حزن شمر به نقل از وسیلة الفردوس

متن کتاب

پس آن ملعون [یزید] به روایت کتاب اصل البکا پرسید که: «حسین را در صحرای کربلا که کشته»؟ گفتند: «یا امیرالمؤمنین، شمر کشته». پس آنگه شمر رو پیش طلبید و گفت: «حسین را تو به قتل رسانده‌ای»؟ گفت: «بلی». یزید گفت: «ای شمر، بیا بگو که در آن روز که حسین را می‌کشتی، آیا هیچ به او رحمت آمد یا نه»؟ شمر گفت: «در چند جا مرا به حسین رحم آمد». گفت: «در کدام محل»؟

گفت: «اول در وقتی که برادرش عباس را از اسب انداختند، صدای خود را بلند کرد که: «ای برادر، مراد دریاب»! در آن وقت دیدم که حسین دست به کمر نهاده فرمود: «الآن انكسر ظهري؛ حال کمرم شکست»! بعد از آن به جانب میدان تاخت. دیدم که آن شخصی که عباس را از اسب انداخته بود و به سینه‌اش نشسته بود و خنجر بر گلویش نهاده بود و عباس می‌گفت: «ای ظالم، دست نگاه دارد که برادرم بیاید و یک بار دیگر دیدارش را ببینم»! آنگاه دیدم که حسین در تاخت و آن کسی که عباس را می‌کشت، بکشت. پس سر عباس را در دامن گرفت و به آستین گردوغبار از لب و دهن او پاک می‌کرد و می‌گفت: «ای برادر، اگر در دل مطلبی داری بگو». عباس گفت: «ای برادر، مطلب دارم». جناب امام حسین فرمود: «کدام است آن»؟ عباس علیه‌السلام گفت: «ای برادر، – نظم: –1 مرا به خیمه مبر تا که حالتی دارم، چرا که در پیش سکینه خجالتی دارم»! در آن وقت دلم بر احوال حسین بسیار سوخت».

پس یزید گفت: «دیگر در چه وقت»؟ آن لعین گفت: «دوم در وقتی که حسین سوار شده بود که به میدان آید، دیدم که جمعی کودکان از خیمه بیرون آمدند و خاک به سر می‌کردند و گریه می‌نمودند و در آن وقت دیدم حسین بر گردید و دست در گردن زینب خواتون انداخت و صدای الوداع‌الوداع بلند گردید. ای یزید، در آن وقت دلم بر حسین بسیار سوخت».

یزید گفت: «دیگر در چه وقت بود»؟ شمر گفت: «ای یزید، وقت سیّم وقتی بود که بر سینه‌اش نشسته، خنجر به حنجرش نهادم، نه در فکر اطفال و عیال خود بود»! گفت: «در وقتی که شهیدش می‌کردم، دیدم زینب از خیمه سراسیمه بیرون دوید و حسین‌حسین می‌گفت و دختر کوچکی پدرپدر می‌گفت و می‌گریست. در آن وقت هم دلم بسیار سوخت».

یزید گفت: «دیگر در چه وقت بود»؟ گفت: «چهارم در وقتی بود که سر حسین را از بدن جدا کرده بودم و بر بالای سنگی نهاده بودم و در آن وقت دیدم که سر حسین علیه‌السلام گردش نمود و رو به جانب خیمه‌های حرم کرده می‌گریست و هر دانۀ اشکی که از دیده‌اش بیرون می‌شد و بر بالای سنگ می‌افتاد و سنگ جابه‌جا می‌ترقید.2 در آن وقت هم دلم بر حسین بسوخت».

یزید گفت: «دیگر در چه وقت بود»؟ گفت: «موضع پنجم وقتی بود که اهل‌بیتش را اسیر کرده بودم و سرها را بر سر نیزه زده بودیم، سر حسین را من به نیزۀ خود کرده بودم، دیدم که نیزه در دست من گردش می‌نماید. چون به بالا نگاه کردم، دیدم به هر طرف که شتر سکینه می‌رود، سر حسین چرخ می‌زند و روی خود را به آن طرف می‌کند و چشم از سکینه بر نمی‌دارد».

پس آنگاه خروش از اهل مجلس برخواست و شروع نمودند به گریستن… .

منبع

کتاب وسیلة الفردوس (نسخۀ کتابخانۀ آیت‌الله مرعشی به شمارۀ ۸۲۸)، برگ ۳۹۳ سمت چپ.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

  1. یعنی متن روبه‌رو را به حالت نظم نقل می‌کنم. ↩︎
  2. شکافته‌شدن. ↩︎
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *