وداع حضرت عباس علیه السلام به نقل از ثمرات الاعواد

متن کتاب

من صلابة إيمانه [أي العبّاس عليه السلام] أنّه لمّا ضاق صدره [كان] – و نظر إلى حالة أخيه الحسين عليه السلام، و حالة أصحابه، و حالة عيالاته – ينظر إلى الحسين عليه السلام فيشاهده حزيناً كثيباً، و ينظر أصحاب أخيه فيشاهدهم مجزّرين كالأضاحي، وينظر عيالاته فيشاهدهنّ يتصارخن من شدّة العطش، سئم الحياة و منعه إيمانه أن يبرز بلا رخصة من أخيه الحسين عليه السلام، فجاء إلى الحسين عليه السلام و قال له : «أخي، قد ضاق صدري، و سئمت الحياة ، و أريد أن أطلب بثاري من هؤلاء المنافقين، فهل لي من رخصة»؟

فقال الحسين عليه السلام: «أجل اطلب لهؤلاء الأطفال قليلاً من الماء». فذهب إلى القوم و وعظهم و حذّرهم فما أفاد الوعظ و لا التحذير، رجع إلى الحسين و سمع الأطفال ينادون: «العطش»! أقبل إلى الخيمة – و معه الحسين عليه السلام – ليودّع عياله و يأخذ القربة ليملأها لهم من الفرات، و قد كانت زينب قالت لأختها أمّ كلثوم: «أُخيّه، في هذا اليوم كلّ فرد من إخوتنا إذا أراد البراز يأتينا إلى المخيّم و يودّعنا، و الآن لم يبق من إخوتنا إلا الحسين و العبّاس، فإذا جاء إلينا نقسم عليهم بالجلوس فإذا جلسا خذي أنت بطرف رداء العبّاس و أنا آخذ بطرف رداء الحسين، و لا ندعهما يخرجان من الخيمة».

فلمّا رأتهما الحوراء زينب أقسمت عليهما بالجلوس، فجلسا فقامت زينب و جلست إلى جنب أخيها الحسين، و كذلك أمّ كلثوم جلست و بيدها رداء العبّاس و هنّ يبكين، فبينما هم في هذا و نحوه و إذا المنادي ينادي: «يا حسين و يا أبا الفضل، جبنتما عن الحرب و جلستما بإزاء النساء»؟ فنبض العرق الهاشمي بين عيني العبّاس، فاجتذب رداءه من أخته أمّ كلثوم و قام، فتعلّقت به أمّ كلثوم، فناداها الحسين: «أخيّه، دعيه يمضي؛ فقد اشتاق الحبيب إلى حبيبه». فصاحت زينب: «أمري و أمركما إلى الله». فقام العبّاس وركب جواده.

ترجمه

نمونه‌ای از استواری ایمان حضرت عباس علیه‌السلام این بود: هنگامی که به حال برادرش حسین علیه‌السلام، یاران و خانواده‌اش نگریست، سینه‌اش تنگ شد و به حسین علیه‌السلام نگاه می‌کرد و او را اندوهگین و غمگین می‌دید، و به یاران برادرش نگاه می‌کرد و آنان را همچون قربانیان سربریده می‌دید، و به خانواده‌اش نگاه می‌کرد و آنان را می‌دید که از شدت تشنگی فریاد می‌زنند، از زندگی بیزار شد و ایمانش مانع شد که بدون اجازۀ برادرش حسین علیه‌السلام به میدان برود. پس نزد امام حسین علیه‌السلام آمد و گفت: «برادرم، سینه‌ام تنگ شده و از زندگی بیزارم و می‌خواهم انتقام خود را از این منافقان بگیرم. آیا اجازه‌ای برای من هست»؟

امام حسین علیه‌السلام فرمود: «آری، برای این کودکان اندکی آب طلب کن». پس به‌سوی لشکر رفت و آنان را پند و بیم داد، ولی سودی نبخشید. نزد امام حسین علیه‌السلام بازگشت و شنید کودکان فریاد می‌زنند: «العطش»! به‌سوی خیمه آمد – و امام حسین علیه‌السلام همراه او بود – تا با خانواده‌اش خداحافظی کند و مشک را بردارد تا برای آنان از فرات پر کند. زینب به خواهرش ام‌کلثوم گفته بود: «خواهرم، در این روز هر یک از برادرانمان که می‌خواهد به میدان برود، نزد ما به خیمه می‌آید و با ما خداحافظی می‌کند. اکنون از برادرانمان جز حسین و عباس باقی نمانده است، اگر نزد ما آمدند، آنان را قسم می‌دهیم که بنشینند. اگر نشستند، تو گوشۀ ردای عباس را بگیر و من گوشۀ ردای حسین را می‌گیرم و نمی‌گذاریم از خیمه خارج شوند».

وقتی حورا زینب آن دو را دید، آنان را قسم داد که بنشینند، پس آن دو نشستند. زینب برخاست و کنار برادرش حسین نشست و همچنین ام‌کلثوم کنار عباس نشست و ردای او را در دست داشت و آنان گریه می‌کردند. در همین حال و مانند آن بودند که ناگهان ندادهنده فریاد زد: «ای حسین و ای ابوالفضل، آیا از جنگ ترسیدید و در برابر زنان نشسته‌اید»؟ رگ هاشمی میان چشمان عباس به تپش افتاد، ردایش را از خواهرش ام‌کلثوم کشید و برخاست. ام‌کلثوم به او آویخت، حسین او را ندا داد: «خواهرم، او را رها کن تا برود؛ زیرا دوست مشتاق دیدار دوستش شده است». زینب فریاد زد: «کار من و کار شما به خدا واگذار شد». پس عباس برخاست و بر اسبش سوار شد.

منبع

ثمرات الاعواد، ج۱، ص۲۲۱.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *