شهادت امام کاظم علیه السلام به نقل از مسیّب

متن کتاب

[أَمَرَ الرَّشِيدُ السِّنْدِيَّ بْنَ شَاهَكَ أَنْ يَبْنِيَ لِمُوسَى عَلَيْهِ السَّلَامُ مَجْلِساً فِي دَارِهِ وَ يُحَوِّلَهُ إِلَيْهِ مِنْ دَارِ هَارُونَ وَ يُقَيِّدَهُ بِثَلَاثَةِ قُيُودٍ مِنْ ثَلَاثَةِ أَرْطَالِ حَدِيدٍ وَ يُلْزِمَهُ إِبْقَاءَهُ وَ يُطْبِقَ عَلَيْهِ وَ يُغْلِقَ الْبَابَ فِي وَجْهِهِ إِلَّا وَقْتَ الطَّعَامِ وَ وُضُوءِ الصَّلَاةِ.]

… إِنَّ سَيِّدَنَا مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ دَعَا بِالْمُسَيَّبِ‌ [وَ كَانَ لَهُ وليّاً] وَ ذَلِكَ قَبْلَ وَفَاتِهِ بِثَلاَثَةٍ أَيَّامٍ وَ كَانَ مُوَكَّلاً بِهِ فَقَالَ‌ لَهُ: «يَا مُسَيَّبُ‌». قَالَ: «لَبَّيْكَ يَا مَوْلاَيَ». قَالَ: «إِنِّي ظَاعِنٌ‌ فِي هَذِهِ اَللَّيْلَةِ إِلَى اَلْمَدِينَةِ‌ مَدِينَةِ جَدِّي رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ لِأَعْهَدَ إِلَى عَلِيٍّ‌ اِبْنِي مَا عَهِدَهُ إِلَيَّ‌ أَبِي وَ أَجْعَلَهُ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي وَ آمُرَهُ أَمْرِي».

قَالَ اَلْمُسَيَّبُ:‌ فَقُلْتُ: «يَا مَوْلاَيَ كَيْفَ تَأْمُرُنِي أَنْ أَفْتَحَ لَكَ اَلْأَبْوَابَ وَ أَقْفَالَهَا وَ اَلْحَرَسُ مَعِي عَلَى اَلْأَبْوَابِ»؟ فَقَالَ: «يَا مُسَيَّبُ‌ ضَعُفَ يَقِينُكَ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ فِينَا»؟ قُلْتُ: «لاَ يَا سَيِّدِي». قَالَ: «فَمَهْ». قُلْتُ: «يَا سَيِّدِي اُدْعُ اَللَّهَ أَنْ يُثَبِّتَنِي». فَقَالَ: «اَللَّهُمَّ ثَبِّتْهُ».

ثُمَّ قَالَ: «إِنِّي أَدْعُو اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِاسْمِهِ اَلْعَظِيمِ اَلَّذِي دَعَا آصَفُ‌ حَتَّى جَاءَ بِسَرِيرِ بِلْقِيسَ‌ وَ وَضَعَهُ بَيْنَ يَدَيْ سُلَيْمَانَ‌ قَبْلَ اِرْتِدَادِ طَرْفِهِ‌ إِلَيْهِ حَتَّى يَجْمَعَ بَيْنِي وَ بَيْنَ اِبْنِي عَلِيٍّ بِالْمَدِينَةِ. [يَا مُسَيَّبُ إِذَا مَضَى مِنْ هَذِهِ اللَّيْلَةِ الْمُقْبِلَةِ ثُلُثُهَا قِفْ وَ انْظُرْ».

قَالَ الْمُسَيَّبُ: فَحَرَّمْتُ عَلَى نَفْسِي الاضطجاع فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ وَ لَمْ أَزَلْ سَاجِداً وَ رَاكِعاً وَ نَاظِراً إِلَى مَا وَعَدَنِي بِهِ، فَلَمَّا مَضَى مِنَ اللَّيْلَةِ ثُلُثُهَا تَغَشَّانِي النُّعَاسُ وَ أَنَا جَالِسٌ وَ إِذَا سَيِّدِي مُوسَى صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ‌ يَجْذِبُنِي بِرِجْلِهِ فَقَالَ‌: «قُمْ»، فَقُمْتُ قَائِماً.]

قَالَ الْمُسَيَّبُ: فَسَمِعْتُهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَدْعُو، [قُلْتُ: «مَوْلَايَ فَالْحَدِيدُ لَا تَقْطَعُهُ»؟ قَالَ: «يَا مُسَيَّبُ‏ بِنَا وَ اللَّهِ لَانَ الْحَدِيدُ لِدَاوُدَ فَكَيْفَ يَصْعُبُ عَلَيْنَا»!]

فَفَقَدْتُهُ عَنْ مُصَلَّاهُ فَلَمْ أَزَلْ قَائِماً عَلَى قَدَمَيَّ حَتَّى رَأَيْتُهُ قَدْ عَادَ إِلَى مَكَانِهِ وَ أَعَادَ الْحَدِيدَ إِلَى رِجْلَيْهِ فَخَرَرْتُ لِلَّهِ سَاجِداً لِوَجْهِي شُكْراً عَلَى مَا أَنْعَمَ بِهِ عَلَيَّ مِنْ مَعْرِفَتِهِ فَقَالَ لِي: «ارْفَعْ رَأْسَكَ يَا مُسَيَّبُ وَ اعْلَمْ أَنِّي رَاحِلٌ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي ثَالِثِ هَذَا الْيَوْمِ».

قَالَ: فَبَكَيْتُ فَقَالَ لِي: «لَا تَبْكِ يَا مُسَيَّبُ؛ فَإِنَّ عَلِيّاً ابْنِي هُوَ إِمَامُكَ وَ مَوْلَاكَ بَعْدِي فَاسْتَمْسِكْ بِوَلَايَتِهِ؛ فَإِنَّكَ لَنْ تَضِلَّ مَا لَزِمْتَهُ». فَقُلْتُ: «الْحَمْدُ لِلَّهِ».

قَالَ: ثُمَّ إِنَّ سَيِّدِي عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ دَعَانِي فِي لَيْلَةِ الْيَوْمِ الثَّالِثِ فَقَالَ لِي: «إِنِّي عَلَى مَا عَرَّفْتُكَ مِنَ الرَّحِيلِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِذَا دَعَوْتُ بِشَرْبَةٍ مِنْ مَاءٍ فَشَرِبْتُهَا وَ رَأَيْتَنِي قَدِ انْتَفَخْتُ وَ ارْتَفَعَ بَطْنِي وَ اصْفَرَّ لَوْنِي وَ احْمَرَّ وَ اخْضَرَّ وَ تَلَوَّنَ أَلْوَاناً فَخَبِّرِ الطَّاغِيَةَ بِوَفَاتِي فَإِذَا رَأَيْتَ بِي هَذَا الْحَدَثَ فَإِيَّاكَ أَنْ تُظْهِرَ عَلَيْهِ أَحَداً وَ لَا عَلَى مَنْ عِنْدِي إِلَّا بَعْدَ وَفَاتِي».

قَالَ الْمُسَيَّبُ بْنُ زُهَيْرٍ: فَلَمْ أَزَلْ أَرْقُبُ وَعْدَهُ حَتَّى دَعَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِالشَّرْبَةِ فَشَرِبَهَا ثُمَّ دَعَانِي فَقَالَ لِي: «يَا مُسَيَّبُ إِنَّ هَذَا الرِّجْسَ السِّنْدِيَّ بْنَ شَاهَكَ سَيَزْعُمُ أَنَّهُ يَتَوَلَّى غُسْلِي وَ دَفْنِي، هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ أَبَداً فَإِذَا حُمِلْتُ إِلَى الْمَقْبَرَةِ الْمَعْرُوفَة بِمَقَابِرِ قُرَيْشٍ فَالْحَدُونِي بِهَا وَ لاَ تَرْفَعُوا قَبْرِي فَوْقَ أَرْبَعِ أَصَابِعَ مُفَرَّجَاتٍ وَ لَا تَأْخُذُوا مِنْ تُرْبَتِي شَيْئاً لِتَتَبَرَّكُوا بِهِ؛ فَإِنَّ كُلَّ تُرْبَةٍ لَنَا مُحَرَّمَةٌ إِلَّا تُرْبَةَ جَدِّيَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ؛ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَعَلَهَا شِفَاءً لِشِيعَتِنَا وَ أَوْلِيَائِنَا».

قَالَ: ثُمَّ رَأَيْتُ شَخْصاً أَشْبَهَ اَلْأَشْخَاصِ بِهِ جَالِساً إِلَى جَانِبِهِ وَ كَانَ عَهْدِي بِسَيِّدِيَ‌ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ هُوَ غُلاَمٌ فَأَرَدْتُ سُؤَالَهُ فَصَاحَ بِي سَيِّدِي مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَقَالَ: «أَ لَيْسَ‌ قَدْ نَهَيْتُكَ يَا مُسَيَّبُ»!‌ فَلَمْ أَزَلْ‌ صَابِراً حَتَّى مَضَى وَ غَابَ اَلشَّخْصُ.

ثُمَّ أَنْهَيْتُ اَلْخَبَرَ إِلَى اَلرَّشِيدِ فَوَافَى اَلسِّنْدِيُّ بْنُ شَاهَكَ‌ فَوَ اَللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُهُمْ بِعَيْنِي وَ هُمْ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ يَغْسِلُونَهُ فَلاَ تَصِلُ أَيْدِيهِمْ إِلَيْهِ وَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ يُحَنِّطُونَهُ وَ يُكَفِّنُونَهُ وَ أَرَاهُمْ لاَ يَصْنَعُونَ بِهِ شَيْئاً وَ رَأَيْتُ ذَلِكَ اَلشَّخْصَ يَتَوَلَّى غُسْلَهُ وَ تَحْنِيطَهُ وَ تَكْفِينَهُ وَ هُوَ يُظْهِرُ اَلْمُعَاوَنَةَ لَهُمْ وَ هُمْ لاَ يَعْرِفُونَهُ.

فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ أَمْرِهِ قَالَ لِي ذَلِكَ اَلشَّخْصُ: «يَا مُسَيَّبُ‌ مَهْمَا شَكَكْتَ فِيهِ فَلاَ تَشُكَّنَّ فِيَّ؛ فَإِنِّي إِمَامُكَ وَ مَوْلاَكَ وَ حُجَّةُ اَللَّهِ عَلَيْكَ بَعْدَ أَبِي عَلَيْهِ السَّلاَمُ. يَا مُسَيَّبُ‌ مَثَلِي مَثَلُ يُوسُفَ اَلصِّدِّيقِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ مَثَلُهُمْ مَثَلُ إِخْوَتِهِ حِينَ دَخَلُوا عَلَيْهِ «فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنكِرُونَ» [يوسف: ۵۸]».

ثُمَّ حُمِلَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ حَتَّى دُفِنَ فِي مَقَابِرِ قُرَيْشٍ وَ لَمْ يُرْفَعْ قَبْرُهُ أَكْثَرَ مِمَّا أَمَرَ بِهِ، ثُمَّ رَفَعُوا قَبْرَهُ بَعْدَ ذَلِكَ وَ بَنَوْا عَلَيْهِ.

ترجمه

[هارون‌الرشید به سندی بن شاهک دستور داد تا برای امام کاظم علیه‌السلام در خانه‌اش محلی (اتاقی) بسازد و ایشان را از خانۀ هارون به آنجا منتقل کند و ایشان را با سه زنجیر که از سه رطل آهن ساخته شده بود به بند بکشد و او را ملزم کند که در آنجا بماند و در را بر روی ایشان ببندد و قفل کند، مگر در هنگام غذاخوردن و وضوگرفتن برای نماز.]

… امام کاظم علیه‌السلام مسیّب را [که دوستدار ایشان بود] فراخواندند؛ و این سه روز پیش از وفاتشان بود و او مأمور و نگهبان بر ایشان بود. به او فرمودند: «ای مسیّب». گفت: «لبیک ای مولای من». فرمودند: «من در این شب به‌سوی مدینه، شهر جدم رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله خواهم رفت تا آنچه پدرم به من سپرده است، به فرزندم علی (امام رضا علیه‌السلام) بسپارم و او را وصی و جانشین خود قرار دهم و امر امامت را به او دستور دهم».

مسیّب گفت: عرض کردم: «ای مولای من، چگونه دستور می‌دهید درها و قفل‌ها را برای شما بگشایم، درحالی‌که نگهبانان همراه من بر درها گماشته شده‌اند»؟ فرمودند: «ای مسیّب، آیا یقین تو به خدای عزوجل و به ما سست شده است»؟ عرض کردم: «خیر ای آقای من». فرمودند: «پس آرام باش». عرض کردم: «ای آقای من، از خدا بخواهید که مرا ثابت‌قدم بدارد». پس فرمودند: «خدایا، او را ثابت‌قدم بدار».

سپس فرمودند: «من خداوند عزوجل را به اسم اعظمش می‌خوانم؛ همان اسمی که آصف با آن دعا کرد و تخت بلقیس را پیش از آنکه چشم سلیمان بر هم خورد، نزد او حاضر ساخت؛ تا خداوند میان من و فرزندم علی در مدینه جمع کند. [ای مسیّب، هنگامی که یک‌سوم شب آینده سپری شد، برخیز و بنگر».

مسیّب گفت: خوابیدن را در آن شب بر خود حرام کردم و پیوسته در حال سجده، رکوع و انتظار تحقق وعدۀ آن حضرت بودم. چون یک‌سوم شب گذشت، درحالی‌که نشسته بودم، اندکی خواب بر من چیره شد. ناگهان امام کاظم صلوات‌الله‌علیه با پایشان مرا تکان دادند و فرمودند: «برخیز». برخاستم.]

مسیّب گفت: شنیدم که آن حضرت علیه‌السلام دعا می‌کردند، [عرض کردم: «مولای من، زنجیرهای آهنی را نمی‌برید»؟ فرمودند: «ای مسیّب، به خدا سوگند آهن برای داود به‌خاطر ما نرم شد؛ پس چگونه بر ما سخت و دشوار باشد»!]

ناگهان آن حضرت را در جای نماز خود ندیدم. همچنان ایستاده بودم تا دیدم بازگشتند و دوباره زنجیرها را بر پاهای خود برگرداندند. آنگاه به شکرانۀ نعمتی که خداوند از معرفت آن حضرت به من ارزانی داشته بود، به سجده افتادم. حضرت فرمودند: «سرت را بردار، ای مسیّب. بدان که در سومین روز بعد از امروز، به‌سوی خداوند عزوجل خواهم رفت».

گریستم، حضرت فرمودند: «گریه مکن، ای مسیّب. همانا فرزندم علی، پس از من، امام و مولای توست. به ولایت او چنگ بزن که تا زمانی که بر آن پایدار باشی، هرگز گمراه نخواهی شد». عرض کردم: «الحمدلله».

مسیّب گفت: در شب روز سوم، آقایم مرا فراخواند و فرمود: «همان‌گونه که به تو خبر دادم، هنگام رفتن من به‌سوی خداوند عزوجل فرا رسیده است. هنگامی که درخواست آب کردم و آن را نوشیدم، اگر دیدی بدنم ورم کرد، شکمم بالا آمد، رنگ چهره‌ام زرد شد و سپس به سرخی و سبزی گرایید و رنگ‌های گوناگون در آن پدیدار شد، مرگ مرا به آن طاغوت (هارون) خبر بده؛ اما پیش از وفاتم، هیچ‌کس و حتی اطرافیانم را از این ماجرا آگاه نساز».

مسیّب بن زهیر گفت: همچنان در انتظار تحقق وعدۀ آن حضرت بودم تا اینکه آبی خواستند و نوشیدند. سپس مرا فراخواندند و فرمودند: «ای مسیّب، این پلید، سندی بن شاهک، خواهد پنداشت که غسل و دفن مرا خود بر عهده دارد؛ هیهات، هیهات که چنین شود! هنگامی که مرا به قبرستان معروف به «مَقابر قریش» بردید، همان‌جا دفنم کنید و قبرم را بیش از چهار انگشتِ باز از سطح زمین بلند نکنید. همچنین از خاک قبرم چیزی برای تبرک برندارید؛ زیرا برداشتن خاک همۀ قبرهای ما حرام است، جز خاک قبر جدم حسین بن علی علیه‌السلام؛ زیرا خدای متعال آن را برای شیعیان و دوستان ما مایۀ شفا قرار داده است».

مسیّب گفت: سپس شخصی را دیدم که از همۀ مردم به آن حضرت شبیه‌تر بود و کنار ایشان نشسته بود. آخرین باری که امام رضا علیه‌السلام را دیده بودم، کودکی بیش نبود؛ خواستم از آن شخص سؤال کنم، اما امام کاظم علیه‌السلام با صدای بلند فرمودند: «ای مسیّب، مگر تو را از این کار نهی نکرده بودم»! پس صبرکردم تا آن حضرت از دنیا رفتند و آن شخص نیز از نظرم ناپدید شد.

سپس خبر را به هارون رساندم و سندی بن شاهک نیز حاضر شد. به خدا سوگند، با چشم خود دیدم که آنان گمان می‌کردند امام را غسل می‌دهند، درحالی‌که دستشان به بدن آن حضرت نمی‌رسید؛ می‌پنداشتند ایشان را حنوط و کفن می‌کنند، درحالی‌که هیچ کاری انجام نمی‌دادند. در همان حال، دیدم همان شخص، غسل، حنوط و کفن آن حضرت را بر عهده گرفته بود و چنان رفتار می‌کرد که گویی با آنان همکاری می‌کند، درحالی‌که آنان او را نمی‌شناختند.

چون کار به پایان رسید، آن شخص به من فرمود: «ای مسیّب، اگر در هر چیزی تردید کردی، هرگز دربارۀ من تردید مکن؛ زیرا من امام، مولی و حجت خدا بر تو پس از پدرم علیه‌السلام هستم. ای مسیّب، مَثَل من، مَثَل یوسف صدیق علیه‌السلام است و مَثَل اینان، مَثَل برادران او، آنگاه که برادران بر یوسف وارد شدند؛ «پس یوسف برادران را شناخت، ولی آنان او را نشناختند» [یوسف: ۵۸]».

سپس پیکر امام علیه‌السلام را به مقابر قریش بردند و به خاک سپردند. قبر آن حضرت بیش از اندازه‌ای که خود فرموده بودند، بلند نشد؛ اما پس از آن، قبر را بلندتر کردند و بر فراز آن بنا ساختند.

منبع

عیون اخبار الرضا علیه‌السلام (نشر جهان)، ج۱، ص۱۰۲. آنچه بین دو قلاب[] آمده از الهدایة الکبری (دار زین العابدین علیه‌السلام)، ص۴۹۵، ح۲ است.

علت اینکه امام رضا علیه‌السلام اقدام به غسل امام کاظم علیه‌السلام کردند و هارون و دیگران توانایی این کار را نداشتند، به‌خاطر این است که غسل امام معصوم را امام بعدی باید انجام بدهد و دیگران حق چنین کاری را ندارند.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *