آمدن امام حسین علیه السلام بالای سر حضرت عباس علیه السلام به نقل از اسرار الشهادة

متن کتاب

قال اسحق: فأتاه الحسين عليه السلام كالصقر إذا انحدر على فريسته، ففرّقهم يميناً و شمالاً بعد أن قَتَل من المعروفين سبعين رجلاً، فجاء نحو العباس و هو ينادي: «واأخاه، واعباساه، الآن انكسر ظهري و قلّت حيلتي»!

ثمّ انحنى عليه ليحتمله، ففتح العبّاس عينيه فرأى أخاه الحسين يريد أن يحمله، فقال له: «إلى أين تريد بي يا أخي»‌؟ فقال: «إلى الخيمة». فقال: «يا أخي، بحقّ جدّك رسول الله عليك أن لا تحملني، دعني في مكاني هذا». فقال عليه السلام: «لماذا»؟

قال: «لأنّي مستحٍ من ابنتك سكينة و قد وعدتُها بالماء و لم آتها به، و الثاني أنا كبش كتيبتك و مجمع عددك فإذا رأوني أصحابك و أنا مقتول فلربّما يقلّ عزمهم و يذلّ صبرهم». فقال الحسين عليه السلام: «جزيت عن أخيك خيراً حيث نصرتَني حيّاً ميّتاً».

قال: فوضعه في مكانه و رجع إلى الخيمة و هو يكفكف دموعه بكمّه، فلمّا رأوه مقبلاً أتتْ إليه سكينة و لزمت عنان جواده و قالت: «يا أبتاه، هل لك علمٌ بعمّي العبّاس‌، أراه أبطأ و قد أوعدني بالماء و ليس له عادة أن يخلف وعده، فهل شرب ماء أو بلّ غليله و نسي ما وراءه، أم هو يجاهد الأعداء»؟

فعندها بكى الحسين عليه السلام و قال: «يا بنتاه، إنّ عمّك العبّاس قُتل و بلغت روحه الجنان». فلمّا سمعت زينب صرختْ و نادتْ: «واأخاه، واعباساه، واقلّة ناصراه، واضيعتاه من بعدك». فقال الحسين عليه السلام: «أي و الله، من بعده واضيعتاه، واانقطاع ظهراه»! فجعلن النساء يبكين و يندبن عليه، و بكى الحسين عليه السلام معهم.

ترجمه

اسحاق گوید که حضرت حسین مثل باز شکاری که به صید خود حمله کند، به میدان رو نهاده لشکر عدوان را به یمین و یسار متفرق ساخت و هشتاد نفر از شجاعانِ معروف آن‌ها به جهنم فرستاد، و نزد حضرت عباس برگشت در حالتی که فریاد می‌زد: «وااخاه، واعباساه، الآن انکسر ظهری و قلّت حیلتی؛ [وای برادرم، وای عباسم، الان کمرم شکست و چاره‌ام کم شد]»!

پس از آن خود را به روی برادر انداخت تا نعشش را بردارد، عباس چشم‌های خود را گشود دید برادرش حسین است می‌خواهد او را به خیمه ببرد، عرض کرد: «کجا می‌خواهی ببری مرا»؟ فرمود: «به خیمه». عرض کرد: «ای برادر، تو را به حق جدت رسول خدا قسم می‌دهم که مرا همین جای خود بگذار و به خیمه مبر». حضرت فرمود: «چرا»؟

عرض کرد که: «از دخترت سکینه حیا می‌کنم؛ زیراکه بر او وعدۀ آب داده بودم و نیاوردم. دوم آنکه سردار لشکر و قائده و مجمع عدد لشکر تو هستم، زمانی که مرا کشته دیدند، شاید عزم آن‌ها سست و صبرشان قلیل شود». حضرت حسین فرمود: «جزا داده شوی از برادرت جزای خیر که به من یاری نمودی در زندگی و مردگی».

راوی گوید که: حضرت در همان جا او را گذاشت و به خیمه مراجعت نمود در حالتی که به آستین خود سرشک از دیده‌ها پاک می‌کرد. زمانی که دیدند آن سرور می‌آید، سکینه پیش روی آن سرور آمده از عنان اسب گرفت و عرض کرد: «یا ابتاه، آیا خبر از عمم عباس داری که به من وعدۀ آب داده و نیامده، و از عادت او نیست که خلف وعده باشد، آیا خود سیراب شده و ما را فراموش کرده، یا اینکه با دشمنان مشغول جهاد است»؟

در آن حال حضرت گریه کرد و فرمود: «ای دختر من، به‌درستی که عموی تو عباس کشته شده و طایر روحش به‌سوی جنان پرواز کرد». وقتی که جناب زینب این را شنید فریاد کشید و گفت: «وااخاه، واعباساه، واقلّة ناصراه، واضيعتاه من بعدک؛ [وای برادرم، وای عباسم، وای کمی یاران، وای از ضایع شدن بعد از تو]»!

حضرت حسین فرمود: «بلی، والله پس از او واضیعتاه و انقطاع ظهراه؛ یعنی وای از ضایع شدن و از شکستن کمر»! پس زن‌ها شروع به گریه و ناله نمودند و حضرت حسین علیه‌السلام نیز با آن‌ها مشغول گریه بود.

منبع

کتاب اسرارالشهادة، ج۲، ص۵۰۴. ترجمه از انوارالسعادة، ج۲، ص۱۰۸۸.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *