وصیت و لحظههای آخر امام حسن علیهالسلام به نقل از عنوان الکلام
متن کتاب
آن جناب [امام حسن علیهالسلام] وقت رحلت، عیال خود را در اطراف خود جمع و با یکیک وداع فرمود، تا اینکه به امکلثوم فرمود: «فرزندم قاسم را حاضر کن».
چون قاسم را حاضر کردند، او را در برگرفت و رویش را بوسید و گریست؛ گویا به خاطر آورد آنچه را که در روز عاشورا با فرزند دلبندش میکنند که به هیچ شهیدی از شهدا این ظلم نشد؛ زیراکه هنوز زنده بود که امام حسین علیهالسلام برای دفع عمر سعد از او، هجوم آورد و با طائفۀ بنیازد مشغول جهاد شد و بدن نازنین این طفل پایمال سم ستوران شد، و گویا فریاد میکرد: «آهآه عمو! استخوانهای بدنم در هم شکسته شد»! عزیز من، اگر چنانچه پای بر بازوی تو گذاشته شود، چقدر متألّم میشوی، تأمّل کن در حال این طفل ۱۳ساله که با بدن مجروح، پاهای اسبان بر بدن نازنینش گذارده شده! آیا چه حالتی داشته!
مجملاً جناب امام حسن علیهالسلام دست آن طفل را گرفته به دست امام حسین علیهالسلام داد و فرمود: «من دختر تو فاطمه را نامزد قاسم و او را به تو سپردم، باید نظر لطف و شفقت از او دریغ نداری و چون وقت رسید، امانت وی را به وی سپاری». در آن وقت فغان و زاری از پردگیان سرادق عصمت برآمد، امام حسین علیهالسلام گریست.
چون شب شنبه ۲۹ ماه صفر شد، حال آن جناب دگرگون شد و دیده برهم نهاد، گاهی به هوش و گاهی بیهوش. پس از زمانی چشم گشود، همگی برادران خود را در بالین خود جمع دید، به نظر حسرت در ایشان نگریست و گریست و فرمود: «أَسْتَوْدِعُکم اللّهَ و أَقْرَأُ عَلَیکُم السّلامَ؛ شما را به خدا میسپارم و سلام من به شما باد». با دست مبارک اشاره بهجانب آسمان کرد، و فرمود: «بِالرَّفِیعِ اَلْأَعْلَی؛ [بهسوی آن مقامِ بلندمرتبۀ والاتر]»، و به جد و پدر ملحق شد.
منبع
عنوان الکلام، ص۳۰۳.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات