خرید بخشی از زمین کربلا و دفن شهدا به نقل از وسیلة الفردوس
متن کتاب
چون سیدالشهدا در صحرای کربلا نزول اجلال فرمودند، پس آن حضرت حبیب بن مظاهر اسدی را طلبیده، از وی تحقیق مالک آن صحرا را نموده، حبیب به عرض رسانید که: «طایفهای از بنیاسد که در غاضریه و نینوا سکنی دارند، صاحب این سرزمین ایشانند». پس حضرت فرمود: «در میان آن قبیله برو و مشایخ ایشان را به نزد من بیاور». پس حبیب به فرمودۀ آن حضرت عمل نموده و ایشان را خبردار گردانید.
آنگاه اشراف قبیله با تُحَف و هدایا و قربانی به نزد آن ولیّ ربّانی حاضر شدند. آن حضرت بعد از ادای مراسم تحیّت به آن جماعت فرمود: «میخواهم که از این سرزمین چهار میل از چهار جانبِ سراپردۀ من که مجموع آن شانزده فرسخ باشد، به هر قیمتی که خواسته باشید به من بفروشید». ایشان عرض کردند: «ای بزرگ حجاز، جایهای خوب و نشیمن مرغوب داریم، این زمین شورهزار است، هیچ خیر به عمل نیاید». حضرت فرمودند: «غرض من این مکان است که میخواهم این مکان را حسینآباد نمایم».
الحصال بعد از گفتگوی بسیار که فاضل مجلسی از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده که: «إنّ الحسینَ اشتری أرضَ کربلا مِنْ أَهْلِ الْغَاضِرِيَّةِ وَ نَيْنَوَى بِسِتِّينَ أَلْفِ دِرْهَمٍ وَ تَصَدَّقَ بِهَا عَلَيْهِمْ وَ شَرَطَ أَنْ يُرْشِدُوا الزایرین إِلَى قَبْرِهِ وَ يُضَيِّفُوهم ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ؛ بهدرستیکه جناب امام حسین علیهالسلام خریدند زمین کربلا را از اهل غاضریّه و نینوا به شصت هزار درهم و آن زمین را به خود آن جماعت بخشید و شرط کرد که زائران آن حضرت را ارشاد نمایند بهسوی قبر او و سه روز ایشان را مهمان کنند».
و نیز از آن حضرت روایت شده است که: «الحرم الّذي اشتراه الحسین علیهالسلام أربعة أميال في أربعة أميال، حلالٌ لولده و مواليه، و حرامٌ على غيرهم ممّن خالفهم؛ حرمی که سیدالشهدا علیهالسلام ابتیاع نمود، چهار میل در چهار میل است و آن زمین بر اولاد و شیعیان او حلال و بر مخالفین ایشان حرام است». در آن زمین است خیر و برکت. باری به تحریر قباله پرداختند و همگی پای قباله را مهر کرده و به آن سرور تسلیم نمودند و آن مبلغ خطیر را برداشته به منزل خود رفتند.
بعد از رفتن ایشان علیا جناب زینب از آن بیع و شرا خبردار شد، به خدمت آن حضرت آمد، عرض کرد: «ای برادر، خواهرت فدای تو باد! تو مرد مسافری، این وادی غیرذیزرع را چرا خریدی و آن مبلغ خطیر را به چه سبب از دست دادی»؟ حضرت فرمود: «ای خواهر، تو تاب شنیدن این محنت نداری، همان بهتر که این راز را سربسته بگذاری». جناب زینب عرض کرد: «ای بردار، مگر نمیخواهی که من در حال سرور تو مسرور باشم و در وقت مصیبت تو محنتزده»؟ آن حضرت از این سخن بیتاب شده، فرمود: «ای خواهر، در دهم این ماه مرا در این صحرا شهید خواهند کرد، پس مطلب از خریدن این زمین آن بود که خون من در جای غصبی ریخته نشود و قبر من در ملک دیگری واقع نگردد».
جناب زینب خاتون از شنیدن آن خبر وحشت و دهشت افزا طپانچه بر سر زده و گریبان خود را درید و صدا به ناله و شیون بلند گردانید. چون آن جناب اضطراب خواهرش را ملاحظه نمود، از روی نصیحت مصیبت جدّ خود و پدر و مادر و برادرش را به خاطر خواهرش رسانید و به تذکار آنها فیالجمله تسلّی دادند و بر خیمه برگردانیدند.
بعد از آن حضرت حبیب را فرستاد که مالکان زمین بلا را از ذکور و اناث و صغیر و کبیر در آستان ملایک پاسبان آن امام عُلْوِیمقام حاضر نماید تا سرّ خریدن آن زمین را بر اهل قبیله و بر اصحاب نیز معلوم سازد و به داغ آن مصیبت قلوب حاضر و غایب را بسوزاند. چون آن جماعت بر عتبۀ امامت حاضر شدند، آن جناب در خارج سراپرده مجلس عالی ترتیب دادند، مشایخ قبیله را با اصحاب در آنجا نشانید و جوانان و اطفال ایشان را در پشت سر ایشان مکانی مقرّر فرمود و زنان را در پشت خیمۀ خود جا تعیین نمود و امر کرد که قباله را آوردند و به ایشان تسلیم نمود. پس آن طایفه به تصوّر آنکه حضرت از آن معامله پشیمان گردیده است، عرض کردند که: «ای امیر عالینسب، مبلغی که قیمت این سرزمین را به ما عطا فرمودی، در میان خود قسمت نمودهایم و در این زودی جمعکردن آن متعذّر است». حضرت فرمود: «غرض از احضار شما فسخ معامله نیست، بلکه میخواهم که تولیت این سرزمین را به شما بدهم. اما به شما چند وصیت دارم باید که وصایای مرا محافظت نمایید و آنها را به عمل بیاورید که خیر دنیا و آخرت در آن است».
حضرت فرمود: «ای جماعت، که در روز دهم این ماه کوفیان و شامیان پر جور و جفا مرا و اصحاب مرا شهید میکنند و اهل و عیالم را اسیر میکنند و شهر به شهر میگردانند و شما باید بعد از دو روز بر سر نعش ما بیایید و بدنهای نعش پارهپارۀ ما را جمع کرده، دفن نمایید و بر سر قبر من نشانه بگذارید که این مکان شریف محلّ آمدوشد شیعیان ما خواهد شد و از اطراف عالم دوستان من به این زمین خواهند آمد، گروهگروه، دستهبهدسته به زیارت تربت من شرفیاب دنیا و آخرت خواهند گردید و طایفهای از ایشان مجاور قبر من خواهند شد و بر شماست که به استقبال زایران بروید و ایشان را به قبرهای ما ارشاد نمایید، اگر بیمار شوند، به عیادت ایشان بروید و هرگاه بمیرند، در جوار من دفن کنید و در هنگام مراجعت ایشان، مشایعت کنید».
پس حضرت متوجه زنان ایشان شده، فرمود: «شما را نیز وصیت میکنم که چون ما را میکشند و زنان ما را اسیر میبرند، بر ما گریهکننده نخواهد بود، پس شما بر غریبی ما و بیکسی و مظلومی ما گریه کنید».
بعد از آن حضرت متوجه جوانان و اطفال گردید، ایشان را مخاطب ساخته فرمود: «فرزندان در نزد پدران و مادران عزیز میشوند، شما میبینید که ایشان در وَصای من تکاهل میورزند، حرف مرا به خاطر ایشان بیاورید تا آنچه گفتهام به عمل بیاورند». پس، از کلمات آن حضرت ناله و افغان از حاضران به فلک کیوان رسید و صدای شیون اهلبیتِ رسالت علیهمالسلام بلند شد.
راوی گوید که: چون دو روز از روز عاشورا بگذشت، مشایخ قبیله، قاصدی به کربلا فرستادند و کیفیت حال شهیدان را معلوم کردند و آنان که به خدمت آن حضرت مشرّف شده بودند و وصیت آن جناب را شنیده بودند، در یکجا جمع شدند و به گریهوزاری مشغول گردیدند و زنان قبیله از شنیدن خبر شهیدان به نزد مردان خود آمدند و گفتند: «چرا ایستادهاید و به دفن آن غریب بینوا نمیروید»؟ ایشان گفتند که: «این جماعت بر خلیفه خروج کرده و یاغی شده بودند و از این جهت ابن زیاد لشکرهای جَرّار و مبارزان خونخوار فرستاد و ایشان را به قتل آوردند؛ اگر از ما این حرکت صادر شود، میترسیم که ما را مانند ایشان به قتل رسانند و زنان ما را اسیر کنند».
در آن حال اطفال قبیله به جوشوخروش آمدند، به مادران خود گفتند: «آخر نه آن غریب به شما وصیت کرد که بر سر نعش او بروید و بر مظلومی او گریه کنید، چرا به وصیت او عمل نمیکنید؟ اگر مردان شما از قتل میترسند و به گفتۀ او عمل نمیکنند، شما را که خواهد کشت»؟ پس زنان آن قوم جمعیت کرده، بیل و کلنگ برداشتند و بهجانب کربلا روان شدند و اطفال نیز از عقب زنان روان شدند.
بعد از آن غیرت بر جوان دست داد، ایشان گفتند: «ما نیز میرویم». پس ریشسفیدان و بزرگان قبیله صورت حال را چنان دیدند، غیرت کردند، آنها نیز به صحرای کربلا شتافتند و هنوز به کربلا نرسیده بودند که بوی مشک و عَبیر به مشام ایشان رسید و از آن حالت تعجب کرده، حیران میرفتند تا آنکه به قتلگاه رسیدند و نعش کشتگان را در میان خاکوخون مشاهده کردند و مرغان چندی دیدند که بالبهبال داده بودند بر بدنهای شهیدان سایه افکنده بودند و صدای نوحه و زاری از خار و خاشاک آن زمین میشنیدند. تعجب ایشان زیادتر گردید و زنان به مراسم نوحه و ندبه قیام نمودند.
منبع
کتاب وسیلة الفردوس، ص ۱۸۷ – ۱۹۰. محتوای جملۀ «إنّ الحسینَ اشتری أرضَ…» در کتاب الکشکول شیخ بهایی (چاپ اعلمی بیروت)، ج۱، ص۲۸۰؛ و مجمع البحرین طریحی (مکتبة المرتضویة)، ج۵، ص۴۶۱ آمده.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات