بن انس، تیری بر گلوی آن حضرت زد.

صالح بن وهب مُرّی نیزه‌ای سخت بر لگن خاصره‌اش زد و امام با طرف راستِ صورت از اسب بر زمین افتاد. برخاست و نشست و تیر را از گلو بیرون کشید. در این حال عمر سعد به امام نزدیک شد تا وضع او را ببیند.

حمید بن مسلم گوید: زینب علیهاالسلام درحالی‌که گوشواره‌هایش تکان می‌خورد بیرون آمد و گفت: «کاش آسمان بر زمین می‌آمد! ای عمر بن سعد، آیا اباعبداللَّه کشته می‌شود و تو او را نگاه می‌کنی»؟ اشک بر گونه و ریش عمر جاری شد و صورت از زینب گرداند.

حسین علیه‌السلام نشسته بود و جُبّه ای از خز در برداشت و مردم از نزدیک‌شدن به او پرهیز می‌کردند.4 شمر صدا زد: «وای بر شما، منتظر چه هستید؟ او را بکشید، مادر به عزایتان بنشیند»!

زُرعه بن شریک، ضربه‌ای زد و کفّ راست امام را جدا کرد. سپس به شانه‌اش زد. امام به زمین می‌افتاد و بلند می‌شد. در این حال سنان بن انس بر او حمله کرد و نیزه‌ای بر امام زد و او را بر زمین انداخت و به خولی بن یزید گفت: «سرش را جدا کن». او سست شد و دستانش لرزید. سنان گفت: «دستانت بریده باد»! نصر بن خرشه ضبابی و به نقلی شمر بن ذی‌الجوشن که ابرص بود پا بر او زد و او را از پشت بر زمینش انداخت و محاسنش را گرفت.

امام فرمود: «تو همان سگ ابقع هستی که در خواب دیده بودم». شمر گفت: «ای پسر فاطمه، مرا به سگان تشبیه می‌کنی»؟ آنگاه با شمشیر بر گلوگاه حسین علیه‌السلام زد و گفت: «امروز تو را می‌کشم و با اطمینان و یقین می‌دانم و تردیدی ندارم که پدرت بهترین انسان‌ها بود».

از عمرو بن حسن نقل شده است که گفت: با حسین علیه‌السلام در نهر کربلا بودیم که (قبل از شهادت) به شمر نگریست و فرمود: «اللَّه اکبر، خدا و رسولش راست گفته‌اند، چون پیامبر فرمود: گویا سگ ابقعی می‌بینم که در خون اهل‌بیت من غوطه‌ور است». عمر سعد از این سخن خشمگین شد و به مردی که طرف راستش بود گفت: «پایین بیا و کار حسین را تمام کن». او خولی بن یزید بود و سر حسین را برید. برخی هم گفته‌اند او شمر بود.

روایت دیگر این است که شمر بن ذی‌الجوشن و سنان بن انس به‌طرف حسین آمدند و او در آخرین رمق‌هایش بود و از تشنگی زبانش را در دهان می‌چرخاند. شمر با پای خود بر سینه امام زد و گفت: «ای فرزند ابوتراب، مگر تو نمی‌گویی پدرت بر سر حوض پیامبر، دوستانش را سیراب می‌کند؟ صبر کن تا از دست او آب بنوشی»!

سپس به سنان گفت: «سرش را از پشت ببر». سنان گفت: «من این کار را نمی‌کنم؛ چون جدّش محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله طرف انتقام من خواهد شد». شمر از دست او عصبانی شد و خود بر سینه حسین نشست و محاسن امام را گرفت و خواست او را بکشد که حسین علیه‌السلام خندید و فرمود: «آیا تو می‌خواهی مرا بکشی؟ نمی‌دانی من کیستم»؟ گفت: «به خوبی می‌شناسمت؛ مادرت فاطمه، پدرت علی مرتضی، پدربزرگت محمد مصطفی و منتقم تو خدای بزرگ‌مرتبه است. تو را می‌کشم و باکی ندارم».

آنگاه دوازده ضربۀ شمشیر بر آن حضرت زد و سپس سر امام را جدا کرد. پس از آن اسود بن حنظله پیش آمد و شمشیر آن حضرت را برداشت و جعونه حضرمی پیراهنش را برداشت و پوشید و پیس شد و موهایش ریخت.

روایت شده که در لباس امام بیش از ۱۱۰ جای تیر و شمشیر بود. جعفر بن محمد – امام صادق علیه‌السلام – فرموده است: «در آن لباس، جای ۳۳ ضربت نیزه و ۳۴ ضربت شمشیر بود».

شلوار آن حضرت را بحیر بن عمرو جَرَمی برداشت و زمین‌گیر شد. عمامه‌اش را جابر بن یزید ازدی برداشت و بر سر گذاشت و جذام گرفت. مالک بن نسر کندی زره او را برداشت و دیوانه شد.

در این حال، غبار غلیظ و سیاهی برخاست که همراه با باد سرخ بود که هیچ‌چیز دیده نمی‌شد و مردم گمان کردند عذاب واقع شده است. مدتی درنگ کردند و هوا صاف شد.

منبع

مقتل خوارزمی (نشر دار انوار الهدی)، ج۲، ص۳۹۶. ترجمه از کتاب شرح غم حسین علیه‌السلام، ص۱۶۳.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

  1. عرب جاهلی با همه بدی‌ها، مسائلی را مراعات می‌کرد که از آن جمله این‌گونه جوانمردی‌ها بود؛ اما در کربلا همه این رسوم به فراموشی سپرده شد (این چند پاورقی از ترجمۀ کتاب است). ↩︎
  2. شاید نتوان این جمله را به‌درستی ترجمه کرد، یا معادل فارسی‌اش مفهوم خاص خود را نرساند. منظور امام آن است که من شهادت و رفتن به دنیای باقی را به نام خدا شروع می‌کنم و به اتکای خدا و با اعتقاد به دین جدّم رسول خدا از این دنیا می‌روم. ↩︎
  3. قلنسوه را کلاهی بلند و دراز دانسته‌اند. ↩︎
  4. در اصل «تحاماه النسا» بود که معنا را بسیار متفاوت می‌کند [یعنی زن‌ها به‌خاطر شدت مصیبت وارده، می‌ترسیدند که نزدیک امام علیه‌السلام شوند]. ↩︎

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *