مصیبت شام از زبان امام سجاد علیه السلام به نقل از تذکرة الشهداء
متن کتاب
(ای شیعه، متذکر شدم حدیثی را که حین تحریرِ آن حدیث دستم مرتعش گردیده بود، بهنحویکه درست نمیتوانستم تحریر نمایم و آن حدیث سوزناک چنانچه در بعضی از کتب مراثی مسطور است به این قسم است که: نعمان بن منذر مداینی روایت نموده که: سه سال بعد … [ظاهراً کلمۀ ناخوانا] از شهادت سیدالشهداء در مدینۀ طیبه به زیارت پیغمبر خدا مشرف شدم. چون داخل در مسجد پیغمبر شدم، دیدم که مولا و سرورم حضرت امام زینالعابدین در نزد ضریح مقدس حضرت پیغمبر ایستاده و دستهای خود را به شبکههای ضریح مقدس آن حضرت زده و خطاب به جد بزرگوار خود مینمود و عرض میکرد: «یا جدّاه، به تحقیق که معصیتکاران امت تو بر دور ما جمع شدند و هتک حرمت ما نمودند و صله را بر ما قطع نمودند و مردان ما را کشتند و کودکان ما را ذبح نمودند و زنان ما را اسیر کردند و ما را در بلدها گردانیدند، آنچه خواستند و آزاره داشتند. پس باقی نماند از برای ما حقی مگر اینکه هتک نمودند و قرابت و خویشی ما را به جناب مقدست ملاحظه ننمودند و آنچه شتم و طعنی که خواستند در حق ما به جای آوردند»!
نعمان میگوید که: آن مظلوم بعد از این شکایات آواز خود را به گریه بلند نمود و میگفت: «والهفا، کشتند کسی را که از اهلبیت وحی و تنزیل و اصل ایمان و تاج عزّت بود و مثلی نداشت! آه آه و رَفَعُوا رأسَه علی السنان و تمنّوا منّا الجارية؛ یعنی بلند نمودند سر مقدس او را بر نیزه و از اهلبیت ما خواهش کنیزی نمودند! فواضجّتاه از این ظلمی که بر عترت تو نمودند»!
بعد از آن، آن مظلوم صیحه زد و غش نمود. فاجتمع عليه أصحابه و غلمانه فأخذوه و أذهبوه إلی داره و كنتُ معهم؛ یعنی پس جمع شدند بر دور آن حضرت غلامان و اصحاب آن حضرت و برداشتند آن مظلوم را و بردند او را بهسوی خانۀ او و من با ایشان بودم.
پس چونکه آن حضرت را وارد حجرۀ مبارکۀ او نمودند و از حالت غش به حال آمد، من هر دو دست و کتف آن حضرت را بوسیدم و عرض کردم: «ای آقا، از همۀ این مصائب که بر شما روی داد، کدام مصیبت صعبتر بود»؟)
و در حدیثی است که امام زینالعابدین به نعمان بن منذر مداینی فرمود که: «ای نعمان، ندیدم مصیبتی را که شدیدتر باشد از آن زمانی که ما را وارد به شهر شام نمودند». عرض کردم: «آن مصیبت چگونه بود»؟
فرمود: «این ظالمان در آن حال هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از زمان اسیری ما چنین مصیبتها بر ما وارد نیامده بود.
اول آنکه: این ظالمان دور ما [را] احاطه کردند درحالیکه شمشیرهای خود را برهنه کردند و نیزههای خود را استوار نمودند و بر ما حمله مینمودند و کعب نیزه بر ما میزدند. پس ما را در میان جمعیت اهل شام نگاه داشتند تا اهل طرب و تنبور و مِزْمار حاضر شدند، پس شادی میکردند و دف و تنبور میزدند.
دوم آنکه: سرهای شهیدان را در میان زنان و اطفال ما آوردند. سر پدرم و سر عمّم عباس را در مقابل کجاوۀ عمهام زینب و امکلثوم قرار دادند، و سر برادرم علیاکبر و پسر عمّم قاسم را در برابر خواهرم سکینه و فاطمه میآوردند و با سرها بازی میکردند. «فَکَمْ مِنْ رَأْسٍ یَکُبُّ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ بَینَ قَوائِمِ الْمَرَاکبِ؛ چه بسیار سرها بود که بر روی زمین در میان دستها و پاهای اسبان میافتاد».
سیّم آنکه: از بالای بامهای خانههای شام آب و آتش بر سر ما میریختند. وقتی آتشی به عمامۀ من افتاد و چون دستهایم به گردنم بسته بود نتوانستم که آن آتش را خاموش نمایم، پس عمامهام بسوخت و آن آتش به سرم رسید، سرم نیز بسوخت.
چهارم آنکه: از طلوع آفتاب تا نزدیک غروب در کوچه و بازار با تنبورها ما را گردانیدند و میگفتند که: «ای مردم، بکشید این خارجیها [را] که هیچ احترامی در اسلام ندارند».
پنجم آنکه: ما را از شتران پیاده کردند و به یک ریسمان بستند. پس ما را به در خانههای یهود و نصاری آوردند و به آنها گفتند که: «اینها از آن اهلبیتی هستند که پدران شماها را کشتند و خانههای شماها را خراب کردند، پس امروز شماها تلافی کنید و حرارت غیظ دلهای خود را فرو نشانید».
«یا نُعْمانَ، فَمَا بَقِیَ أَحَدٌ مِنْهُمْ إِلَّا وَ قَدْ أَلْقَی عَلَینَا مِنَ التَّرَابِ وَ الْأَحْجَارِ وَ الأخْشابِ مَا أرادَ؛ ای نعمان، تمام یهودیان و نصرانیان بر ما آنچه خواست از خاک و سنگ و چوب انداخت».
ششم آنکه: ما را به بازار بردهفروشان آوردند و خواستند که ما را بهجایِ غلامان و کنیزان بفروشند. «فَمَا جَعَلَ اللهُ لَهُمْ؛ پس خدا این مطلب را برای آنها میسّر نفرمود».
هفتم آنکه: ما را در مکانی منزل دادند که سقف نداشت، روز از گرما و شب از سرما آرام نداشتیم، و از گرسنگی و تشنگی و خوف کشتهشدن آسایشی برای ما نبود».
و از اینجا معلوم شد سرّ سخن سیّد سجاد در آن حال که از او پرسیدند که: «سختترین مصائب بر شما کدام بود»؟ فرمود: «شام شام شام».
منبع
کتاب تذکرة الشهداء، ج۲، ص۳۲۲. آنچه بین پرانتز آمده از: تحفة الحسینیة فاضل بسطامی (چاپسنگی)، ص۳۶۴.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات