گم شدن ربابه، دختر امام حسین علیهما السلام در شام غریبان به نقل از وسیلة الفردوس
متن کتاب
در کتاب منهاج المصیبة از عبدالله بن کامل دمشقی روایت شده میگوید: چون حضرت امام حسین علیهالسلام و برادران و یارانش را شهید نمودیم و خیمههای اهل حرام را به امر عمرسعد سوزانیدیم و اسب بر بدن شهدا تاختیم، در آن وقت دختر امیرالمؤمنین، جناب زینب خواتون طفلان کوچک را از اطراف و جوانب به دور خود جمع مینمود و ایشان را تعزیه و تسلّی میداد و گریه مینمود.
و من در آن وقت در اطراف قتلگاه میگردیدم تا وقت مغرب تاریکی عالم را فراگرفت. آن وقت آواز دخترک صغیری را شنیدم که با جسد پدر خود درددل مینمود و میگفت: «يَا أَبَه، تَعارَانِي الهُمُومُ بِفِراقِكَ وَ تَناثَرَتْ أعْضَائِي وَ عِظامي بِقَتْلِكَ؛ ای پدرجان، همّ و غمّ مرا فروگرفته و به سبب شهادت تو رگهای بدنم از هم گسیخته و استخوانم سست شده.
يَا أَبَه، نَحْنُ طَوائِفُ النسَاءِ وَقَعْنَا فِي المَهَالِكِ، لَا نَدْرِي نَبْكِي عَلَی قَتْلِكَ أَمْ أسْرِنَا؛ ای پدرجان، ما طایفۀ زنان بیکس واقع شدهایم، در مهلکه بر شهادت تو بگریم و یا بر اسیری خود ناله نماییم یا بر برادر علیل و بیمار خود گریه کنیم که این قوم بر او رحم نمینمایند و سر او را مجروح نمودهاند و او را با وجود بیماری مقیّد به قید غلوزنجیر کردهاند، و یا بر احوال خواهرم سکینه گریه نمایم که مریضه است و نزدیک به آن شده است که مرگ او را دریابد.
يَا أَبَه، تَرَحَّمْ عَلَينا وَ قُمْ فَأرْجِعْنَا إِلَی المَدِينَةِ؛ ای پدرجان، به ما رحم نما، برخیز ما را بر مدینه برگردان».
عبدالله میگوید که: بعد از این مکالمات، آن صغیره ساکت شد و من از کثرت وحشت نمیتوانستم داخل قتلگاه شوم، پس ناگاه دیدم که دو زن بیرون آمدند و گریهوناله مینمودند و میگفتند: «يَا جَدّاه، نَحْنُ بَنَاتُكَ قَدْ أُسِرْنَا وَ أَنْتَ مِنّا قَدْ نَسِيتَنا؛ ای جد بزرگوار، ما دختران تو باشیم که ما را اسیر مینمودند. ای جد بزرگوار، تو از ما فراموش نموده.
يَا جَدّاه، و اللهِ قَدْ قَرُبَ أَنْ يَخْرُجَ رُوحٌ مِنْ أَبْدَانِنا مِنْ فِقْدانِ بِنْتِ الحُسَينِ رُبابة، لَا نَعْلَمُ أَنَّها ماتَتْ أَوْ وُجِئَتْ تَحْتَ مَراكِزِ الخُيُولِ؛ ای جد بزرگوار، قسم به خدا نزدیک شده که روح از بدن ما بیرون شود، به سبب آنکه ربابه دختر امام حسین مفقود شده و نمیدانیم بر او چه واقع شده؛ آیا آن طفل مرده یا پایمال سم اسبان شده».
پس آن دو زن ناتوان، با ناله و افغان به نزدیک من رسیدند، به من گفتند: «ای مرد، تو را به خدا قسم میدهیم آیا دخترک مظلومۀ اسیری را تو دیدی»؟ من عرض کردم: «نه، ولکن من یک آواز دختر صغیری را از جانب قتلگاه شنیدم که با نعش پدرش خود گفتگو مینمود».
پس آن دو زن حیران با سرعت تمام به قتلگاه شهیدان روان شدند، فریاد برآوردند: «ای دختر محمد صلیاللهعلیهوآله»، جواب نشنیدند. باز فریاد برآوردند: «ای دختر علی»، جواب نشنیدند. باز فریاد برآوردند: «ای ربابه، ای دختر حسین»، جواب نشنیدند. پس آواز خود را به ناله و گریه بلند کردند: «ای برادر، ای حسین، دختر مظلومت ربابه در کجاست»؟
فَإِذَا هُوَ بِصَوْتٍ جَلِيٍّ يُنادِي: «أُخْتايَ أُخْتايَ ، بِنْتِي رُبابةُ فِي كَنَفِي مُغْماةٌ»؛ناگاه آواز جلی از جسد مبارک آن سرور برآمد که: «ای دو خواهر من، دخترک مظلومم ربابه، در کنار نعش من غش نموده». پس جناب زینب و امکلثوم آن یتیمۀ مظلومه را به هوش درآوردند و او را با ناله و افغان به خیمه بردند.
منبع
کتاب وسیلة الفردوس، برگ ۳۰۰ سمت چپ.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات