داخل شدن مار در سر پلید عبید الله بن زیاد
متن کتاب
عَنْ عُمَارَةَ بْنِ عُمَيْرٍ قَالَ: لَمَّا جِيءَ بِرَأْسِ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ زِيَادٍ وَ أَصْحَابِهِ نُضِّدَتْ فِي الْمَسْجِدِ فِي الرَّحَبَةِ، فَانْتَهَيْتُ إِلَيْهِمْ وَ هُمْ يَقُولُونَ: «قَدْ جَاءَتْ، قَدْ جَاءَتْ»! فَإِذَا حَيَّةٌ قَدْ جَاءَتْ تَخَلَّلُ الرُّءُوسَ حَتَّى دَخَلَتْ فِي مَنْخَرَيْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ زِيَادٍ فَمَكَثَتْ هُنَيْهَةً، ثُمَّ خَرَجَتْ، فَذَهَبَتْ حَتَّى تَغَيَّبَتْ، ثُمَّ قَالُوا: «قَدْ جَاءَتْ، قَدْ جَاءَتْ»! فَفَعَلَتْ ذَلِكَ مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلَاثًا.
ترجمه
از عماره بن عمیر روایت شده است که گفت: هنگامی که سر عبیدالله بن زیاد و یارانش را آوردند، آنها را در حیاط مسجد چیدند. من به آنها رسیدم درحالیکه مردم میگفتند: «آمد، آمد»! ناگهان ماری آمد و از میان سرها عبور کرد تا اینکه وارد دو سوراخ بینی عبیدالله بن زیاد شد و اندکی در آنجا درنگ کرد، سپس خارج شد و رفت تا اینکه پنهان گشت. سپس مردم دوباره گفتند: «آمد، آمد»! آن مار دو یا سه بار این کار را تکرار کرد.
منبع
سنن الترمذی (دار الحدیث قاهره)، ج۵، ص۴۷۶، ح۳۷۸۰.
نظرات