لحظه های آخر و غسل و دفن حضرت زهرا علیها السلام به نقل از مقتل خوارزمی

متن کتاب

ذكر وهب بن منبّه عن ابن عبّاس فصلاً طويلاً في وفاة فاطمة عليها السلام كتبنا منه ما هو المقصود من ذلك: ذكر أنّ أعرابيّاً جاء من الشّام و ابن عبّاس كان في المسجد الحرام يفتي النّاس، فسأله عن أبناء رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلّم و بناته، فأخبره أنّ … فاطمة، فإنّها بقيت أربعين يوماً من بعده [أي بعد رسول الله صلى الله عليه و آله].

قال: و لمّا جاء فاطمة الأجل لم تُحَمّ1 و لم تصدع، ولكن أخذت بيدي الحسن والحسين، فذهبت بهما إلى قبر النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلّم، فأجلستْهما عنده، ثمّ وقفت، فصلّت بين المنبر و القبر ركعتين، ثمّ ضمّتهما إلى صدرها و التزمتهما و قالت: «يا ولدَي، اجلسا عند أبيكما ساعة» و عليّ عليه السلام يصلّي في المسجد.

ثمّ رجعت نحو المنزل، فحملت ما فضل من حنوط النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلّم، فاغتسلت به و لبست فضل كفنه، ثمّ نادت: «يا أسماء»، وهي امرأة جعفر الطّيّار، فقالت لها: «لبّيكِ يا بنت رسول اللّٰه». فقالت: «تعاهديني فإنِّي أدخل هذا البيت فأضع جنبي ساعة، فإذا مضت ساعة و لم أخرج فناديني ثلاثاً، فإن أجبتكِ وإلّا فاعلمي أنِّي لحقتُ برسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلّم»!

ثمّ قامت مقام رسول اللّٰه في بيتها، فصلّت ركعتين، ثمّ جلّلتْ وجهها بطرف ردائها و قضت نحبها، و قيل: بل ماتت في سجدتها.

فلمّا مضت ساعة أقبلت أسماء فنادت: «يا فاطمة الزّهراء، يا اُمّ الحسن و الحسين، يا بنت رسول اللّٰه، يا سيِّدة نساء العالمين»! فلم تجب، فدخلت، فإذا هي ميّتة.

فقال الأعرابيّ‌: «كيف علمتْ وقت وفاتها يا ابن عبّاس»‌؟ قال: «أعلَمَها أبوها».

ثمّ شقّت أسماء جيبها و قالت: «كيف أجترئ فأُخْبِرُ ابنَي رسول اللّٰه بوفاتكِ»! ثمّ خرجت، فتلقّاها الحسن و الحسين، فقالا: «أين اُمّنا»؟ فسكتت، فدخلا البيت، فإذا هي ممتدّة، فحرّكها الحسين، فإذا هي ميّتة، فقال: «يا أخاه، آجرك اللّٰه في اُمّنا»!

و خرجا يناديان: «يا محمّداه، اليوم جدّد لنا موتك، إذ ماتت اُمّنا»! ثمّ أخبرا عليّاً و هو في المسجد، فغشي عليه حتّى رشّ عليه الماء، ثمّ أفاق، فحملهما حتّى أدخلهما بيت فاطمة الزّهراء، فرآها و عند رأسها أسماء تبكي و تقول: «وا يتامى محمّداه! كنّا نتعزّى بفاطمة عليها السلام بعد موت جدّكما، فبمن نتعزّى بعدها»!

ثمّ كشف عليّ عليه السلام عن وجهها، فإذا برقعة عند رأسها، فنظر فيها، فإذا فيها: «بسم اللّٰه الرّحمٰن الرّحيم، هذا ما أوصت به فاطمة بنت محمّد، أوصت و هي تشهد أن لا إلٰه إلّا اللّٰه، و أنّ محمّداً عبده و رسوله، و أنّ الجنّة حقّ‌، و أنّ النّار حقّ‌، و أنّ السّاعة آتية لا ريب فيها، و أنّ اللّٰه يبعث من في القبور.

يا عليّ، أنا فاطمة بنت محمّد، زوّجني اللّٰه منك لأكون لك في الدّنيا و الآخرة، فأنت أولى بي من غيرك، فحنّطني و كفّنّي و غسّلني باللّيل، و صلّ عليَّ و ادفنِّي باللّيل، و لا تُعلِم أحداً، و أستودعك اللّٰه، و اقرأ على ولديّ السّلام إلى يوم القيام».

فلمّا جنّ اللّيل، غسّلها عليّ  و وضعها على السّرير، و قال للحسن: «أدع لي أبا ذرّ»، فدعاه، فحملاه إلى المصلّى، فصلّى عليها، ثمّ صلّى ركعتين و رفع يديه إلى السّماء و نادى: «هذه بنت نبيّك فاطمة، أخرِجْها من الظّلمات إلى النّور». فأضاءت الأرض ميلاً في ميل، فلمّا أراد أن يدفنها نودي من بقعة من البقيع: «إليّ إليّ‌»، فقد رفع تربتها، فنظر، فإذا بقبر محفور، فحمل السّرير إليه، فدفنها.

فلمّا رجع عليّ و الحسن و الحسين، جلس عليّ و قال: «يا أرض أستودعكِ وديعتي، هذه بنت رسول اللّٰه»! فنودي منها: «يا عليّ‌، أنا أرفق بها منك فارجع و لا تهمّ‌»! فرجع و انسدّ القبر و استوى في الأرض، فلم يعلم أين كان إلى يوم القيامة.

ترجمه

وهب بن منبّه از ابن‌عباس، روایتی طولانی دربارۀ وفات حضرت فاطمه علیهاالسلام نقل کرده است که ما تنها بخشی را که مقصود ما را تأمین می‌کند، از آن آورده‌ایم: ابن عباس در مسجدالحرام مشغول فتوادادن به مردم بود که اعرابی‌ای از شام آمد و از فرزندان و دختران رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله پرسید. ابن‌عباس به او خبر داد که… فاطمه پس از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله، چهل روز زنده ماند.

ابن‌عباس گفت: هنگامی که زمان رحلت فاطمه فرا رسید، نه تب کرد و نه به سردردی دچار شد؛ اما دست حسن و حسین را گرفت و آنان را به کنار قبر پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله برد. آن دو را نزد قبر آن حضرت نشاند، سپس برخاست و میان منبر و قبر، دو رکعت نماز خواند. پس از آن، فرزندانش را در آغوش گرفت، به سینه چسباند و فرمود: «فرزندانم، ساعتی نزد پدرتان بنشینید». در همان هنگام، علی علیه‌السلام در مسجد مشغول نماز بود.

سپس فاطمه به خانه بازگشت. باقیماندۀ حنوط رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله را برداشت، با آن غسل کرد و باقی‌ماندۀ کفن آن حضرت را بر تن پوشید. سپس صدا زد: «ای اسماء»، اسماء، همسر جعفر طیّار، پاسخ داد: «لبیک، ای دختر رسول خدا». حضرت فرمود: «مراقب من باش. اکنون وارد این اتاق می‌شوم و ساعتی پهلوی خودم را روی زمین می‌گذارم (استراحت می‌کنم). اگر پس از گذشت ساعتی بیرون نیامدم، سه بار مرا صدا بزن؛ اگر پاسخت را دادم که هیچ، و اگر پاسخ ندادم، بدان که به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله ملحق شده‌ام»!

سپس در همان جایگاهی که رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله در خانه عبادت می‌کرد، ایستاد و دو رکعت نماز گزارد. آنگاه گوشۀ ردای خود را بر چهره کشید و جان سپرد. گفته‌اند که در حال سجده از دنیا رفت.

پس از گذشت ساعتی، اسماء آمد و صدا زد: «ای فاطمۀ زهرا، ای مادر حسن و حسین، ای دختر رسول خدا، ای سرور زنان جهانیان»! اما پاسخی نداد. وارد شد و دید که آن حضرت از دنیا رفته است.

آن مرد اعرابی پرسید: «ای ابن‌عباس، فاطمه چگونه از زمان وفات خود آگاه بود»؟ ابن‌عباس پاسخ داد: «پدرش او را از آن آگاه کرده بود».

آنگاه اسماء گریبان خود را چاک زد و گفت: «چگونه جرئت کنم خبر وفات تو را به دو فرزند رسول خدا بدهم»! سپس از خانه بیرون آمد. حسن و حسین او را دیدند و پرسیدند: «مادرمان کجاست»؟ اسماء سکوت کرد. آن دو وارد خانه شدند و او را دراز کشیده یافتند. حسین او را تکان داد و دید از دنیا رفته است. پس فرمود: «برادرم، خداوند در مصیبت مادرمان به تو پاداش دهد»!

آنگاه هر دو از خانه بیرون آمدند و فریاد می‌زدند: «ای محمد، امروز مصیبت رحلت تو برای ما تازه شد، زیرا مادرمان از دنیا رفت»! سپس نزد علی که در مسجد بود رفتند و او را از این واقعه آگاه کردند. علی از شدت اندوه بی‌هوش شد. بر او آب پاشیدند تا به هوش آمد. سپس دست حسن و حسین را گرفت و آنان را به خانۀ فاطمه برد. هنگامی که فاطمه را دید، اسماء را بر بالینش یافت که می‌گریست و می‌گفت: «وای یتیمان محمد! پس از رحلت جدّتان، به وجود فاطمه علیهاالسلام دل‌خوش بودیم؛ اکنون پس از او به چه کسی تسلی یابیم»!

سپس علی علیه‌السلام پارچه را از روی چهرۀ فاطمه کنار زد. در کنار سر ایشان ورقه‌ای دید. آن را برداشت و خواند. در آن چنین نوشته شده بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. این وصیت فاطمه دختر محمد است. او در حالی وصیت می‌کند که گواهی می‌دهد معبودی جز خداوند نیست، محمد بنده و فرستادۀ اوست، بهشت حق است، دوزخ حق است، قیامت بی‌تردید فرا خواهد رسید و خداوند کسانی را که در قبرها هستند برخواهد انگیخت.

ای علی، من فاطمه، دختر محمدم. خداوند مرا به همسری تو درآورد تا در دنیا و آخرت از آنِ تو باشم، و تو از هر کس دیگری نسبت به من سزاوارتری. پس مرا حنوط کن، کفن بپوشان، شبانه غسل بده، بر من نماز بخوان و شبانه مرا به خاک بسپار، و هیچ‌کس را آگاه مکن. تو را به خدا می‌سپارم، و بر فرزندانم تا روز قیامت سلام برسان».

هنگامی که شب فرا رسید، علی فاطمه را غسل داد و بر روی تابوت قرار داد و به حسن فرمود: «ابوذر را نزد من فرا بخوان». او را فراخواند. سپس آن دو، پیکر فاطمه را به محل نماز بردند. علی بر او نماز گزارد. سپس دو رکعت نماز خواند و دست‌های خود را به‌سوی آسمان بلند کرد و عرضه داشت: «این دختر پیامبر تو، فاطمه است. او را از تاریکی‌ها به‌سوی نور خارج گردان». پس زمین تا فاصلۀ یک میل در یک میل نورانی شد. آنگاه که خواست آن حضرت را به خاک بسپارد، از نقطه‌ای در بقیع ندایی شنید: «به‌سوی من، به‌سوی من»، و خاک آن مکان برداشته شده بود (برای قبر محیا بود). علی نگریست و دید قبری آماده و کنده‌شده وجود دارد. تابوت را به آنجا برد و فاطمه را در آن به خاک سپرد.

پس از آنکه علی، حسن و حسین بازگشتند، علی نشست و فرمود: «ای زمین، امانت خویش را به تو می‌سپارم؛ این دختر رسول خداست»! از درون زمین ندا آمد: «ای علی، من نسبت به او از تو مهربان‌ترم؛ بازگرد و اندوهگین مباش»! پس علی بازگشت. قبر بسته شد و با زمین هموار گردید، به‌گونه‌ای که جای آن تا روز قیامت شناخته نشود.

منبع

مقتل خوارزمی (نشر دار انوار الهدی)، ج۱، ص۱۳۱، ح۷۷.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

  1. در کتاب «تحتم» آمده که ظاهراً اشتباه است. آنچه در بالا آمده از بعضی کتب دیگر است. ↩︎
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *