زیارت امام حسین توسط اهل بیت علیهم السلام در شب جمعه به نقل از المزار ابن مشهدی

4 دقیقه
,
متن کتاب

عَنِ اَلْأَعْمَشِ‌ قَالَ‌: كُنْتُ نَازِلاً بِالْكُوفَةِ‌ وَ كَانَ لِي جَارٌ كَثِيراً مَا كُنْتُ أَقْعُدُ إِلَيْهِ وَ كَانَ لَيْلَةُ اَلْجُمُعَةِ‌ فَقُلْتُ لَهُ‌: «مَا تَقُولُ فِي زِيَارَةِ اَلْحُسَيْنِ»؟ فَقَالَ لِي: «بِدْعَةٌ وَ كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ وَ كُلُّ ضَلاَلَةٍ فِي اَلنَّارِ». فَقُمْتُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ أَنَا مُمْتَلِئٌ غَيْظاً وَ قُلْتُ‌: «إِذَا كَانَ اَلسَّحَرُ أَتَيْتُهُ فَحَدَّثْتُهُ مِنْ فَضَائِلِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ مَا يَشْحَنُ‌ اَللَّهُ بِهِ عَيْنَيْهِ‌».

قَالَ‌: فَأَتَيْتُهُ وَ قَرَعْتُ عَلَيْهِ اَلْبَابَ‌، فَإِذَا أَنَا بِصَوْتٍ مِنْ وَرَاءِ اَلْبَابِ: «إِنَّهُ قَدْ قَصَدَ اَلزِّيَارَةَ فِي أَوَّلِ اَللَّيْلِ‌». فَخَرَجْتُ مُسْرِعاً فَأَتَيْتُ اَلْحَيْرَ، فَإِذَا أَنَا بِالشَّيْخِ سَاجِدٌ لاَ يَمَلُّ مِنَ اَلسُّجُودِ وَ اَلرُّكُوعِ‌، فَقُلْتُ لَهُ‌: «بِالْأَمْسِ تَقُولُ لِي بِدْعَةٌ وَ كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ وَ كُلُّ ضَلاَلَةٍ فِي اَلنَّارِ وَ اَلْيَوْمَ تَزُورُهُ»؟

فَقَالَ لِي: «يَا سُلَيْمَانُ‌ لاَ تَلُمْنِي فَإِنِّي مَا كُنْتُ أُثْبِتُ لِأَهْلِ هَذَا اَلْبَيْتِ‌ إِمَامَةً حَتَّى كَانَتْ لَيْلَتِي هَذِهِ فَرَأَيْتُ رُؤْيَا أَرْعَبَتْنِي». فَقُلْتُ‌: «مَا رَأَيْتَ‌ أَيُّهَا اَلشَّيْخُ‌»؟

قَالَ‌: «رَأَيْتُ رَجُلاً لاَ بِالطَّوِيلِ اَلشَّاهِقِ وَ لاَ بِالْقَصِيرِ اَللاَّصِقِ‌، لاَ أُحْسِنُ أَصِفُهُ مِنْ حُسْنِهِ وَ بَهَائِهِ‌، مَعَهُ أَقْوَامٌ يَحُفُّونَ بِهِ حَفِيفاً وَ يَزِفُّونَهُ زَفّاً، بَيْنَ يَدَيْهِ فَارِسٌ عَلَى فَرَسٍ لَهُ ذَنُوبٌ‌، عَلَى رَأْسِهِ تَاجٌ‌، لِلتَّاجِ أَرْبَعَةُ أَرْكَانٍ‌، فِي كُلِّ رُكْنٍ جَوْهَرَةٌ تُضِيءُ مَسِيرَةَ ثَلاَثَةِ أَيَّامٍ‌، فَقُلْتُ‌: «مَنْ هَذَا»؟ فَقَالُوا: «مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ‌ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ».

فَقُلْتُ‌: «وَ اَلْآخَرُ»؟ فَقَالُوا: «وَصِيُّهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ‌ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌».

ثُمَّ مَدَدْتُ عَيْنِي فَإِذَا أَنَا بِنَاقَةٍ مِنْ نُورٍ عَلَيْهَا هَوْدَجٌ مِنْ نُورٍ تَطِيرُ بَيْنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ‌، فَقُلْتُ‌: «لِمَنِ اَلنَّاقَةُ‌»؟ قَالُوا: «لِخَدِيجَةَ بِنْتِ خُوَيْلِدٍ وَ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ».

قُلْتُ‌: «وَ اَلْغُلاَمُ»؟ قَالُوا: «اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ‌».

قُلْتُ‌: «فَأَيْنَ يُرِيدُونَ»؟ قَالُوا: «يَمْضُونَ بِأَجْمَعِهِمْ إِلَى زِيَارَةِ اَلْمَقْتُولِ ظُلْماً اَلشَّهِيدِ بِكَرْبَلاَءَ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ‌».

ثُمَّ قَصَدْتُ اَلْهَوْدَجَ وَ إِذَا أَنَا بِرِقَاعٍ تَسَاقَطُ مِنَ اَلسَّمَاءِ أَمَاناً مِنَ اَللَّهِ جَلَّ ذِكْرُهُ لِزُوَّارِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ لَيْلَةَ اَلْجُمُعَةِ‌، ثُمَّ هَتَفَ بِنَا هَاتِفٌ‌: «أَلاَ إِنَّنَا وَ شِيعَتَنَا فِي اَلدَّرَجَةِ اَلْعُلْيَا مِنَ اَلْجَنَّةِ‌».

وَ اَللَّهِ يَا سُلَيْمَانُ‌ لاَ أُفَارِقُ هَذَا اَلْمَكَانَ حَتَّى يُفَارِقَ رُوحِي جَسَدِي».

ترجمه

از سلیمان اعمش روایت شده است که گفت: در کوفه اقامت داشتم و همسایه‌ای داشتم که بسیار نزد او می‌نشستم. شبی که شب جمعه بود، به او گفتم: «دربارۀ زیارت حسین چه نظری داری»؟ گفت: «بدعت است، و هر بدعتی گمراهی است، و هر گمراهی در آتش است».

از نزد او برخاستم، درحالی‌که سراسر وجودم از خشم آکنده بود، و با خود گفتم: «هنگامی که سحر شود نزد او می‌روم و از فضایل امیرالمؤمنین آن‌قدر برایش نقل می‌کنم که خداوند دیدگانش را از آن سرشار سازد».

صبح زود نزد او رفتم و در خانه‌اش را کوبیدم. ناگهان صدایی از پشت در شنیدم که می‌گفت: «او از آغاز شب به‌قصد زیارت رفته است».

با شتاب بیرون آمدم و خود را به حائر رساندم. دیدم آن پیرمرد در حال سجده است و از سجده و رکوع خسته نمی‌شود. به او گفتم: «دیروز به من می‌گفتی: «بدعت است، و هر بدعتی گمراهی است، و هر گمراهی در آتش است»، اما امروز خودت به زیارت او آمده‌ای»؟

به من گفت: «ای سلیمان، مرا سرزنش مکن؛ زیرا تا امشب امامت این خاندان را باور نداشتم، تا اینکه امشب خوابی دیدم که مرا سخت به هراس انداخت». گفتم: «ای شیخ، چه دیدی»؟

گفت: «مردی را دیدم که نه بسیار بلندقد بود و نه کوتاه‌قد؛ از شدت زیبایی و شکوهش نمی‌توانم او را وصف کنم. گروهی گرداگرد او را گرفته بودند و با احترام فراوان همراهی‌اش می‌کردند. پیشاپیش او سواری بر اسبی حرکت می‌کرد که دُمی بلند داشت. بر سر آن مرد تاجی بود که چهار گوشه داشت و در هر گوشه آن، گوهری می‌درخشید که نورش تا مسافت سه روز راه را روشن می‌کرد.

پرسیدم: «این شخص کیست»؟ گفتند: «محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب صلی‌الله‌علیه‌وآله است».

پرسیدم: «آن دیگری کیست»؟ گفتند: «وصیّ او، علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام است».

سپس چشم دوختم و شتری از نور دیدم که بر آن کجاوه‌ای از نور بود و میان آسمان و زمین در حرکت بود. پرسیدم: «این شتر از آنِ کیست»؟ گفتند: «از آنِ خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمد است».

گفتم: «این جوان کیست»؟ گفتند: «حسن بن علی است».

گفتم: «همگی به کجا می‌روند»؟ گفتند: «همگی برای زیارت آن کشتۀ مظلوم و شهید در کربلا، حسین بن علی، رهسپارند».

سپس به‌سوی آن کجاوه رفتم. ناگاه دیدم نوشته‌هایی از آسمان فرو می‌ریزد که در آنها از سوی خداوند متعال برای زائران حسین بن علی علیه‌السلام در شب جمعه، امان و ایمنی نوشته شده بود. آنگاه ندا‌دهنده‌ای ندا داد: «آگاه باشید! ما و شیعیان ما در برترین درجات بهشت خواهیم بود».

به خدا سوگند، ای سلیمان، از این مکان جدا نخواهم شد تا آنگاه که جانم از بدنم جدا شود».

منبع

المزار ابن مشهدی (نشر القیوم)، ص۳۳۰، ح۱۱.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *