بعضی از مصیبت های پیامبر صلی الله علیه و آله به نقل از محرق القلوب

متن کتاب

از وقتی که آن عالی‌جناب [پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله] به دار وجود آمد تا حینی که از این سراچۀ فانی رحلت فرمود، همیشه مبتلا به مصائب و بلایا بود:

در حینی که در شکم مادر بود، پدرش از دنیا رفت و به درد یتیمی گرفتار شد.

و چون به شش‌سالگی رسید، مادرش نیز وفات یافت.

و چون هشت‌ساله شد جدش عبدالمطلب که متوجه امور و متکفّل مهمّات او بود، از دنیا رحلت نمود.

و تا بیست و پنج‌سالگی شبّانی [=چوپانی] می‌کرد.

و با وجود بی‌کسی و بی‌یاوری مأمور به دعوت شد، و چون در صدد دعوت برآمد، جمیع خلایق در مقام عداوت و دشمنی وی برآمدند… بعضی او را ساحر گفتند، و برخی او را کاذب خواندند، و جمعی وی را به جنون نسبت دادند، و طایفه‌ای او را به کهانت منسوب ساختند، و تا مدت متمادی به غیر علی بن ابی‌طالب و خدیجه‌خاتون احدی دیگر به وی نگروید… .

در میان دو همسایه‌ای خانه داشت که بدترین دشمنان بودند: یکی ابولهب و دیگری عُقبه بن ابی‌معیط که شب‌وروز در ایذای آن حضرت سعی نمودند.

و امّ جمیل حمّالة‌الحطب زن دست‌بریدۀ ابولهب خار و خسک جمع کرده و سر راه آن حضرت ریخت و چون حضرت به نماز بیرون می‌رفت، آن‌ها را بر می‌گرفت و به طریق ملایمت می‌فرمود: «این چه نوع همسایگی است که با من می‌کنید»!

شخصی گوید که: در بازار مکه مردی را دیدم که می‌گفت: «قُولُوا لا إِلهَ إلّا الله تُفْلِحُوا؛ بگویید به‌غیراز ذات مقدّس الهی معبودی دیگر – که سزاوار پرستش باشد – نیست تا رستگار شوید» و شخص دیگری از عقب او می‌رفت و می‌گفت: «سخن این کذّاب را نشنوید»! و سنگ بر او می‌زد، چنان‌که عقب او را خون‌آلود کرده بود. پرسیدم که: «این دو شخص کیستند»؟ گفتند: «داعی اول محمد است و مکذّب ثانی عمش ابولهب است».

و چند بار کفار قریش بر سر او ریختند که او را به قتل رسانند و در مرتبه‌ای که بر سر او ریختند، ملعونی رداء مبارک آن جناب را برگرفت و به گردن وی پیچید به‌نحوی که راه نفس بر وی تنگ شد!

و روزی ابوجهل لعین با جمعی از سفهاءِ ملاعین در موضعی از قبرستان بر سر آن حضرت ریختند و وی را غایت اذیت و آزار رسانیدند تا اینکه رخسارۀ مبارکش را بر خاک مالیدند و این‌قدر به وی زدند که از پیشانی مبارکش خون جاری شد و اکثر مردم مکه از آن فعل شنیع مطلع شدند… .

منبع

محرق القلوب، ص۳۵. برای دیدن جریان بازار مکه به این منبع رجوع کنید: مصنف ابن ابی شیبة (دار التاج)، ج۷، ص۳۳۲، ح۳۶۵۶۵.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *