اذن گرفتن حضرت زینب از عبدالله بن جعفر برای همراهی با امام حسین علیهم السلام به نقل از الخصائص الزینبیة

متن کتاب

لمّا اطّلعت السّيّدة زينب عليها السلام على عزم أخيها الإمام الحسين عليه السلام، اضطربت اضطراباً شديداً، خوفاً من أن يمنعها زوجها و ابن عمّها عبد اللّه من مصاحبتها لأخيها، و لذلك جاءت إلى ابن عمّها عبد اللّه مسرعة لتقول له و هي باكية: «يا ابن العمّ‌، هذا الإمام الحسين عليه السلام أخي و شقيقي قد عزم على المسير إلى العراق، و أنت تعلم علاقتي به، و محبّتي له، و عدم صبري على فراقه، و حيث أنّ النّساء لا يجوز لهنّ السّفر و لا الخروج من البيت إلاّ برضا أزواجهنّ‌، جئت إليك أطلب منك الإذن في السّفر مع أخي الإمام الحسين عليه السلام، فإن لم تأذن لي بذلك امتثلت أمرك، و انتهيت بنهيك و لم أذهب معه، و لكن كن على علم بأنّي لو لم أذهب معه، لما بقيت بعده في الحياة إلاّ قليلاً».

و ما أن تمّ كلام السّيّدة زينب عليها السلام، و انتهى استئذانها، حتّى سالت دموع ابن عمّها عبد اللّه على خدّيه، و أجهش بالبكاء، حيث أنّه لم يعد يتمالك نفسه لمّا رأى السّيّدة زينب عليها السلام قلقة مضطربة هذا الاضطراب الشّديد، و وجلة و منقلبة هذا الانقلاب العجيب، بحيث أنّه لو واجهها بكلمة «لا»، فارقت الحياة من شدّة الصّدمة و ماتت من حينها، و لذلك قال لها: «يا بنت المرتضى و يا عقيلة بني هاشم، نهنهي عن نفسك، و هوّني عليك، فإنّي لا أجهل علاقتك و لا أنسى مواقفك، فافعلي كيف شئت و حسبما تحبّين، فإنّي عند رأيك».

فسرّت السّيّدة زينب عليها السلام من موقف ابن عمّها عبد اللّه تجاهها و شكرته على ذلك، ثمّ ودّعته و غادرت بيته لتلتحق بأخيها الإمام الحسين عليه السلام.

ترجمه

هنگامی که حضرت زینب علیهاالسلام از عزم برادرش امام حسین علیه‌السلام (برای خروج از مدینه) آگاه شد، از ترس اینکه شوهر و پسرعمویش عبدالله، او را از همراهی با برادرش بازدارد، به‌شدت مضطرب گردید. بنابراین شتابان نزد پسرعمویش عبدالله آمد تا با گریه به او بگوید: «ای پسرعمو، برادرم امام حسین علیه‌السلام قصد سفر به عراق کرده است و تو از علاقه و محبتم نسبت به او و بی‌تابی‌ام در فراقش آگاهی، و از آنجا که زنان مجاز به سفر و خروج از خانه بدون رضایت شوهرانشان نیستند، نزد تو آمده‌ام تا از تو اجازۀ سفر با برادرم امام حسین علیه‌السلام را بخواهم. اگر مرا به این کار اجازه ندهی، از فرمانت اطاعت می‌کنم و به نهی تو گردن می‌نهم و با او نخواهم رفت، ولی بدان که اگر با او نروم، پس از او جز اندکی در زندگی باقی نخواهم ماند».

هنوز سخن حضرت زینب علیهاالسلام به پایان نرسیده و اذن‌خواستنش تمام نشده بود که اشک‌های پسرعمویش عبدالله بر گونه‌هایش جاری شد و به گریۀ شدید افتاد؛ زیرا وقتی دید حضرت زینب علیهاالسلام این‌چنین پریشان، مضطرب، هراسان و دگرگون شده است، دیگر نمی‌توانست خود را کنترل کند؛ به‌گونه‌ای که اگر با کلمۀ «نه» با او روبه‌رو می‌شد، از شدت ضربۀ روحی جان می‌سپرد و در همان لحظه می‌مرد. بنابراین به او گفت: «ای دختر مرتضی، ای عقیلۀ بنی‌هاشم، خوش‌دل باش؛ زیرا من از علاقه‌ات بی‌خبر نیستم، پس هرگونه که می‌خواهی و هرچه دوست داری انجام بده؛ زیرا من پیرو نظر تو هستم».

حضرت زینب علیهاالسلام از موضع پسرعمویش عبدالله در قبال خود خوشحال شد و او را به‌خاطر آن سپاس گفت، سپس با او وداع کرد و از خانه‌اش خارج شد تا به برادرش امام حسین علیه‌السلام بپیوندد.

منبع

الخصائص الزینبیة، ص۱۷۴.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *