وفاداری اصحاب امام حسین علیهم السلام در شب عاشورا به نقل از الدمعة الساکبة

متن کتاب

… عثرتُ على أشياء أرسلها بعض معاصرينا في مؤلّفاتهم، فأحببت ذكرها هنا، و إن لم أقف عليها في الكتب المعتبرة.

منها: ما عن المفيد عليه الرّحمة أنّه قال: لمّا نزل الحسين عليه السّلام في كربلاء كان أخصّ أصحابه به و أكثرهم ملازمة له نافع بن هلال سيّما في مظانّ الاغتيال؛ لأنّه كان حازماً بصيراً بالسّياسة، فخرج الحسين عليه السّلام ذات ليلة إلى خارج الخيم حتّى أبعد، فتقلّد نافع سيفه و أسرع في مشيه حتّى لحقه، فرآه يختبر الثّنايا و العقبات و الأكمات المشرفة على المنزل.

ثمّ التفت إلى خلفه فرآني، فقال: «من الرّجل‌؟ نافع»؟ قلت: «نعم، جعلني اللّه فداك، أزعجني خروجك ليلاً إلى جهة معسكر هذا الطّاغي». فقال: «يا نافع، خرجت أتفقّد هذه التّلاع مخافة أن تكون كناء لهجوم الخيل على مخيّمنا يوم تحملون و يحملون».

ثمّ رجع و هو قابض على يساري و يقول: «هي هي و اللّه، وعد لا خلف فيه». ثمّ قال: «يا نافع، أ لا تسلك ما بين هذين الجبلين من وقتك هذا و انج بنفسك»‌؟ فوقعت على قدميه و قلت: «إذاً ثكلت نافعاً أمّه! سيّدي، إنّ سيفي بألف و فرسي مثله، فو اللّه الّذي منّ عليّ بك لا أفارقك حتّى يكلّا عن فري1 و جري2»!

ثمّ فارقني و دخل خيمة أخته، فوقفتُ إلى جنبها رجاء أن يسرع في خروجه منها، فاستقبلتْه و وضعتْ له متّكئاً و جلس يحدّثها سرّاً، فما لبثتْ أن اختنقت بعبرتها و قالت: «وا أخاه! أشاهد مصرعك و أبتلي برعاية هذه المذاعير من النّساء، و القوم كما تعلم ما هم عليه من الحقد القديم‌! ذلك خطب جسيم! يعزّ عليّ مصرع هؤلاء الفتية الصّفوة و أقمار بني هاشم»!

ثمّ قالت: «أخي، هل استعلمت من أصحابك نيّاتهم‌؛ فإنّي أخشى أن يسلموك عند الوثبة و اصطكاك الأسنّة»؟ فبكى عليه السّلام، و قال: «أما و اللّه لقد نهرتهم و بلوتهم، و ليس فيهم [إلّا] الأشوس الأقعس، يستأنسون بالمنيّة دوني استئناس الطّفل بلبن أمّه».

فلمّا سمع نافع ذلك بكى رقّة، و رجع، و جعل طريقه على منزل حبيب بن مظاهر، فرآه جالساً و بيده سيف مصلت، فسلّم عليه و جلس على باب الخيمة، ثمّ قال له: «ما أخرجك يا نافع»‌؟ فحكيتُ له ما كان، فقال: «أي و اللّه، لو لا انتظار أمره لعاجلتهم و عالجتهم هذه اللّيلة بسيفي».

ثمّ قال نافع: «يا حبيبي، فارقتُ الحسين عليه السّلام عند أخته، و هي في حال وجل و رعب، و أظنّ أنّ النّساء أفقن و شاركنها في الحسرة و الزّفرة، فهل لك أن تجمع أصحابك و تواجهّنّ بكلام يسكّن قلوبهنّ و يذهب رعبهنّ؟ فلقد شاهدت منها ما لا قرار لي مع بقائه»! فقال له: «طوع إرادتك».

فبرز حبيب ناحية و نافع إلى جانبه و انتدب أصحابه فتطالعوا من منازلهم، فلمّا اجتمعوا قال لبني هاشم: «ارجعوا إلى منازلكم، لا سهرت عيونكم». ثمّ خطب أصحابه و قال: «يا أصحاب الحميّة و ليوث الكريهة، هذا نافع يخبرني السّاعة بكيت و كيت، و قد خلّف أخت سيّدكم و بقايا عياله يتشاكين و يتباكين، أخبروني عمّا أنتم عليه».

فجرّدوا صوارمهم و رموا عمائمهم و قالوا: «يا حبيب، أما و اللّه الّذي منّ علينا بهذا الموقف، لئن زحف القوم لنحصدنّ رؤوسهم و لنلحقنّهم بأشياخهم أذلاّء صاغرين، و لنحفظنّ وصيّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في أبنائه و بناته». فقال: «هلّموا معي».

فقام يخبط الأرض و هم يعدون خلفه حتّى وقف بين أطناب الخيم و نادى: «يا أهلنا و يا ساداتنا و يا معاشر حرائر رسول اللّه، هذه صوارم فتيانكم، آلوا أن لا يغمدوها إلاّ في رقاب من يبتغي السّوء فيكم، و هذه أسنّة غلمانكم أقسموا أن لا يركزوها إلاّ في صدور من يفرّق ناديكم».

فقال الحسين عليه السّلام: «أخرجن عليهم يا آل اللّه». فخرجن و هنّ‌ ينتدبن، و هنّ‌ يقلن: «حاموا أيّها الطّيّبون عن الفاطميّات، ما عذركم إذا لقينا جدّنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله، و شكونا إليه ما نزل بنا»!

و قال [المفيد]: أ ليس حبيب و أصحاب حبيب كانوا حاضرين يسمعون و ينظرون‌، فو اللّه الّذي لا إله إلاّ هو، لقد ضجّوا ضجّة ماجت منها الأرض و اجتمعت لها خيولهم و كان لها جولة و اختلاف صهيل حتّى كأنّ كلّاً ينادي صاحبه و فارسه.

ترجمه

… به مطالبی برخورد کردم که برخی از هم‌عصران ما در کتاب‌های خود به‌صورت مرسل نقل کردند و دوست داشتم آن‌ها را در اینجا ذکر کنم، هرچند در کتاب‌های معتبر به آن‌ها دست نیافته‌ام.

از جملۀ آن‌ها: مطلبی است که از شیخ مفید رحمه‌الله نقل شده که ایشان گفت: هنگامی که امام حسین علیه‌السلام در کربلا فرود آمدند، نزدیک‌ترین و ملازم‌ترین اصحاب ایشان، نافع بن هلال بود؛ به‌ویژه در جاهایی که بیم غافلگیری و سوءقصد می‌رفت؛ زیرا او مردی دوراندیش، هوشیار و سیاست‌مدار بود. شبی امام حسین علیه‌السلام به بیرون از خیمه‌ها رفتند تا جایی که (از خیمه‌ها) دور شدند. نافع شمشیرش را حمایل کرد و با گام‌های تند شتافت تا به ایشان رسید و دید که آن حضرت گردنه‌ها، راه‌های سخت و تپه‌های مشرف بر منزلگاه را بررسی می‌کنند.

سپس ایشان به پشت سر خود نگریستند و مرا دیدند و فرمودند: «این مرد کیست؟ نافع است»؟ گفتم: «آری، خدا مرا فدایتان کند! خروج شبانه شما به سمت لشکرگاه این طاغوت، مرا پریشان و نگران ساخت». فرمودند: «ای نافع، بیرون آمدم تا این تپه‌ها و پستی‌وبلندی‌ها را سرکشی کنم، مبادا کمینگاهی برای هجوم سواره‌نظام (دشمن) به خیمه‌گاهمان در روز نبرد – که شما با آنان و آنان با شما می‌جنگند – باشد».

سپس درحالی‌که دست چپ مرا گرفته بودند، بازگشتند و می‌فرمودند: «به خدا سوگند، این همان (وعده) است؛ وعده‌ای که خلافی در آن نیست». سپس فرمودند: «ای نافع، آیا نمی‌خواهی در همین ساعت میان این دو کوه را پیش بگیری و خود را نجات دهی»؟ خود را به روی قدم‌هایشان انداختم و گفتم: «در این صورت، مادر نافع به عزایش بنشیند! آقای من، همانا شمشیر من به هزار (درهم) می‌ارزد و اسبم نیز مانند آن است؛ پس سوگند به خدایی که منتِ (داشتن) شما را بر من نهاد، از شما جدا نخواهم شد تا زمانی که این شمشیر و اسب از بریدن و دویدن بازمانند»!

سپس از من جدا شدند و به خیمۀ خواهرشان وارد گشتند. من کنار خیمه ایستادم به این امید که ایشان زود از آنجا خارج می‌شوند. حضرت زینب علیهاالسلام به استقبالشان آمدند و پشتی و تکیه‌گاهی برایشان مهیا ساختند. امام نشستند و پنهانی با ایشان به گفتگو پرداختند. دیری نپایید که گریه، گلوی آن بانو را فشرد و گفتند: «وای برادرم! آیا شاهد بر زمین افتادن و کشته‌شدن تو باشم و به سرپرستی این زنانِ وحشت‌زده مبتلا گردم؟ درحالی‌که خودت می‌دانی این قوم چه کینه دیرینه‌ای دارند! این مصیبتی بزرگ است! بر زمین افتادن این جوانان برگزیده و ماه‌های بنی‌هاشم بر من بسیار سخت و گران است»!

سپس گفتند: «برادرم، آیا نیات اصحاب خود را آزموده‌ای؛ زیرا بیم آن دارم هنگام هجوم دشمن و برخورد نیزه‌ها، تو را رها کنند»؟ امام حسین علیه‌السلام گریستند و فرمودند: «به خدا سوگند، آنان را تشر زدم و آزمودم، و در میان آن‌ها جز دلاورِ سرافراز و توانا نیافتم؛ آنان به مرگ در رکاب من چنان انس دارند که کودک به شیر مادرش انس دارد».

چون نافع این سخنان را شنید، از روی دلسوزی و رقت قلب گریست و بازگشت و مسیر خود را از کنار خیمۀ حبیب بن مظاهر قرار داد. او را دید که نشسته و شمشیر برهنه‌ای در دست دارد. به او سلام کرد و بر درِ خیمه نشست، سپس حبیب به او گفت: «ای نافع، چه چیز تو را (در این وقت شب) بیرون کشیده است»؟ پس آنچه را رخ داده بود برایش بازگو کردم. حبیب گفت: «آری به خدا سوگند، اگر انتظار فرمان امام نبود، همین امشب با شمشیرم به آن‌ها حمله می‌کردم و با آن‌ها درمی‌افتادم».

سپس نافع گفت: «ای حبیب، من حسین علیه‌السلام را نزد خواهرشان رها کردم، درحالی‌که آن بانو در حال ترس و وحشت بودند، و گمان می‌کنم زنان دیگر نیز بیدار شده و در این اندوه و آه‌وناله با ایشان شریک گشته‌اند؛ آیا مایل هستی اصحاب خود را گرد آوری و با سخنانی به مواجهۀ با آن زنان بروی که دل‌هایشان را آرام کند و ترسشان را از بین ببرد؟ زیرا من از آن بانو حالتی را مشاهده کردم که با باقی ماندنش، دگرگون و بی‌قرارم»! حبیب گفت: «فرمانت را اطاعت می‌کنم».

حبیب به سویی آمد و نافع در کنارش بود و یارانش را فراخواند. آنان از خیمه‌های خود سر برآوردند و چون گرد آمدند، حبیب به بنی‌هاشم گفت: «به خیمه‌های خود بازگردید، چشمانتان بی‌خواب مباد». سپس برای یاران خود خطبه خواند و گفت: «ای صاحبان غیرت و شیران روز نبرد، این نافع است که هم‌اکنون مرا از فلان ماجرا باخبر ساخت؛ او خواهر آقایتان و بازماندگان خاندانش را در حالی رها کرده که از یکدیگر گلایه (از وفای اصحاب) دارند و بر یکدیگر می‌گریند؛ مرا از آنچه بر آن استوارید باخبر سازید».

آنان شمشیرهای برّان خود را برهنه کردند و عمامه‌هایشان را افکندند و گفتند: «ای حبیب، سوگند به خدایی که با این جایگاه و توفیق بر ما منت نهاد، اگر این قوم به ما هجوم آورند، سرهایشان را دِرو خواهیم کرد و آنان را خوار و کوچک به گذشتگانشان ملحق می‌سازیم و وصیت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله را دربارۀ پسران و دخترانش پاس خواهیم داشت». حبیب گفت: «با من بیایید».

پس او به راه افتاد درحالی‌که قدم بر زمین می‌کوبید و آنان پشت سرش می‌دویدند تا اینکه میان طناب‌های خیمه‌ها ایستاد و فریاد زد: «ای خاندان ما، ای سروران ما و ای بانوان پاک‌دامن رسول خدا، این‌ها شمشیرهای جوانان شماست؛ عهد بسته‌اند که آن‌ها را در غلاف نکنند مگر در گردن کسی که قصد بدی به شما داشته باشد، و این‌ها نیزه‌های غلامان شماست؛ قسم خورده‌اند که آن‌ها را فرو نکنند مگر در سینه‌های کسانی که جمع شما را پراکنده سازند».

امام حسین علیه‌السلام فرمودند: «ای آل الله، به‌سوی آنان خارج شوید». پس زنان درحالی‌که شیون و گریه می‌کردند خارج شدند و می‌گفتند: «ای پاک‌سرشتان، از دختران فاطمه حمایت کنید؛ عذر شما چه خواهد بود آنگاه که جدّمان رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله را ملاقات کنیم و از آنچه بر ما وارد شده، به ایشان شکایت بریم»!

شیخ مفید گفت: چون حبیب و یاران حبیب حاضر بودند و (این صداها را) می‌شنیدند و می‌دیدند، پس سوگند به خدایی که معبودی جز او نیست، چنان ضجه و فریادی سر دادند که زمین از آن به لرزه درآمد و اسب‌هایشان (از این هیاهو) گرد آمدند و به تکاپو افتادند و شیهه‌هایشان درهم آمیخت، به‌طوری که گویا هر اسبی هم‌رزم و سوار خود را صدا می‌زد.

منبع

الدمعة الساکبة (چاپ مکتبة العلوم العامة)، ج۴، ص۲۷۲. هرچند در حدیث اشاره‌ای به زمان وقوع این جریان نشده است، اما چون در کتاب ذیل عنوان شب عاشورا آورده بود، ما هم ذیل شب عاشورا قرار دادیم.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

  1. در مصدر «قري» آمده که ظاهراً اشتباه است و آنچه بالا نوشتیم درست است؛ همان‌طور که در بعضی از کتب دیگر ذکر شده. الفري: بریدن. ↩︎
  2. جرَى الفرس: مرَّ سريعاً. ↩︎
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *