دو طفلان حضرت مسلم علیهم السلام به نقل از روضة الشهدا

متن کتاب

[مصنّف در متن چندین بیت شعر نقل می‌کند که ان‌شاءالله حذف و با علامت «…» مشخص می‌شود. طبق نقل روضة الشهدا هنگامی‌که حضرت مسلم علیه‌السلام از مدینه به کوفه می‌آمد، دو طفلانش را با خود آورده بود] اما راوی گوید که [بعد از شهادت حضرت مسلم علیه‌السلام] بعضی از غمّازان[=سخن‌چینان] پسر زیاد را گفتند که: «مسلم را دو پسر در این شهر پنهانند، چون صدهزار نگار، نه ماه شعاع روی ایشان دارد، نه سنبل تاب گیسوی ایشان می‌آرد».

ابن‌زیاد گفت تا منادی کردند که: «پسران مسلم بن عقیل در خانه هرکس پنهان باشند و نیاورد به من نسپارد و مرا معلوم گردد، بفرمایم تا آن خانه را غارت کنند و آن کس را به خواری تمام بکشند» و آن جوانان در خانۀ شریح قاضی بودند که مسلم در روز جنگ ایشان را بدان‌جا فرستاده بود و در محافظت و مراقبت ایشان دادِ مبالغه داده.

بعد از قتل مسلم چون این منادی برآمد، شریح ایشان را پیش خود طلبید و چون چشمش بر ایشان افتاد بی‌اختیار نعره زد و آغاز گریه کرد و آن دو شاهزاده از قتل پدر خبر نداشتند، چون گریه شریح قاضی دیدند، شکی در دل ایشان آمد و گفتند: «ایها القاضی، تو را چه شد که ما را دیدی فریاد برکشیدی و بدین سوز گریه می‌کنی و آتش حسرت در دل ما غریبان می‌زنی»؟ قاضی چندانچه خواست راز را مخفی دارد، طاقت آن نداشت. قاضی خروش درگرفت و گفت: «ای مخدوم‌زادگان، … بدانید که خلعت شادی دنیا، مطرّز به طراز غم است، و شربت سور بی‌اعتبارش، آلودۀ به زهر ماتم، مشرب هر تهنیتی مکدّر به شوب تعزیتی، و گلستان هر عشرتی پیوسته به خارزار عسرتی. … اکنون بدانید که پدر بزرگوار شما که اختر سپهر معالی بود، از اوج اقبال به حضیض ارتحال، انتقال نمود و شهباز روح مقدّسش به بال شهادت به‌جانب ریاض سعادت پرواز نمود. … حقّ سبحانه و تعالی شما را صبر جمیل و اجر جزیل کرامت کند».

پسران مسلم که این سخن استماع نمودند، هر دو بی‌هوش شده بیفتادند و بعد از مدتی که با خود آمدند، جامه‌ها پاره کرده و عمّامه‌ها از سر برداشته و گیسوان مشگین پریشان ساخته، آغاز فریاد کردند که: «ای قاضی، این چه خبر دلسوز و این چه سخن غم‌اندوز است»! نالۀ «وا ابتاه» و خروش «واغربتاه» برآوردند!

 قاضی فرمود که: «حالا محل این فریاد و فغان نیست که کسان عبیداللّه زیاد شما را می‌طلبند، و منادی می‌کنند که: «ایشان در هر منزلی که باشند، اگر ما را خبر ندهند آن منزل را غارت کنیم و صاحب‌منزل را به قتل رسانیم»، و من در این شهر به محبّت اهل‌بیت تهمت زده‌ام، و دشمنان در تفحّص و تجسّس حال منند، و من به جان شما و جان خود می‌ترسم. اکنون فکر کرده‌ام که شما را به کسی سپارم تا به مدینه رساند». ایشان از ترس ابن‌زیاد از حال پدر فراموش کرده خاموش شدند، و قاضی هر یکی را پنجاه دینار زرد بر میان بست و پسر خود «اسد»نام را گفت که: «امروز شنودم که بیرون دروازۀ عراقین کاروانی بوده و عزیمت مدینه داشته‌اند، ایشان را ببر و به یکی از مردم کاروان که سیمای صلاح در جبین او ظاهر باشد بسپار تا به مدینه برد».

اسد در شب تار ایشان را پیش گرفت و از دروازه عراقین بیرون برد. قضا را کاروانیان همان زمان کوچ کرده بودند و سیاهی ایشان می‌نمودند، اسد گفت: «ای جوانان، اینک قافله می‌نماید، زود بروید تا به ایشان برسید». ایشان از پی کاروان روان شدند و اسد بازگردید.

اما چون قدری راه برفتند، سیاهی کاروان از نظر ایشان غایب شد و سراسیمه گشته، راه گم کردند. ناگاه عَسَسی[=پاسبانی] چند گرد شهر می‌گشتند، بدیشان باز خوردند، چون دانستند که فرزندان مسلم بن عقیل‌اند، فی‌الحال ایشان را گرفته بربستند و امیر عسسان دشمن خاندان بود. ایشان را هم در پیش پسر زیاد آورد و ابن‌زیاد فرمود تا ایشان را به زندان بردند و هم در زمان نامه‌ای به یزید نوشت که: «پسران مسلم بن عقیل را که دو طفلند، در سن هفت و هشت سالگی، بعد از قتل پدر ایشان را گرفتم و در زندان محبوس ساختم و مترصّد فرمان تا چه حکم صادر گردد، یا بکشم، یا آزاد کنم، یا زنده به خدمت فرستم، و السّلام». و نامه را به یکی داده به‌جانب دمشق فرستاد.

امّا راوی گوید که زندانبان مردی بود نیک‌اعتقاد و دوستدار اهل‌بیت، نام او «مشکور» چون آن دو شاهزاده را به زندان آورده و به وی سپردند و دانست که ایشان چه کسانند، در دست‌وپای ایشان افتاد و به منزل نیکو نشاند و طعامی حاضر کرد تا تناول فرمودند و همه روز کمر خدمت بر میان بسته بود و در مقام ملازمت ایستاده. تا شب در آمد و غوغای مردم فرونشست، ایشان را از زندان بیرون آورد و به سر راه قادسیه رسانید و انگشتری خود به ایشان داد و گفت: «این راه امن است بروید تا به قادسیه رسیدید، آنجا برادر مرا طلب کنید و این خاتم را نشانی به وی دهید تا شما را به مدینه رساند». ایشان مشکور را دعا گفتند و روی به راه نهادند.

… حقّ سبحانه چنان مقدّر و مقرّر کرده بود که آن دو یتیم غریب هرچند زودتر به پدر مظلوم و شهید خود رسند. لاجرم بار دیگر راه گم کردند و آن شب تا روز می‌گردیدند، چون روز روشن شد، نگاه کردند هنوز بر در شهر بودند. برادر بزرگ با خردتر گفت: «ای برادر، هنوز ما بر در شهریم، مبادا که جمعی به ما رسند و بار دیگر به قید ایشان گرفتار گردیم»! پس بنگریستند و بر دست چپ ایشان خرماستانی بود، روی بدان‌جا نهادند و بر لب چشمه درختی دیدند سالخورده و میان‌تهی شده، به میان آن درخت درآمده قرار گرفتند.

و چون وقت نماز پیشین[=ظهر] درآمد، کنیزک حبشی آمد و آفتابه در دست چون به لب چشمه رسید، نگاه کرد عکس آن دو جوان در چشمه مشاهده نمود، حیران بماند. … کنیزک بالا نگریست… چون کنیزک را نظر بر جمال با کمال آن دو اختر فرخنده‌فال، اوج عزّت و اقبال افتاد به تماشای آن دو آفتاب برج هدایت و رشاد، آفتابه از دست بنهاد و پرسید: «شما چه کسانید و چرا در میان این درخت پنهانید»؟ ایشان فریاد بر کشیدند که: «ما دو کودک یتیمیم و درد یتیمی کشیده و دو محزون غریبیم، رنج محنت غریبی چشیده، از پدر دور افتاده، راه گم کرده‌ایم و پناه به این منزل آورده».

کنیزک گفت: «پدر شما که بود»؟ ایشان چون نام پدر شنودند، چشمه‌های آب حسرت از دیده گشودند. … کنیزک گفت: «گمان می‌برم که پسران مسلم بن عقیلید». ایشان فریاد برکشیدند که: «ای جاریه، آیا تو بیگانه‌ای یا آشنا، دوست باوفا یا دشمن پرجفا»؟ کنیزک جواب داد که: «من دوستدار خاندان شمایم و بی‌بی دارم که او نیز لاف محبّت شما می‌زند و جان خود را نثار اهل‌بیت می‌کند. شما بیایید با من تا نزدیک وی رویم و مترسید و غم مخورید که هیچ دغدغه نیست».

پس ایشان را برداشت و روی به منزل نهاد و چون نزدیک رسید به خانه، درون دوید و بی‌بی را بشارت داد که: «اینک پسران مسلم بن عقیل را آوردم». … بی‌بی مقنعه از سر برکشید و به مژدگانی پیش کنیزک انداخت و گفت: «تو را از مال خود آزاد کردم». پس سر و پای برهنه پیش پسران مسلم باز دوید و بر دست‌وپای ایشان افتاد و بر خواری مسلم و گرفتاری فرزندانش بگریست. پس یک‌یک از ایشان را در برگرفت و بوسه بر سروروی ایشان می‌نهاد و چون مادر مهربان نوحه می‌کرد که: «ای غریبان مادر و ای بی‌کسان مظلوم و ای بیچارگان محروم، وای بر کسانی که شما را به درد فراق پدر مبتلا ساخته‌اند، و در میدان کینۀ اهل‌بیت رسالت عَلَم عناد و فساد افراختند». آنگاه ایشان را به خانه درآورد و طعامی که داشت حاضر کرد و کنیز را گفت که: «این راز را پنهان دارد و شوهرم را از این قضیه آگاه مساز؛ کِاو در حرم اهل وفا محرم نیست».

امّا راوی گوید که چون مشکور زندانبان به جهت رضای خداوند آن دو مظلوم دردمند را از زندان رها کرد، علی‌الصباح آن خبر به پسر زیاد رسانیدند. مشکور را طلبید و گفت: «با پسران مسلم چه کردی»؟ گفت: «ایشان را برای رضای خدا آزاد کردم و خانۀ دین خود را با این عمل ستوده و کردار پسندیده آباد گردانیدم». ابن‌زیاد گفت: «از من نترسیدی»؟ گفت: «هرکه از خدای ترسد از غیر او نترسد». گفت: «چه تو را بر این داشت»؟ مشکور گفت: «ای ستمکارِ نابکار، پدر بزرگوار ایشان را به ستم کشتی، چه تقریب داشت که آن دو کودک نارسیدۀ بی‌گناه را که داغ یتیمی بر جگر داشتند، به محنت بند و زندان مبتلا ساختی؟ من برای حرمت روح سیّد کونین و صدر ثقلین محمّد رسول اللّه صلی اللّه علیه [و آله] و سلّم ایشان را از بند رهایی دادم و بدانچه کردم امید شفاعت از آن سرور دارم و تو از آن دولت محرومی». پسر زیاد در غضب شد و گفت: «همین‌لحظه سزای تو بدهم». گفت: «هزار جان من فدای ایشان باد»!

… پسر زیاد جلاد را دستور داد تا او را بر عُقابَین کشید و گفت: «اول پانصد تازیانه‌اش بزن، آنگه سرش از تن جدا کن». جلاد فرمان به‌جای آورده تازیانه اول که زد، مشکور گفت: «بسم اللّه الرحمن الرحیم». و چون دوم بزد گفت: «خدایا، مرا صبر ده». چون سوم بزد گفت: «خدایا، مرا بیامرز». چون چهارم بزد گفت: «خدایا، مرا برای محبّت فرزندان رسول تو می‌کشند». چون تازیانۀ پنجم بزد گفت: «الهی، مرا به رسول و اهل‌بیتش در رسان». آنگه خاموش شد و آه نکرد تا پانصد تازیانه‌اش بزدند. آنگه چشم باز کرد و گفت: «یک شربت آبم دهید». ابن‌زیاد گفت: «آبش مدهید و گردنش بزنید». و عمرو بن الحارث برخاست و او را شفاعت کرده به خانه برد و خواست که به علاج او مشغول شود که مشکور دیده از هم بگشاد و گفت: «مرا از حوض کوثر آب دادند». این بگفت و جان به حق تسلیم کرد.

… اما راوی گوید که چون آن مؤمنۀ صادقه هر دو کودک را به سرای درآورد، خانۀ پاکیزه برای ایشان ترتیب کرد و فرش‌های پاک بگسترد و چون شب درآمد ایشان را بخوابانید و دلنوازی می‌نمود تا به خواب رفتند. پس از آن از خانه بیرون آمد و بر جای خود قرار گرفت. زمانی گذشت شوهرش از در درآمد، کوفته و نالان، زن گفت: «ای مرد، کجا بودی در این روز که به خانه دیر آمدی»؟ گفت: «صباح به در خانۀ امیر کوفه رفته بودم، منادی برآمد که: «مشکور زندانبان، پسران مسلم بن عقیل را از زندان آزاد کرده است، هرکس ایشان را یا خبر ایشان را بیاورد، امیر او را اسب و جامه دهد، و از مال دنیا توانگر گرداند»، مردمان روی به جست‌وجوی ایشان نهادند و من هم در طلب ایشان ایستادم و در حوالی و نواحی شهر می‌گردیدم و جدّ و جهد می‌نمودم. آخر اسبم هلاک شد و مقداری راه پیاده برفتم و از مقصود اثری نیافتم».

زن گفت: «ای مرد، از خدای بترس، تو را با خویشان رسول خدا چه‌کار است»؟ گفت: «ای زن، خاموش باش که پسر زیاد مرکب و خلعت و درم و دینار بسیار وعده کرده آن‌کس را که پسران مسلم را نزد وی برد». زن گفت: «چه ناجوانمردی باشد آنکه دو یتیم را بگیرد و به دست دشمن سپارد و از برای دنیا، دین خود را از دست بگذارد»! مرد گفت: «ای زن، تو را به این سخنان چه‌کار؟ طعامی اگر داری بیار تا بخورم». زن بیچاره خوان بیاورد و آن بی‌سعادت طعامی بخورد و بر روی جامۀ خواب چون بی‌هوشان بیفتاد و در خواب شد؛ چه تردّد بسیار کرده بود و مانده و کوفته شده.

اما چون از شب پاره‌ای بگذشت، برادر بزرگ که نامش «محمد» بود از خواب بیدار شد و برادر کهتر را که نامش «ابراهیم» بود گفت: «ای برادر، برخیز که ما را نیز بخواهند کشت. در این ساعت پدر خود را در خواب دیدم که با مصطفی [صلی الله علیه و آله] و مرتضی و فاطمۀ زهرا و حسن مجتبی در بهشت می‌خرامیدند. ناگاه نظر حضرت رسالت [صلی الله علیه و آله] بر من و تو افتاد و ما از دور ایستاده بودیم، حضرت رسول [صلی الله علیه و آله] روی به پدر ما کرد که: «ای مسلم، چگونه دلت داد که این دو طفل مظلوم را در میان ظالمان گذاشتی»؟ پدرم بازنگریست و ما را بدید، گفت: «یا نبی‌الله، اینک در قفای من می‌آیند و فردا نزدیک من خواهند بود»». برادر خردتر که این سخن بشنید، گفت: «ای برادر، به خدا که من هم همین خواب دیدم». پس هر دو برادر دست در گردن یکدیگر کرده می‌گریستند، روی بر روی هم می‌نهادند و می‌گفتند «واویلاه، وامسلماه، وا مصیبتاه»!

از آواز گریستن و خروش‌وافغان ایشان حارث بن عروه که شوهر آن زن بود بیدار شد و زن را آواز داد که: «این افغان و خروش چیست و در این خانۀ ما کیست»؟ زن عاجزه فروماند، حارث گفت: «برخیز و چراغ روشن کن». زن چنان بی‌خود شده بود که به آن کار قیام نمی‌توانست نمود. آخر حارث خود برخاست و چراغ روشن کرد و در آن خانه درآمد، دو کودک را دید دست به گردن هم درآورده و «واابتاه» می‌گفتند، حارث پرسید که: «شما چه کسانید»؟ ایشان تصوّر کردند که او از دوستان است، گفتند: «ما فرزندان مسلم بن عقیلیم». حارث گفت: «واعجباه، یار در خانه و ما گرد جهان گردیدیم. من امروز در طلب شما می‌تاختم تاحدی‌که اسب خود را از تاختن هلاک ساختم و شما خود در منزل من ساکن و مطمئن بوده‌اید»!

ایشان که این سخن بشنودند خاموش شده، سر در پیش افکندند و آن بی‌رحم سنگین‌دل، هر یک را طپانچه‌ای بر رخسار نازنین زد و گیسوهای مشگین ایشان که حبل‌المتین متمسّکان عروة‌الوثقای دین بود، به‌هم بازبست و بیرون آمده، درِ خانه را مقفّل ساخت و آن زن در دست‌وپای وی می‌افتاد و سر خود بر قدم وی می‌نهاد و بوسه بر دست‌وپای وی می‌داد و گریه‌وزاری، و ناله‌وبی‌قراری می‌کرد… حارث بانگ بر زن زد که: «از این سخن بگذر و زبان درکش و الاّ هر جفایی که بینی همه از خود بینی». زن بیچاره خاموش شد.

امّا چون صبح بدمید و جهان روشن گشت، آن تیره‌رویِ سیاه‌دل برخاست و تیغ و سپر برداشته و آن دو کودک را پیش انداخته، روی به لب آب فرات نهاد و زنش پای برهنه از پی می‌دوید و زاری و درخواست می‌نمود و چون به نزدیک رسیدی، آن مرد تیغ کشیده، روی به وی نهادی و آن زن از بیم تیغ بازگشتی و چون ایشان مقداری راه برفتندی، باز از پی بدویدی، بر این منوال می‌رفتند تا به کنار آب فرات رسیدند.

حارث غلامی داشت خانه‌زاد که با پسر وی شیر خورده بود، غلام از عقب خواجه آمد، چون به آنجا رسید، حارث شمشیر برهنه به وی داد که: «برو و این دو کودک را سر از تن جدا کن». غلام شمشیر بستد و گفت: «ای خواجه، کسی را دل دهد که این دو کودک بی‌گناه را بکشد»! حارث غلام را دشنام داد و گفت: «برو و هرچه تو را می‌گویم چنان کن». … غلام گفت: «مرا یارای قتل ایشان نیست و از روح مقدّس حضرت رسالت صلی اللّه علیه [و آله] و سلّم شرم می‌دارم که کسانی را که منسوب به خاندان وی باشند، هلاک کنم». حارث گفت: «اگر تو سر ایشان برنداری، من سر تو بردارم». غلام گفت: «پیش از آنکه تو مرا بکشی، من تو را به همین شمشیر هلاک کنم».

حارث مرد نبرد دیده بود، دست بزد و موی سر غلام بگرفت، غلام نیز دست فراز کرد و ریش او را گرفته پیش خود کشید، چنانچه حارث به روی افتاد و غلام خواست که زخمی بر وی زند که حارث قوّت کرد و تیغ از دست غلام به در آورد و غلام تیغ خود را از نیام کشیده بر خواجه حمله کرد، خواجه سپر پیش آورد و حملۀ او را رد کرده، شمشیر بزد و دست راست غلام را بیفکند. غلام به دست چپ گریبان او را بگرفت و خود را به او باز چسبانیده نگذاشت که دیگر زخم بر وی زند و هر دو به‌هم درآویختند که ناگاه زن و پسر در رسیدند. پسر پیش دوید و میان غلام گرفته بازپس کشید و گفت: «ای پدر، شرم نداری این غلام که مرا به‌جای برادر است و با هم شیر خورده‌ایم و مادر مرا به‌جای فرزند است، از وی چه می‌خواهی»؟ حارث جواب نداد و تیغ کشیده روی به غلام نهاد و ضربتی بر وی زد که هلاک شد. پسرش گفت: «سبحان اللّه، من هرگز از تو سخت‌دل‌تری ندیده‌ام و جفاکارتری نشنیده‌ام»!

… حارث گفت: «ای پسر، سخن کوتاه کن و بگیر این تیغ و برو هر دو را سر ببر». گفت: «لا واللّه، هرگز این کار نکنم و تو را هم نگذارم که مرتکب این امر شوی»، و زنش نیز زاری می‌کرد که: «مکن و خون این بی‌گناهان در گردن مگیر و ایشان را زنده پیش پسر زیاد بر تا مقصودی که داری محصّل گردد». او گفت: «اکثر اهل کوفه هوادار این مردمند، اگر من ایشان را به شهر برم امکان دارد که عوام غوغا کنند و ایشان را از من بستانند و رنج من ضایع گردد». پس خود تیغ برکشید و آهنگ شاهزادگان کرد و ایشان می‌گریستند و می‌گفتند: «ای پیر، بر کودکی و یتیمی و غریبی ما رحم کن و بر بی‌کسی و درماندگی ما ببخشا».

… حارث گوش به سخن ایشان نکرده، پیش دوید تا یکی از ایشان را بگیرد و هلاک کند، زن درآویخت که: «ای ناخدای‌ترس، مکن و از جزای روز قیامت براندیش»! حارث در غضب شد و شمشیر بزد و زن را مجروح ساخت. اما چون پسر دید که مادرش زخم خورده و حارث می‌خواهد که زخم دیگر بر وی زند، فی‌الحال برجست و دست پدر را گرفت و گفت: «ای پدر، با خود آی و آتش غضب را به آب فرونشان». حارث تیغ حواله پسر کرد و به یک ضربت او را نیز بکشت. اما چون زن پسر خود را کشته دید، غریو از نهادش برآمد و به‌واسطۀ زخمی که خورده بود قوّت برخاستن نداشت، همین فریاد می‌کشید و به جایی نمی‌رسید.

… پس آن سنگ‌دل به نزدیک کودکان آمد، گفتند: «ای مرد، ما را زنده نزد پسر زیاد بر تا او هرچه خواهد دربارۀ ما به‌جای آرد». گفت: «شما را داعیه آن است که من شما را به شهر درآرم و غوغای عوام شما را از من بستانند و مالی که ابن‌زیاد وعده کرده به من نرسد». گفتند: «اگر مراد تو مال است، گیسوان ما را بتراش و ما را بفروش و زر بستان». آن ناکس در حمیّت جاهلیت افتاده، گفت: «البته شما را می‌کشم». گفتند: «بر کودکی و نحیفی ما رحم کن». گفت: «در دل من رحم نیست». گفتند: «بگذار تا وضو سازیم و دو رکعت نماز بگزاریم». گفت: «واللّه نگذارم». گفتند: «بدان خدایی که اسمش بردی، بگذار تا او را سجده کنیم». گفت: «نگذارم». گفتند: «هلّا این چه عداوت است که می‌ورزی، و این چه بغض است که با ما ظاهر می‌کنی! دریغ که در این گرفتاری نه کسی به فریاد ما رسد و نه مددکاری نفسی برآرد»!

… پس حارث قصد هرکدام می‌کرد، آن دیگری می‌گفت که: «اوّل مرا بکش که من برادر خود را کشته نتوانم دید». القصّه سر برادر بزرگ که محمد بود، جدا کرد و تن او را در آب فرات انداخت. برادر خردتر که ابراهیم بود، برجست و سر برادر برگرفت و روی بر روی او می‌نهاد و لب بر لب او می‌مالید و می‌گفت: «ای جان برادر، تعجیل مکن که من نیز می‌آیم»! حارث آن سر را به عنف از او بستاند و سر او را نیز جدا کرده، تنه‌اش را در آب افکند.

… اما چون حارث جفاکار سرهای آن دو شاهزادۀ نامدار را از تن جدا کرد و در توبره نهاد و از قربوس زین درآویخته، روی به‌جانب عبیداللّه زیاد آورد و نیم چاشتی بود که رسید. هنوز دیوان مظالم قائم بود که به قصر امارت درآمد و آن توبره پیش پسر زیاد بر زمین نهاد و ابن‌زیاد پرسید که: «در این توبره چیست»؟ گفت: «سر دشمنان توست که به تیغ تیز از تن ایشان جدا کرده‌ام و به طمع رعایت و عنایت تحفه پیش تو آوردم». پسر زیاد حکم کرد که آن سرها را شسته و در طشتی نهاده پیش وی آوردند تا ببیند که سرهای چه کسان است.

اما چون بشستند و پیش آوردند، نگاه کرد روی‌ها دید چون قرص ماه و گیسوها مشاهده کرد چون مشگ سیاه، گفت: «این سرهای چه کیان است»؟ گفت: «از آن پسران مسلم بن عقیل». ابن‌زیاد را بی‌اختیار آب از دیده روان شد و حضّار مجلس نیز بگریستند. پسر زیاد پرسید که: «ایشان را کجا یافتی»؟ گفت: «ای امیر، دیروز در طلب ایشان بودم و اسب خود را هلاک کردم و ایشان خود در خانۀ من بودند، من خبر یافته ایشان را بر بستم و صباح به لب آب فرات بردم و هرچند زاری کردند، بر ایشان رحم نکردم. القصّه ایشان را بکشتم و تن ایشان را در فرات افکنده، سر ایشان را اینجا آوردم».

پسر زیاد گفت: «ای لعین، از خدای نترسیدی و از عقوبت حقّ سبحانه نیندیشیدی و تو را بر رخسارهای دلاویز و گیسوهای عنبربیز ایشان رحم نیامد؟ و من به یزید نامه نوشته‌ام که ایشان را گرفته‌ام، اگر بفرمایی زنده بفرستم، اگر حکم یزید در رسد که ایشان را بفرست، چگونه کنم؟ آخر چرا ایشان را زنده پیش من نیاوردی»؟ گفت: «ترسیدم که عوام شهر غوغا کرده ایشان را از من بستانند و طمعی که به امیر داشتم حاصل نشود». گفت: «چرا ایشان را جایی مضبوط نساختی و خبر به من نیاوردی تا کس فرستادمی و ایشان را پنهان نزد خود آوردمی»؟ آن شقی خاموش گشت.

پسر زیاد روی به ندیمان کرد و در میان ایشان شخصی بود «مقاتل»نام و از دل‌وجان دوستدار خاندان بود، پسر زیاد عقیدۀ او را می‌دانست، امّا تغافل می‌کرد؛ زیراکه مقاتل ندیمی قابل بود. او را پیش طلبید و گفت: «این شخص را بگیر و به لب آب فرات بر، همان‌جا که این دو طفل را شهید کرده است، به هر خواری و زاری که خواهی او را به قتل رسان و این سرها را نیز ببر و همان‌جا که تن‌های ایشان در آب افکنده است، این‌ها نیز بیفکن». مقاتل به‌غایت شادمان شده، دست او را گرفته بیرون آورد و با محرمان خود گفت: «به خدا که اگر عبیداللّه زیاد تمام پادشاهی خود به من ارزانی داشتی، مرا چنین خوش نیامدی که کشتن این را به فرمود».

پس مقاتل حکم کرد که دست‌های حارث را بازپس بستند و سرش را برهنه کرده، به میان بازار کوفه درآوردند و آن سرها را به مردم می‌نمودند. غریو از مردم برمی‌آمد و بر آن شخص لعنت می‌کردند و خاروخاشاک بر سر و روی وی می‌ریختند و بر این منوال مقاتل او را می‌برد تا به موضعی که مقتل ایشان بود نگاه کرد، زنی را دید مجروح افتاده و جوانی چون سروِ آزاد، کشته شده و غلامی همۀ اعضای او پاره‌پاره گشته و آن زن نوحه می‌کرد بر فرزندان و بر پسر نوجوان نازنین خود.

… مقاتل پرسید که: «چه کسی»؟ گفت: «زوجۀ این بدبخت بودم و از این کار او را منع می‌نمودم و پسر و غلام من در این کار با من متّفق بودند، آخرالامر پسر و غلام را بکشت و مرا زخم زد و بحمداللّه که نفرین آن دو طفل بی‌گناه در وی رسید». پس روی به شوهر کرد که: «ای لعین، برای طمع دنیا پسران مسلم را بکشتی و دین را بدین قتل ناحق که عمداً از تو صادر شد از دست بدادی»!

پس حارث مقاتل را گفت که: «دست از من بدار تا در خانۀ خویش پنهان شوم و ده‌هزار دینار نقد به تو دهم». مقاتل گفت: «اگر مال همۀ عالم از آن تو باشد و به من دهی دست از تو بازندارم، و ناچار چون تو بر ایشان رحم نکردی من نیز بر تو رحم نکنم و تو را هلاک سازم، و از حق سبحانه ثواب عظیم طمع دارم».

پس مقاتل از مرکب فرود آمد و چون چشمش بر خون فرزندان مسلم افتاد فریاد برآورد و بسیار بگریست و خود را در خون ایشان غلتانید و دست به دعا برداشته، از حق سبحانه آمرزش طلبید و آن سرها را نیز در آب انداخت. راوی گوید که به کرامتی که اهل‌بیت رسول صلی اللّه علیه [و آله] و سلّم می‌باشد، آن تن‌ها از آب برآمدند و هر سری بر تنۀ خود چسبید، دست در گردن یکدیگر آورده، به آب فرو رفتند. و روایتی است که هر دو را از آب بیرون کرده در آن ساحل قبری کنده به خاک کردند و تا امروز زایران زیارت می‌کنند.

آنگاه مقاتل غلامان را فرمود تا اول دست‌های او را بریدند، آنگاه پاهایش را، پس هر دو گوشش را قطع کردند و هر دو چشمش برکندند و شکمش شکافته، اعضای بریده وی را در آن نهادند و سنگی بر او بسته به آب انداختند. زمانی برآمد، آب به موج درآمد و او را بر کنار انداخت تا سه بار این صورت واقع شد. گفتند: «آب او را قبول نمی‌کند»! چاهی بکندند و او را در آن چاه افکندند و پر خاک و سنگ کردند. اندک فرصتی را زمین بلرزید و او را بر روی افکند و تا سه نوبت این معنی مشاهده افتاد. گفتند: «خاک نیز این مردود را قبول ندارد»! پس بدان خرماستان‌ها رفتند و هیزم خشک‌شده آوردند و آتشی برافروخته، وی را در آن انداختند تا بسوخت و خاکسترش به باد بردادند.

پس دو جنازه[=تابوت] حاضر کردند و پسر پیرزن و غلامش را بر آن خوابانیده، به در شهر بردند و آنجا که باب بنی‌خزیمه است، با جامۀ خونین دفن کردند و هواداران اهل‌بیت پنهانی ماتم شاهزادگان داشتند. (این متن براساس دو چاپ نوشته شده؛ یعنی قسمتی از متن از یک چاپ و قسمت دیگر از چاپ دیگر است: روضة الشهدا (انتشارات علمی و فرهنگی)، ص ۴۳۲ – ۴۴۸؛ روضة الشهدا (چاپ دفتر نشر نوید اسلام)، ص ۲۹۲ – ۳۰۴)

منبع

این متن براساس دو چاپ نوشته شده؛ یعنی قسمتی از متن از یک چاپ و قسمت دیگر از چاپ دیگر است: روضة الشهدا (انتشارات علمی و فرهنگی)، ص ۴۳۲ – ۴۴۸؛ روضة الشهدا (چاپ دفتر نشر نوید اسلام)، ص ۲۹۲ – ۳۰۴.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *