بیان مصیبت غارت خیمه ها از زبان امام سجاد و گم شدن حضرت رقیه علیهما السلام به نقل از وسیلة الفردوس

متن کتاب

در کتاب تحفة الحسینیة از امام زین‌العابدین علیه‌السلام حدیثی روایت کرده که دل شیعه را کباب و دیدۀ ایشان را پرآب می‌نماید. و حدیث این است که آن جناب به اصحاب خود فرمود: «یا اصحابی، لا أنسَی مُصابی و أحزانَ عترةِ الرسول صلی الله علیه و آله حینَ أحْرَقُوا خیامَنا و مَضاریبَنا و نَهَبوا أموالَنا و سَلَبُوا حریمَنا و أَخَذوا نفایسَ أموالِنا؛ یعنی ای اصحاب من، فراموش نمی‌کنم مصایب خود را و حزن و اَلَم اولاد رسول خدا را دروقتی‌که خیمه‌های ما را آتش زدند و سُرادق ما را سوختند و اموال ما را غارت نمودند و اهل حرم ما را سلب نمودند و نفایس اموال ما را از ما گرفتند.

و کنتُ فی یَومِ صَرْعِ أبی فی أصْعَبِ البلیّةِ و المرضِ؛ و من دروقتی‌که پدرِ بزرگوارم در میان خاک‌وخون افتاده بود، در اصعب بلیه و مرض مبتلا بودم. کنتُ لا أزالُ فی الحیرة و الغَشْیانِ أَنْظُرُ مرّةً باستغاثةِ أبی فَلَمْ یُغِثْه أحَدٌ؛ و ثابت بودن در حیرت و غشوت و دفعةً به استغاثۀ پدر بزرگوارم نظر می‌کردم، پس کسی او را یاری نمی‌کرد. و أَنْظُرُ مرّةً بدهشةِ العترةِ و کربة الغربة؛ و دفعةً به دهشت و وحشت اهل‌بیت نگاه می‌نمودم و الم غربت را به خاطر می‌آوردم.

فَهَمُّوا بعدَ قتْلِ أبی بقتلی و صَرْعِ عترتنا؛ پس آن قوم جفاکار قصد کردند بعد از کشتن پدر بزرگوارم به کشتن من و به هلاک‌نمودن اولاد ما. فوَقَعَ علینا ما وَقَعَ؛ پس واقع شد بر ما آنچه واقع شد و آنچه شدنی بود شد. حتّی غَرُبَتْ الشمسُ فأقاموا لنا مِضْراباً محروقاً فأجمعونا فیه؛ تا اینکه آفتاب غروب کرد، پس از برای ما خیمه‌ای بنا کردند که سوخته‌شده بود، پس همۀ ما را به این خیمه جمع نمودند. و کنّا مَشدُودِین بالأحبال و السلاسل فی غایة الشدّة و فی الغشیان و الحیرة؛ و همۀ ما با طناب‌ها و به زنجیرها بسته شده بودیم در غایت شدّت و ما در غشوت و حیرت بودیم.

فإذا بعمّتی قالتْ لأُختی الکبیرة فاطمةَ: «یا بنتَ أخی، ما لی لا أرَی أُخْتَکِ رقیّة»؛ ناگاه در آن وقت عمه‌ام به خواهرم فاطمۀ کبری گفت: «ای دختر برادرم، مرا چه شد که خواهرت رقیه را نمی‌بینم». قالتْ: «یا عمّتی، وقفْنا فی شدّةٍ و مَهْلکةٍ قدْ نَسینا من أنفُسِنا». خواهرم گفت: «ای عمّه، ما در شدّت و مهلکه ایستاده بودیم، به تحقیق نفس‌های خود را فراموش کرده بودیم»».

قال الراویُ: فرأَیتُ مولایَ قدْ تنفَّسَ الصعداءَ و قال: «آه آه! صاحتْ عمّتی و غَشِیتْ و جُدِّدَ علینا المصیبة و الحزنُ»؛ آه، واویلا! راوی گوید که: آن جناب را دیدم که آهی دردناک از جگرِ پردرد برکشید و فرمود: «آه‌آه! آن وقت عمه‌ام صیحه برکشید و بی‌هوش افتاد و مصیبت و احزان ما تازه گردید. فقُمنا من مقامنا و کنّا مُسْتَفْسِرین لأحوال أختی؛ پس همه از جای خود برخواستیم از احوال خواهرم سراغ می‌گرفتیم. و تقول عمّتی: «یا ابنة أخی، أین أنتِ، هل وَطَأكِ الخیولُ»! و عمه‌ام می‌گفت: «ای دختر برادرم، در کجایی! آیا تو را در زیر سمّ اسبان پایمال کردند»!

فإذاً بصَوتٍ حزینٍ یُحرِقُ القلوبَ و یُدْمِی العیونَ یَخْرُجُ مِن بین أَکَمَةٍ من الطرفاء؛ ناگاه صدای حزینی که قلوب را می‌سوخت و اشک چشم‌ها را جاری می‌ساخت از میان اکمه – که جای بلند باشد و هم مکانی را گویند که درخت یُرقُون که طرفا روییده باشد که طرفا عبارت از آن بود [یعنی نام فارسی درخت طرفاء یرقون است] -.

فقرَّبّناها فرأیتُ أختی مختفیةً فیها مرتعشةً جسدُها و معها سَیّالةٌ دمْعُها تقول: «أبی، یا أبی، أنا بنتُکَ رقیّةُ سَلَبُونی الأعداءُ و هتَکُوا حرمتَنا و أحْرقُوا خِبائَنا و فَرَّقوا بینی و بین أخَواتی و عمّاتی، لعلّک نسیتَنا»»! یعنی آن حضرت فرمودند که: «ما به نزد خواهرم رقیه رفتیم. پس او را دیدیم که در زیر آن بوته‌ها پنهان گردیده و اعضایش می‌لرزید و با وجود آن‌ها اشکِ چشمش جاری بود و می‌گفت: «ای باب غمگسار، و ای پدرِ بزرگوارم، منم رقیه دختر تو که دشمنان لباس مرا غارت کردند و حرمت ما را نگه نداشتند و خیمه‌های ما را سوختند و در میان من و خواهران و عمه‌هایم جدایی افکنده‌اند، شاید اینکه تو ما را فراموش فرموده‌اید! أبی، کنتَ لا یزالُ رَؤُفاً رحیماً علینا فما وَقَعَ قدْ غِبْتَ عَنّا؛ یعنی ای پدرِ تاج‌دار، همیشه تو ما را رؤوف و مهربان بودی، نمی‌دانم تو را چه واقع شده! به تحقیق از ما غیب شده و ما را فراموش کرده‌ای»! پس آن طفل یتیم را نالان و گریان به خیمه درآوردند».

منبع

کتاب وسیلة الفردوس، برگ ۲۹۹ سمت چپ.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *