نگهبانی حضرت زینب و ام کلثوم از اهل بیت علیهم السلام در شام غریبان به نقل از وسیلة الفردوس

4 دقیقه
,
متن کتاب

رُوِيَ فِي بَعْضِ الكُتُبِ: أَنَّهُ لَمّا كانَتْ لَيْلَةُ الحَادِي عَشَرَ مِنَ المُحَرَّمِ الحَرامِ و قَدْ قُتِلَ الحُسَيْنُ عليه السلام و سَلَبُوا نِسائِهِ وَ حَرَّقُوا الخِيامَ و جَمَعَتْ زينبُ النساءَ و الأطفالَ، و عليُّ بن الحسين عليه السلام عليلٌ بينَهُنَّ؛ یعنی در بعض کتب مقتل روایت شده است: زمانی که شب یازدهم محرم‌الحرام شد و حضرت حسین علیه‌السلام به درجۀ رفیعۀ شهادت فایز گردید و اهل حرم او را غارت کردند و خیمه‌های او را آتش زدند، در آن وقت جناب زینب زنان و دختران ناتوان به یک جا جمع می‌نمود، و امام زین‌العابدین علیه‌السلام در میان ایشان علیل و بیمار بود.

وَ الأطفالُ منهنُّ مَنْ تُنادِي: «يا عمَّتا، أينَ أبي الحسين»؟ هذي تنادي: «يا عمّتاه، يا زينباه، أين أخي عليّ الأكبر»؛ یعنی اطفال خورده‌سال هرکس به زبان پرملال عمۀ خود را ندا می‌کرد که: «ای عمه، پدر بزرگوارم حسین در کجاست»؟ و آن دیگری صدا می‌کرد: «ای عمه جان زینب، برادرم علی‌اکبر در کجاست»؟ وَ هذي تُنادي: «يا عمّتا زينب، أين عمّي العبّاسُ سقّاء عَطاشِ كربلا»؛ و آن یکی می‌گفت: «ای عمه زینب، عمویم عباس، سقای تشنگان کربلا در کجاست»؟ و هذي تُنادي: «يا عمّتاه زينب، أينَ ابنُ عمّي القاسمُ العرّيسُ الذي بشبابه ما تهنّا [كذا]»؛ و آن دیگری ندا می‌کرد: «ای عمه زینب، پسر عمویم قاسمِ نوداماد که جوانی او گوارا نشد از برای او، در کجاست»؟

قالُوا [كذا]: فَباتُوا تلك الليلةَ و لَهُم دَوِيٌّ كدَوِيِّ النحل؛ راوی گوید که: آن شب را بیتوته کردند درحالتی‌که بود ایشان را صدایی مثل صدای زنبور. ما بَينَ باكيةٍ و نادبةٍ؛ در میان گریه و ندبه بودند.

قالَ: فلمّا جنَّ عليهمُ الليلُ قالتْ زينب لأمّ كلثوم: «أخيّة، كلّ ليلةٍ يحرُسُنا العبّاسُ و الأنصارُ و أخي الحسينُ، و هذه الليلةَ بَقِينا حريماً بِلا رجالٍ»؛ راوی گوید: زمانی که شب بر ایشان تاریک گردید، زینب خواتون به جناب ام‌کلثوم فرمود: «ای خواهرِ خون‌جگر، هر شب پاسبانی ما را برادرم عباس و اصحاب کبار و برادر بزرگوارم حسین می‌کرد، امشب زنان بی دست و پا، بی‌صاحب و بی‌کس مانده‌ایم».

«لكن أخيّة، أنتِ تَقِفِينَ بِيمينِ النساءِ و أنَا أَقِفُ بِشِمال النساءِ و إذا رأيتِ أحداً مقبلاً فقُولِي: أنا أمّ كلثوم بنتِ أمير المؤمنين عليه السلام؛ لکن ای خواهر، تو به‌طرف راست زنان بایست و من هم به‌طرف چپ این زنانِ دلفکار بایستم و هرگاه کسی را دیدی که به‌طرف تو می‌آید، پس بگو: ای شخص، من ام‌کلثوم دختر امیرالمؤمنین علیه‌السلام».

«و إذا أنا رأيتُ أحداً مُقبّلاً فأقُولُ: أنا زينبُ بنتُ فاطمةَ الزهراء؛ ای خواهر، هرگاه من دیدم که کسی به‌طرف من می‌آید، پس من می‌گویم: ای شخص، منم زینب دختر فاطمۀ زهراء».

قال: فبينما هي واقفة، زينبُ تنظُرُ يميناً و شِمالاً فَلَم تَرَ أحداً من أصحابِها حفِيٌّ، و لا مِنْ رِجالِها وليٌّ، و لا مِنْ حِماتِها حمِيٌّ، بل أجسادُهم تَمُوجُ عَلَی الرمضاءِ كما تَمُوجُ سفينةٌ في البحر مَوْجاً؛ راوی گوید که: در آن اثنا جناب زینب به چپ و راست خود نگاه می‌نمود و احدی از اصحاب مهربانی نمی‌دید، و نه از مردانش مباشر امری، و نه از حمایت‌کنندگان خود حمایت‌کننده نمی‌یافت، بلکه تنهای ایشان در میان ریگ‌ها گرم کربلا موج می‌زد، چنان‌که کشتی موج می‌زند در دریا از حیثیت موج.

فبينما هي واقفةٌ إذ رأَتْ سوادةً مُقْبِلةً فقالتْ لَها: «أيّتها السوادةُ لا تَقْرَبينَ إلينا؛ فَقَد رَوَّعْتِ قلوبَ الفاطميّات»؛ یعنی در آن اثنا که آن مظلومۀ دل‌شکسته ایستاده بود، ناگاه از دور یک سیاهی را مشاهده نمود که به‌طرف ایشان می‌آید، پس جناب زینب خواتون فرمود: «ای سیاهی، به نزدیک ما میا؛ به تحقیق به خوف انداختی قلب‌های اولاد فاطمه را».

پس آن مظلومه حزینه دید که آن سیاهی با سرعت تمام به‌طرف ایشان می‌آید، گفت: «ای سواره، میا؛ همۀ اموال ما را به غارت برده‌اند». باز آن سیاهی می‌آمد، آن خواتون با دل آتشبار فرمود: «ای سواره، برادر خود عباس و حسینم را خبردار می‌نمایم؛ به جانب ما میا و ما را به خوف مینداز». جناب زینب دید که باز آن سیاهی می‌آید و به سخن او اعتنا نمی‌نماید، آنگاه علیاجناب به صد مشقت و اضطراب گفت: «ای سواره، زمین نجف به این زمین متصل است، پدر بزرگوارم، اسدالله الغالب، علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام را صدا می‌کنم که او البته به داد ما خواهد رسید».

قالَ: فبينما هِي تُخاطِبُها و إذا بمُجاوِبٍ لها: «لا تَجْزَعِينَ يا زينبُ، أنا أبوكِ أمير المؤمنين»؛ راوی گوید: در آن حین که آن خواتون دل‌خون آن سیاهی را مخاطب می‌نمود، ناگاه آن سواره، آن بی‌پناه را جواب داد که: «جزع‌وفزع مکن و هرسان مشو ای زینب، منم پدر تو امیرالمؤمنین».

قالَ: فلما سمعتْ بذكر أمير المؤمنين عليه السلام نادتْ: «وا أبتاه، وا عليّاه، يا ليتَ عيناك تَنْظُرُ إلی ولدِكَ الحسين كيف فعلتْه الأعداءُ»؛ راوی گوید: چون آن حزینه نام امیرالمؤمنین را شنید، بی‌تاب گردید، فریاد برآورد: «واابتاه، واعلیاه، ای‌کاش ای پدر بزرگوار چشم‌های تو نظر می‌کرد و می‌دید که این دشمنان بی‌دین چه‌ها بر سر فرزندت حسین آوردند»!

فَعند ذلك أنّتْ و بَكَتْ؛ پس آن حزینه با خاطرِ غمینه مشغول انین و گریه گردید. پس آن جناب او را تسلی داده و فرمود: «ای دختر، پاسبانی امشب با من است».

منبع

کتاب وسیلة الفردوس، برگ ۳۰۱ سمت راست.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *