خبر شهادت حضرت مسلم علیه السلام در مسیر کاروان امام حسین علیه السلام از مکه تا کربلا
متن کتاب
نقل أنّه لمّا وصل الحسين عليه السّلام في مصيره إلی الكوفة إلی منزل اسمه سوق، جلس عليه السّلام ناحية عن الناس و إذا برجل قد قدم من الكوفة فسأله الحسين عليه السّلام و قال: «ما الخبر»؟ فقال: «يا سيّدي، ما خرجت من الكوفة حتى رأيت هانياً و مسلماً بن عقيل مقتولين و بعث برأسيهما إلى يزيد». فقال الحسين عليه السّلام: «إنا للّه و إنا إليه راجعون» و سار الرجل و لم يعلم به أحد من أصحابه.
قال [الراوي]: كان لمسلم بنت عمرها إحدى عشرة سنة مع الحسين عليه السّلام، فلمّا قام الحسين من مجلسه، جاء إلى الخيمة، فعزّز البنت، و قرّبها من منزله، فحسّت البنت بالشّرّ؛ لأنّه عليه السّلام كان قد مسح على رأسها و ناصيتها، كما يفعل بالأيتام، فقالت: «يا عمّ، ما رأيتك قبل هذا اليوم تفعل بي مثل ذلك، أظنّ أنّه قد استشهد والدي»! فلم يتمالك الحسين عليه السّلام من البكاء و قال: «يا ابنتي، أنا أبوك، و بناتي أخواتك». فصاحت و نادت بالويل. فسمع أولاد مسلم ذلك الكلام، و تنفّسوا الصّعدا ، و بكوا بكاء شديداً، و رموا بعمائهم إلى الأرض.
قال: لمّا تأمّل الحسين عليه السّلام هذا الحال، و قتل مسلم، و أنّ أهل الكوفة هم الّذين أعانوا على قتل أمير المؤمنين عليه السّلام، و نهب الحسن، و ضربه بالخنجر على فخذه، فبكى بكاء شديداً، حتّى أخضلت لحيته بالدّموع.
ترجمه
نقل شده است که وقتی امام حسین علیهالسلام در مسیر خود به سمت کوفه به منزلی به نام «سوق» رسیدند، ایشان در گوشهای دور از مردم نشستند. در همین حال، مردی که از کوفه میآمد، نزدیک شد. امام حسین علیهالسلام از او پرسیدند: «چه خبری داری»؟ مرد گفت: «ای سید من، از کوفه خارج نشدم مگر اینکه هانی و مسلم بن عقیل را کشته دیدم و سرهایشان را نزد یزید فرستادند». امام حسین علیهالسلام فرمودند: «انا لله و انا الیه راجعون» (ما از خداییم و بهسوی او بازمیگردیم) و مرد رفت، بدون اینکه هیچکدام از یاران امام از این ماجرا باخبر شوند.
(راوی) گفت: دختر مسلم که یازده سال داشت، همراه امام حسین علیهالسلام بود. هنگامی که امام حسین علیهالسلام از مجلس خود برخاستند، به خیمه آمدند، دختر را تسلی دادند و او را به منزل (خیمۀ) خود نزدیک کردند. دخترک احساس بدی پیدا کرد؛ زیرا امام علیهالسلام دست مبارک را بر سر و پیشانی او کشیده بودند، همانطور که با یتیمان رفتار میکنند. دخترک گفت: «ای عمو، تا امروز ندیده بودم که با من چنین کنی، گمان میکنم پدرم به شهادت رسیده است»! امام حسین علیهالسلام نتوانستند جلوی گریۀ خود را بگیرند و فرمودند: «ای دخترک من، من پدر تو هستم و دختران من خواهران تو هستند». دخترک فریاد زد و به وای و افغان پرداخت. فرزندان مسلم که این سخن را شنیدند، ناله از جگر برآوردند، بهشدت گریستند و عمامههای خود را به زمین انداختند.
(راوی) گفت: هنگامی که امام حسین علیهالسلام این حال را دیدند، و یاد کشتهشدن مسلم، و اینکه اهل کوفه همان کسانی بودند که به قتل امیرالمؤمنین علیهالسلام کمک کردند، و همچنین به یاد غارتشدن (اموال) و ضربتخوردن امام حسن علیهالسلام با خنجر بر ران ایشان افتادند، بهشدت گریستند، بهطوری که محاسن مبارکشان از اشک، تر شد.
منبع
کتاب المنتخب طریحی (چاپ اعلمی بیروت)، ص۳۶۴.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات