خواب مقبل کاشانی در شب عاشورا

متن کتاب

مناسب است خواب مقبل علیه‌الرحمه که محتشم را در خواب دیده خدمت پیغمبر؛ چنانچه در حزن المؤمنین مذکور است. مؤلّفِ [کتاب عدد السنة] گوید: خودم در اصفهان در خانوادۀ مقبل به خط خودش دیدم خوابش را نقل کرده بود.

مقبل علیه‌الرحمه می‌گوید: سالی زوّار بسیار از اصفهان به جهت زیارت [روز] عاشورا عازم کربلا شد. من مرد تهیدستی بودم، به یکی از آشنایان گفتم: «می‌ترسم بمیرم و آرزوی زیارت سیدالشهدا روحی له الفداء در دلم بماند». دلش بر من سوخت و رقّتی به او دست داد و گفت: «اگر عذری جز فقر نداری، بیا برویم تا کربلا مهمان من باش».

به اتفاق آن رفیقِ شفیق روانه شدیم. نزدیک گلپایگان جمعی قطّاع‌الطریق، شب بر سر زوّار ریختند و همه را غارت کردند. زوار برهنه و عریان وارد گلپایگان شدند. بعضی قرض کردند و رفتند.

من همان‌جا ماندم، نه اسباب رفتن داشتم، نه دل برگشتن، تا آنکه ماه محرم شد. تکیه‌ای بود، شب‌ها آنجا شیعیان مشغول عزاداری بودند، من هم در آنجا به سر می‌بردم و شب‌وروز می‌گریستم. تا شب عاشورا شد، بسیار گریستم. اواخر شب خوابم برد، در عالم واقعه [=خواب] دیدم به کربلا رفته‌ام.

هر خیالی کاورد در دل نشست / هرکجا که می‌روی آن با تو هست

رفتم به حرم مشرّف شوم، اذن دخول می‌خواستم، شخصی مرا مانع شد، به دست اشاره کرد: «برگرد، حالا وقت زیارت تو نیست».

آن زلف تاب‌دار که بادش همی‌برد / گوئی که عاشقی است که او را قرار نیست

نی نی دو دست حاجب سالار کشور است / کز دور می‌نماید کامروز بار نیست

 گفتم: «بنا نبود حرم جناب ابی‌عبدالله علیه‌السلام حاجب داشته باشد»!

هر که خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو / کبر و ناز و حاجب و دربان در این درگاه نیست

گفت: «ای مقبل، حالا حضرت زهرا علیهاالسلام، با مادرش خدیجه و مریم و حوّا و آسیه و جمعی حورالعین، با جمعی از انبیا، به زیارت آمده‌اند. قدری تأمّل کن، آن‌ها که فارغ می‌شوند، نوبت تو است؛ تو نامحرمی. و من ملکی هستم از جمله حافّین حول حرم مطهّر که دائم بهر زوّار استغفار می‌کنم».

پس دست مرا گرفت، در میان صحن گردش می‌داد. جمعی را در صحن مقدّس می‌دیدیم که شباهت به اهل دنیا نداشتند. رسیدیم به موضعی که محفلی بود آراسته، و جمعی موقّر با خضوع و خشوع نشسته. پرسید: «این‌ها را می‌شناسی»؟ گفتم: «نی». گفت: «این‌ها حضرات انبیاءاند که به زیارت آمده‌اند. آنکه بر همه مصدر نشسته، حضرت آدم ابوالبشر علیه‌السلام است. آنکه طرف راست او نشسته، نوح نبی‌الله است. در طرف یسارش حضرت ابراهیم خلیل‌الله است. آن یکی شیث است. آن دیگر ادریس است. آن هود و آن صالح و آن اسماعیل و آن اسحاق و آن داود و آن سلیمان و آن کلیم‌الله و آن روح‌الله».

در آن اثنا دیدم بزرگواری از حرم بیرون آمد، دو نفر زیر بغل‌هایش را گرفته‌اند. همه برخاستند، تعظیم کردند. رفت صدر مجلس نشست، بعد از لمحه‌ای سر بالا کرد و فرمود: «محتشم را بیاورید». پرسیدم: «این بزرگوار کیست»؟ گفت «خاتم انبیا محمد مصطفی صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم».

ساعتی نگذاشت محتشم را آوردند و او مردی بود کوتاه‌قامت و خوش‌سیما و عمامۀ ژولیده بر سر. تعظیم کرد و ایستاد. جناب رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: «ای محتشم، شب عاشورا است، پیغمبران به زیارت فرزندم حسین علیه‌السلام آمده‌اند، می‌خواهند عزاداری کنند. برو بالای منبر و از اشعار دلسوز خود بخوان، تا ما بگرییم». … [مصنف چند خط خارج از داستان و در مورد شعر محتشم صحبت می‌کند]

مقبل می‌گوید: به امر پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم منبری گذاشتند، محتشم رفت پلۀ اول ایستاد. پیغمبر اشاره کرد بالاتر برو. پلۀ دوم ایستاد. فرمود: «بالاتر برو». تا پلۀ نهم منبر ایستاد، فرمود: «بخوان».

مقبل می‌گوید: حواسم را جمع کردم ببینم محتشم کدام بند مرثیه را می‌خواند که از همه دلسوزتر است. شروع کرد به خواندن:

«کشتی شکست‌خوردهٔ طوفان کربلا / در خاک و خون فتاده به میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او فاش می‌گریست / خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

و ز آب هم مضایقه کردند کوفیان / خوش داشتند حرمت مهمان کربلا».

عرض کرد: «یا رسول الله،

بودند دیو و دد، همه سیراب و می‌مکید / خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا».

صدای نالۀ پیغمبر بلند شد. بعد از اتمام این بند مرثیه، پیغمبر رو به انبیا کرد و فرمود: «ببینید امت من با فرزند دلبندم چه کردند! آبی را که حق‌تعالی بر کِلاب [= سگ‌ها] و ذِئاب [=گرگ‌ها] و کفّار مباح کرده، بر اولاد من امتم حرام کردند»!

پس محتشم شروع کرد به این مرثیه:

«روزی که شد به نیزه، سر آن بزرگوار / خورشید، سربرهنه بر آمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه / ابری به بارش آمد و بگریست زار زار».

چون محتشم به این شعر رسید، پیغمبران همه دست بر سر زدند. محتشم رو به پیغمبران کرد و خواند:

«جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل / گشتند بی عَماری و محمل، شترسوار».

جناب رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: «بلی، این جزای من بود که دختران مرا در کوچه و بازار مثل اهل زنگبار بگردانند»! محتشم سکوت کرد و ایستاد که مرخص فرماید، از منبر به زیر آید. جناب رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: «محتشم، هنوز دل ما از گریه خالی نشده، بخوان».

محتشم شوقی پیدا کرد و به هیجان آمد که پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم میل دارد از اشعار او بگرید. عمامه از سر برداشت، بر زمین زد و به دستش اشاره کرد به‌طرف قبر سیدالشهدا علیه‌السلام، عرض کرد: «یا رسول الله، منتظری من بخوانم، بشنوی و بگریی! اینجا نظر کن:

این کشتۀ فتاده به هامون، حسین توست / وین صید دست‌وپا زده در خون، حسین توست».

ملکی صدا زد: «محتشم، پیغمبر غش کرد»!

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد / مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

محتشم از منبر فرود آمد. بعد از آنکه پیغمبر به هوش آمد، رداء مبارک را خلعت به او مرحمت فرمود.

مقبل می‌گوید: با خود گفتم: «خاک بر سرت ای بی‌قابلیت! این‌همه شعر و مرثیه گفته‌ای، حال معلوم شد که پسند نشده! تو حاضر بودی، پیغمبر اعتنا نکرد، محتشم را احضار فرمود؛ خواند، پیغمبران گریستند و به خلعت مفتخرش کرد»! خود را بسیار ملامت کردم، راضی بودم زمین شکافته شود و به زمین فروبروم. زود از صحن بیرون روم که مبادا آشنایی مرا ببیند و خجالت بکشم.

می‌رفتم همین‌که نزدیک درب صحن رسیدم، دیدم حوریه‌ای سیاه‌پوش دوان‌دوان از حرم خدمت پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رفت، عرض کرد: «یا رسول الله، دخترت فاطمه می‌گوید چرا دل مقبل را شکستی! او هم برای فرزندم مرثیه گفته»! بلی اینجا درِ خانه‌ای است که هرکس خدمتی کند، رد نمی‌کند. پیغمبر فرمود: «مقبل بیا دخترم فاطمه خواهش کرده، تو هم بخوان».

مقبل می‌گوید: از شعف چیزی نمانده بود جانم از بدن برود. آمدم تعظیم کردم و بالای منبر رفتم. پلۀ اول ایستادم، نفرمود بالاتر رو، فرمود: «بخوان». دانستم میان من و محتشم چقدر فرق است!

با خود خیال می‌کردم چه بخوانم مقابل آن مرثیه‌های سوزناکِ پر گریۀ محتشم، یادم آمد واقعۀ شهادت را از همه بهتر به نظم درآورده‌ام. سه شعر خواندم، عرض کردم: «یا رسول الله،

روایت است که چون تنگ شد بر او میدان / فتاد از حرکت ذوالجناح از جولان

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت / نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت

هوا ز باد مخالف، چه قیرگون گردید / عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

بلندمرتبه شاهی ز صدر زین افتاد / اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد»!

صدای شیون بلند شد. پیغمبر بر سر می‌زد، می‌گفت: «وا ولدا»! که یک‌مرتبه حوریه صدا زد که: «مقبل بس است، فاطمه روی قبر حسین غش کرد»!

مقبل می‌گوید: از منبر فرود آمدم. در دلم گذشت کاشکی مرا هم خلعتی می‌کردند که در نزد امثال و اقران و نزد محتشم سرافراز می‌شدم که ناگاه دیدم از رواق مطهر، جوانی بی‌سر با بدن پاره‌پاره بیرون آمد، از حلقوم بریده فرمود: «مقبل، دلت نشکند، خلعت ترا هم خودم می‌دهم»!

منبع

عدد السنة اسماعیل سبزواری (اسلامیه)، مجلس ۳۲، ص۱۶۶. باید دقت داشت آنچه در کتاب حزن المؤمنین، ص۶۸۴ (فصل هشتم، مجلس هشتم) آمده، اشاره‌ای گذرا به این جریان است و همان‌طور که در ابتدا ذکر شده، تفصیل این خواب را مرحوم اسماعیل سبزواری از دستخط مقبل کاشانی نوشته است.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *