برخورد امیرالمؤمنین با اقدام خلفا برای نبش قبر حضرت زهرا علیهما السلام

متن کتاب

قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ‌: فَقُبِضَتْ فَاطِمَةُ … فَأَقْبَلَ أَبُو بَكْرٍ و عُمَرُ يُعَزِّيَان عَلِيّاً و يَقُولاَنِ لَهُ‌: «يَا أَبَا اَلْحَسَنِ لاَ تَسْبِقْنَا بِالصَّلاَةِ عَلَى اِبْنَةِ رَسُولِ اللّٰهِ».

[عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ‌ قَالَتْ‌: أَوْصَتْ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلاَمُ أَنْ لاَ يُصَلِّيَ عَلَيْهَا أَبُو بَكْرٍ وَ لاَ عُمَرُ فَلَمَّا تُوُفِّيَتْ أَتَاهُ اَلْعَبَّاسُ‌ فَقَالَ: «مَا تُرِيدُ أَنْ تَصْنَعَ»؟ قَالَ: «أُخْرِجُهَا لَيْلاً». قَالَ فَذَكَرَ كَلِمَةً خَوَّفَهُ بِهَا اَلْعَبَّاسُ‌ مِنْهُمَا، قَالَ: فَأَخْرَجَهَا لَيْلاً فَدَفَنَهَا وَ رَشَّ اَلْمَاءَ عَلَى قَبْرِهَا. (بحارالانوار)]

… فَلَمَّا أَصْبَحَ اَلنَّاسُ أَقْبَلَ أَبُو بَكْرٍ و عُمَرُ و اَلنَّاسُ يُرِيدُونَ اَلصَّلاَةَ عَلَى فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلاَمُ فَقَالَ اَلْمِقْدَادُ: «قَدْ دَفَنَّا فَاطِمَةَ اَلْبَارِحَةَ‌». فَالْتَفَتَ عُمَرُ إِلَى أَبِي بَكْرٍ فَقَالَ‌: «أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إنَّهُم سَيَفْعَلُونَ»! [فرفع عمر يده و ضرب المقداد على وجهه و رأسه، و ما زال يضربه حتّى تعب، فخلّصه الحاضرون. فاستقبله المقداد بوجهه و قال: «ابنة رسول الله تُوفّيت، و كان الدمُ يسيلُ من ظهرِها و جنبَيها بسببِ ضربِ السيفِ و السوطِ الذي ضربتموها به، و أنا أحقرُ عندكم من عليٍّ و فاطمة»! (کامل بهائی)]

قَالَ العَبَّاسُ‌: «إنَّهَا أَوْصَتْ أَنْ لاَ تُصَلِّيَا عَلَيْهَا». فَقَالَ عُمَرُ: «لاَ تَتْرُكُونَ يَا بَنِي هَاشِمٍ حَسَدَكُمُ اَلْقَدِيمَ لَنَا أَبَداً، إنَّ هَذِهِ الضَّغَائِنَ الَّتِي فِي صُدُورِكُمْ لَنْ تَذْهَبَ‌، و اللَّهِ لَقَدْ هَمَمْتُ أَنْ أَنْبُشَهَا فَاُصَلِّي عَلَيْهَا».

[فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: «هَاتُوا مِنْ ثِقَاتِ اَلْمُسْلِمِينَ‌ مَنْ يَنْبِشُ هَذِهِ اَلْقُبُورَ حَتَّى تَجِدُوا قَبْرَهَا فَنُصَلِّيَ عَلَيْهَا وَ نَزُورَهَا».

فَبَلَغَ ذَلِكَ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌، فَخَرَجَ مِنْ دَارِهِ مُغْضَباً وَ قَدِ اِحْمَرَّ وَجْهُهُ وَ قَامَتْ عَيْنَاهُ وَ دَرَّتْ أَوْدَاجُهُ‌، وَ عَلَى يَدِهِ قَبَاهُ‌ اَلْأَصْفَرُ اَلَّذِي لَمْ يَكُنْ يَلْبَسُهُ إِلاَّ فِي يَوْمٍ كَرِيهَةٍ، يَتَوَكَّأُ عَلَى سَيْفِهِ ذِي اَلْفَقَارِ حَتَّى وَرَدَ اَلْبَقِيعَ‌، فَسَبَقَ اَلنَّاسَ اَلنَّذِيرُ، فَقَالَ لَهُمْ‌: «هَذَا عَلِيٌّ‌ قَدْ أَقْبَلَ كَمَا تَرَوْنَ يُقْسِمُ بِاللَّهِ لَئِنْ بُحِثَ مِنْ‌ هَذِهِ اَلْقُبُورِ حَجَرٌ وَاحِدٌ لَأَضَعَنَّ اَلسَّيْفَ عَلَى غَائِرِ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ‌»! (بحارالانوار)]

[فَثَارَ إِلَيْهِ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَأَخَذَ بِتَلاَبِيبِهِ‌، ثُمَّ جَذَبَهُ فَاسْتَرْخَى فِي يَدِهِ‌ (بحارالانوار)] فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌: «و اللّٰهِ لَوْ رُمْتَ ذَلِكَ يَا اِبْنَ صُهَاكَ لاَرْجَعْتُ اِلَيكَ يَمِينَكَ‌، لَئِن سَلَلْتُ سَيْفِي لاَ غَمَدْتُهُ دُونَ ازهَاقِ نَفْسِكَ‌، فَرُمْ ذَلِكَ». [فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ:‌ «لَئِنْ لَمْ تَرْجِعَا لَأَفْضَحَنَّكُمَا» قَالَهَا ثَلاَثاً. (بحارالانوار)]

فَانْكَسَرَ عُمَرُ و سَكَتَ‌، و عَلِمَ أَنَّ عَلِيَّاً إِذَا حَلَفَ صَدَقَ‌، [فَوَلَّى اَلْقَوْمُ هَارِبِينَ قِطَعاً قِطَعاً. (بحارالانوار)]

ترجمه

ابن عباس گفت: پس فاطمه رحلت نمود… آنگاه ابوبکر و عمر برای تسلیت‌گفتن نزد علی آمدند و گفتند: «ای ابوالحسن، در خواندن نماز بر دختر رسول خدا از ما پیشی مگیر».

[از امام صادق از پدرانشان علیهم‌السلام روایت شده که فرمودند: فاطمه علیهاالسلام وصیت کرد که ابوبکر و عمر بر او نماز نخوانند. پس وقتی وفات یافت، عباس نزد علی آمد و گفت: «تصمیم داری چه کنی»؟ علی فرمود: «او را شبانه خارج (و دفن) می‌کنم». عباس سخنی گفت که علی را از آن دو (ابوبکر و عمر) ترساند. امام گفت: پس علی او را شبانه بیرون آورد و دفن کرد و بر قبرش آب پاشید. (بحارالانوار)]

… وقتی صبح شد، ابوبکر و عمر و مردم آمدند تا بر فاطمه علیهاالسلام نماز بگزارند. مقداد گفت: «ما دیشب فاطمه را دفن کردیم». عمر رو به ابوبکر کرد و گفت: «آیا به تو نگفتم که آن‌ها این کار را خواهند کرد»! [عمر دست برآورد و بر روی و سر مقداد زد و او را چندان بزد که خسته شد. مردم که حاضر بودند او را خلاص کردند. مقداد برابر ایشان بایستاد و گفت: «دختر رسول اللّه از دنیا برفت و خون از پشت و پهلوی او می‌رفت به سبب ضرب شمشیر و تازیانه‌ای که شما بر او زدید و من پیش شما حقیرترم از علی و فاطمه»! (کامل بهائی)]

عباس گفت: «او وصیت کرده بود که شما دو نفر بر او نماز نگزارید». عمر گفت: «ای بنی‌هاشم، حسادت دیرینۀ خود را نسبت به ما هرگز ترک نمی‌کنید؛ این کینه‌هایی که در سینه‌های شماست هرگز از بین نرفته است. به خدا قسم تصمیم گرفته بودم قبر او را بشکافم و بر او نماز بخوانم».

[ابوبکر گفت: «از میان افراد مورد اعتماد مسلمانان کسی را بیاورید که این قبرها را بشکافد تا قبر او را بیابد و بر او نماز گزاریم و زیارتش کنیم».

این خبر به امیرمؤمنان علیه‌السلام رسید، پس خشمگین از خانه خارج شد درحالی‌که چهره‌اش سرخ شده، چشمانش برآمده و رگ‌های گردنش متورم بود. عبای زرد رنگی بر دوش داشت که جز در روزهای سختی و جنگ نمی‌پوشید و بر شمشیر ذوالفقار خود تکیه داده بود تا به بقیع رسید. پیش از او خبررسان به مردم رسیده و گفته بود: «اینک علی آمده است؛ همان‌گونه که می‌بینید و به خدا قسم می‌خورد که اگر یک سنگ از این قبرها برداشته شود، شمشیر را بر ریشۀ این امت خواهم گذاشت»! (بحارالانوار)]

[پس امیرمؤمنان علیه‌السلام به‌سوی عمر هجوم برد و گریبانش را گرفت، سپس او را کشید به‌گونه‌ای که در دست آن حضرت ناتوان و سست شد. (بحارالانوار)] علی علیه‌السلام فرمود: «به خدا قسم ای پسر صُهاک، اگر چنین قصدی کنی، سوگندی را که خورده‌ای به خودت بازخواهم گرداند (تو را به نتیجه و پیامد سوگندت گرفتار خواهم کرد). اگر شمشیرم را از نیام بکشم، آن را در نیام نخواهم برد مگر آنکه جانت را بگیرم؛ پس اگر می‌توانی این کار را بکن». [پس امیرمؤمنان علیه‌السلام فرمود: «اگر شما دو نفر بازنگردید، بی‌گمان رسوایتان خواهم کرد». این جمله را سه بار تکرار فرمود. (بحارالانوار)]

پس عمر درمانده و خاموش شد، و دانست که علی هرگاه قسم بخورد راست می‌گوید، [پس مردم گروه‌گروه گریختند. (بحارالانوار)]

منبع

کتاب سلیم بن قیس (بنیاد بعثت)، ص۲۱۳. اصل مطلب از کتاب سلیم است، اما برای تکمیل بحث، از کتاب‌های دیگری هم استفاده شده که متن آن بین دو قلّاب [] قرار داده شده و در انتهای هر قلّاب منبع آن آمده است: بحارالانوار (دار احیاء التراث العربی)، ج۳۰، ص۳۵۰، ح۱۶۴ به نقل از ارشاد القلوب دیلمی؛ البته در چاپ فعلی کتاب ارشاد القلوب پیدا نشد؛ بحارالانوار (دار احیاء التراث العربی)، ج۲۹، ص۱۱۳، ح۷ و ج۷۸، ص۲۵۵، ح۱۳ و ۱۶؛ کامل بهائی (نشر مرتضوی)، ص۳۱۴.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *