دختر سه ساله در خرابه شام به نقل از وسیلة الفردوس
متن کتاب
به روایت سکب الدموع: چون عبدالله کوبلی را به نزد مختار آوردند و خواستند که او را به درک واصل گردانند، مختارِ وفاشعار از آن غدّارِ جفاکار پرسید که: «ای شقی، تو چه ظلم بر اهلبیت اطهار علیهمالسلام نمودی»؟
عبدالله گفت: «یا امیر، من از پاسبانهای اهلبیت بودم. آن وقت من در خرابۀ شام نشسته بودم، دیدم بعد از آنکه ثلثی از شب گذشته بود، دختری گویا به سن سهسالگی بود از خرابه بیرون آمد، خائف … [کلمه ناخوانا] و در نهایت واهمه و میگفت: «چه بسیار قسی است قلوب اهل شام! کردند آنچه کردند و رعایت ننمودند حق پیغمبر علیهالسلام را در حق ما که عترت او میباشیم و با وجود این جای دادهاند ما را در خرابهای که سقف و فرش ندارد و نان و آب را هم را از ما مضایقه نمودهاند»!
پس من به نزد آن دختر آمدم و بانگ بر او زدم که: «به کجا میروی»؟ گفت: «میروم بلکه به یکی از دوستان و موالیان برسم و التماس حال خود کنم که قرص نانی و رخت کهنهای به ما بیکسان بدهد که در این شهر اسیریم و در دست اعدای دین گرفتاریم»!
چون من این سخن را شنیدم، رحم بر او نکردم و طپانچهای بر صورت او زدم و تازیانهای دو شعبه داشتم آنگاه از کمر کشیدم و بر آن طفل زدم و آن طفل به روی زمین در افتاد به قسمی که صورتش مجروح شد. آنگاه رو بهجانب مدینه کرده و گفت: «ای جد بزرگوار، گویا از این اهلبیت بیکس و گرسنه و عریانت فراموش نمودهای»!
پس آنگاه مختار وفادار علیهالرحمه آهی کشد و حضّار همه گریستند گریستن شدیدی و بعد از آن مختار امر نمود اوّلاً دستهای او را بریدند و بدن او را به آتش سوزانیدند.
منبع
کتاب وسیلة الفردوس (نسخۀ کتابخانۀ آیتالله مرعشی به شمارۀ ۸۲۸)، برگ ۳۸۶ سمت راست.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات